شعر طنز
شعر طنز

بیشتر ...

حمید نیک‌نفس

گفتمش می‌خواهمت بسیار و از جان بیشتر

گرچه قبلاً تا حدودی بود و الان بیشتر

پیرم اما عاقبت یک روز می‌آید به کار

لنگِ کفشِ کهنه‌ای در این بیابان بیشتر

«ای زلیخا دست از دامان یوسف بازدار»

حال و روزت به شود با پیر کنعان بیشتر

«در طریق عشق‌بازی امن و آسایش خطاست»

احتیاط اما بکن در حد امکان بیشتر ...

می بخور، منبر بسوزان، مردم‌آزاری بکن -

با شرابِ کهنه و با کهنه سالان بیشتر

ناز خود را بی‌جهت کردی گران، هُشیار باش

مشتری دارد در اینجا جنس ارزان بیشتر

حافظش گر یار باشد، جوی رُکن‌آباد هست

گرچه سعدی وعده دارد در گلستان بیشتر

مثل سهرابم که خوابیدن نمی‌داند درست

زیر سقف خانه گاهی، زیر باران بیشتر

خُرده ذوقی دارد و، ای ... روزگارش بد که نیست ...

گعده دارد با خدا در شهر کاشان بیشتر

کار دیگر را به خلوت جلوه در محراب را

اهل تقوا تا بخواهی، اهل ایمان بیشتر

روضه‌خوان می‌گفت ما را می‌بَرَد تا این بهشت

می‌بَرَد ما را ولیکن سوی شیطان بیشتر

وعدۀ جنّت یقین دارم فریبی بیش نیست

توی دنیا تا که باشد حور و غلمان بیشتر

گرچه باید حافظ و همسایه باشد شرع را

دیدم اما خواجه را در بندِ ایوان بیشتر

شک ندارم بگذرد یک روز هم این روزها

می‌دهد روزی ولی این خواجه تاوان بیشتر

صبح و ظهرم گریه، شامم گریه، چون فرموده شیخ

روزی ما می‌رسد با چشم گریان بیشتر

دست دورافتادگان را در توانمندی بگیر

تا که در دستانتان گوی است و میدان بیشتر

از قفس آزادمان اما نکردی، حرف نیست

یا بُکُش یا دانه ده ای نامسلمان بیشتر

کدخدا گر بی‌خدا شد گور دِه را کنده است

می‌بَرَد محصول ما را بلکه از خان بیشتر

گرچه بابا نان نداد و آب هم در لوله نیست

می‌رسد از هر طرف مهمانِ مامان بیشتر

تا ز خط خارج نگردد بی‌گمان دارد نیاز

یک قطارِ ویژه و دولت به دهقان بیشتر

آدم اینجا تا بخواهی هست، یا رب خلق کن

بعد از این جنبنده‌ای از نسل انسان بیشتر

زور ایران ته کشید و بیشۀ شیران تهی

زور همشهری زیاد و زور کیهان بیشتر

گرچه پاییز است فصلش، من ولی این روزها

جوجه‌ها را می‌شمارم در زمستان بیشتر

دست اگر دستی نگیرد لاجرم باید گرفت

حق خود را بعد از این با چنگ و دندان بیشتر

هر کسی دندان دهد، نان را ولی معلوم نیست ...

داده دندان او به ما یعنی که از نان بیشتر

زیر پامان گرچه قالی نیست امّا زنده‌ایم

پادری داریم و حتّی از سلیمان بیشتر

گرچه دستان تو کوتاه است و خرما بر نخیل

زیره را تا چیده شد بُردی به کرمان بیشتر

شاعر امّا کیست؟ این بابایِ طاهر، یا که نه

هر کسی بدبخت و باشد لُخت و عریان بیشتر

شعرِ کشداری نوشتم تا بخندانم تو را

طول شعرم گرچه شد از بندِ تُنبان بیشتر

طنزیمات ادبی

مسلم حسن‌شاهی راویز

فقیه و قاضی و داروغه و مداح و روحانی

همه از کفر می‌نالند و مسلم از مسلمانی

خداوندا مسیح تازه‌ای مبعوث کن شاید

جهان مرده را احیا کنی با عشق درمانی

جوانان سعادتمندمان زهوارشان در رفت

بفرما پیر دانا این هم از نیروی انسانی

گرفتی حال مردم را و از آینده می‌گویی

چه سود از گل زدن ای شیخ بعد از سوت پایانی

ثوابش کمتر از حج و نماز مستحبی نیست

نشستن پای صحبت‌های زن‌های خیابانی

زبان غرق سکوت است و قلم از ترس خاموش است

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

نه پول نفت می‌خواهم نه آب و برق مجانی

محمود کاربخش راوری

یه روزی گفتمش ماطی،

دماغم داره میخاره!

عجب جنسی به من دادی!

طلای بیست عیّاره

همیشه روی اَبرایم

ستاره توی آغوشم

گهی فردین فردینم

گهی گوگوش گوگوشم

عجب حال خوشی دارم

هوا میزونه میزونه

دلم بی‌ساز می‌رقصه

لبام آواز میخونه

چه روزای قشنگی بود،

من و ماطی و دلداری

بساط نشئگی جور و

شبا تا صبح بیداری

زمونه روی خوبش رو

به من دائم نشون می‌داد

به‌جز ماطی پریسا هم

برام دستی تکون می‌داد

ولی دیری نپایید و

شدم بی‌پول و آواره

یه جای پیرهنم وصله،

یه جای دیگرم پاره

رفیقام چار تا مافنگی،

سرم رفته توی پاچه م

چنان خوارم که ماطی هم

نکرده ناقلا ماچَـــم!

یادته روزای اول

دماغ و خارش و...، آره!

حالا غیر از دماغ من

همه جاهام میخاره

محمود کاربخش راوری

دو کلام حرف حسابه

، به کسی برنخوره

دورۀ رنج و عذابه،

به کسی بر نخوره

وعده هایی رو که میدَن

نصفشون روی هواست

نصف دیگرش رو آبه

به کسی برنخوره

طول و عرض سُفره هامون

رفته کم کم به فنا

قد یه صفحه کتابه

به کسی بر نخوره

اینکه با گاز و طلا و

معدن و نفت و فلان

زندگی روی حبابه ...

به کسی بر نخوره

راهی که یه روز می گفتن

میره باغ دلگشا!

حالا می بینم سرابه

به کسی بر نخوره

چرا هر کی وعده میده،

خودشم توش میمونه؟

یه جای قصه خرابه!

به کسی بر نخوره

اینجا درد و غم و ماتم،

فقر و چیزای دگر

همه گردن حِـجـابـه!

به کسی بر نخوره

وُلا تقصیر کسی نیس

توی این شهـر شلوغ

تقصیر از مردم خوابه!

به کسی بر نخوره!

عبدالرضا حسینی

عضو علی البَدل شدی؛ آفرین

به قهرمان بدل شدی آفرین

داخلیِ زیادی داشتی اما

به زورِ چایی حل شدی آفرین

اهلِ یه جای هاتِ دیگه بودی

اهلِ همین محل شدی آفرین

با اینکه بوی زُهمِ ماهی میدی

از همه سو بغل شدی آفرین

بس که اون اولا سرت شلوغ بود

سرِ یه ماه کچل شدی؛ آفرین

زهرِ هلاهل بودی اما حالا

مزرعۀ عسل شدی؛ آفرین

می دونی از کجا و کی ورداری

عالِمِ با عمل شدی آفرین

خاطرخواتن گنده لاتای محل

دیگه یه پا هُبل شدی آفرین

سادگی و صفاتو داری هرچند

یه جَلَبِ دغل شدی آفرین

دقیق نمیگی که کُجات می‌سوزه

سه چار باری عمل شدی آفرین

چکار داری راهتو خوب شناختی

کدخدای محل شدی آفرین

عضو علی‌البَدل کجامون میشه؟

عضو علی‌البَدل شدی آفرین

اسماعیل ملایی

این زندگی طنز من انگار درام است

هر جور نگاهش بکنی نقشه و دام است

من زن نگرفتم که ذلیلانه بمیرم

معشوقۀ من شیفتۀ پست و مقام است

مأمور شکنجه ست، ولی ساکت و آرام

گویا روش کشتن او گام‌به‌گام است

او عاشق من بوده و در من شده جاری

اکسیژن خونم شده که توی رگام است

بسیار حواسش به من و زندگی‌اش هست

شک کرده که این لقمه حلال است حرام است؟

با آنکه سر سال پس‌انداز ندارم

همواره پی ریختن سهم امام است

کارش که فقط ادعیه و حرز و صحیفه ست

چندیست پی تذکرۀ ابن هشام است

من عاشق فردوسی‌ام و حافظ و سعدی

او عاشق و دلبستۀ آیات عظام است

من عاشق شعر و غزلم همسرم اما

پیوسته پی فلسفه و فقه و کلام است

در خانه‌‌مان نیز سرش مقنعه دارد

یک ارزشی مؤمنۀ تام و تمام است

کم می‌خورد سخت طرفدار رژیم است

مانند رفیق شش خود، عاشق شام است

من کودکم و کنترلم هست به دستش

دائم نگران جری و حقۀ تام است

با ترس همین شعر که خواندید نوشتم

یک لحظه که او نیست و مشغول حمام است

ای وای که او آمد و این شعر مرا دید

الفاتحه، کار من بیچاره تمام است

حسنیه جباری

کلاه خان کجه اصلاً مهم نیست

جهان با ما لجه اصلاً مهم نیست

امور داخله وضعش خرابه

امور خارجه اصلاً مهم نیست

حسنیه جباری

بی عذر و بهانه و دلیلی رد کن

جز من همه را خدا وکیلی رد کن

ای حضرت یار از سر آقایی

اخلاق مرا زیر سبیلی رد کن

رضا بخشی

محکوم به درک شادی‌ام کردی تو

تابوشکن جهادی‌ام کردی تو

یک وعده نهار دادی و بعد از آن

جراحی اقتصادی‌ام کردی تو