شش حکایت موسیقایی از خودم
سید فؤاد توحیدی

سفرنامه نویسی قرن‌ها است که در ایران رواج داشته است. جستار در این سفرنامه‌ها علاوه بر لذت روایت‌خوانی، خواننده را با شرایط اقلیمی، اجتماعی و فرهنگی آن دوره از زمان آشنا می‌کند و هم قادر است نوعی حس همزادپنداری را در او بیدار کند به طوری که مخاطب خود را همسفر آن حکایت حس می‌کند. حدود سی سال است از سفرهای پژوهش موسیقی من به نقاط مختلف استان کرمان و تا حدی بلوچستان و هرمزگان می‌گذرد. خاطرات بسیار جذاب و تلخ و شیرینی در ذهن من جا خوش کرده‌اند که گمان می‌کنم بازگو کردن آن‌ها برای مخاطب خالی از لطف نباشد. هدف من سفرنامه نویسی به معنای دقیق آن و ذکر جزئیات نیست بلکه نوعی روایت داستانی است از بعضی از خاطراتم که احتمالاً می‌تواند برای دیگران هم جذاب باشد.

حکایت اول (بی‌‌ماشینی)

یکی از مشکلات همیشگی من برای سفرهای پژوهشی نداشتن وسیله نقلیه مناسب بود. برای همین همیشه در کمین افراد واجدالشرایط بودم که هم نسبت به حفظ داشته‌های فرهنگی بی‌تفاوت نباشند و هم مهم‌تر وسیله نقلیه خوبی داشته باشند. یکی از این عزیزان علی مُهیمی بود که هم بسیار با مرام بود و هم دارنده تنها کاپریس تخم‌مرغی در شهر کرمان. بعد از چندین منبر در ذکر ضرورت حفظ و ثبت و ضبط میراث موسیقایی استان او را راضی کردم که با ما همسفر شود و سفرها با همراهی دیگر دوستم علی بهرامی آغاز شد. بعد از چند سفر پژوهشی روزی در منزل مهیمی با علی بهرامی داشتیم در مورد مشکلات کار پژوهشی و ضرورت مقایسه تطبیقی مناطق مهم موسیقایی استان صحبت می‌کردیم. علی مهیمی هم روی کاناپه‌ای آن‌طرف‌تر نشسته بود و مشغول خوردن چای بود. در قسمتی از بحث از علی پرسیدم: می‌دونی بیشترین مشکل ما در کار پژوهش چیه؟ ناگهان علی مهیمی پرید وسط بحث و گفت: مشکل بی‌ماشینی! هم خندیدیم هم خجالت کشیدیم و هم دیگر با علی سفر نرفتیم!

حکایت دوم (جن‌گیر)

یادم است برای شرکت در مراسم پُرسه یکی از هنرمندان بزرگ موسیقی نواحی به یکی از روستاهای شمال استان رفته بودم. قرار بود من هم در مراسم درباره ویژگی‌های آن استاد فقید صحبت کنم. در این بین یکی از افراد محلی به من گفت: می‌خواهی جن‌گیر رو ببینی؟ من که سرم درد می‌کرد برای دیدن آدم‌های عجیب و غریب گفتم بله که می‌خوام ولی بذار بعد از صحبت‌های من. گفت نمی‌شه. من الان باید برم اونجا اگر می‌خواهی الآن بیا بریم. گفتم بی‌خیال سخنرانی این واجب‌تر است. حدود بیست دقیقه توی کوچه‌های روستا پیاده‌روی کردیم تا رسیدیم به محل استقرار جن‌گیر. یک خانه عجیب و غریب که در مصالح ساختمانی آن همه چیز جا خوش کرده بود. از خرده بلوک و خرده آجر گرفته تا حلبی روغن و لاستیک ماشین. درب منزل آن‌قدر کوتاه بود که برای ورود باید تا کمر خم می‌شدی. حس می‌کردم دور تا دور خانه توسط اَجنّه محاصره شده‌ام و با خودشون می‌گن این یارو دیگه کیه؟ دوست همراه، درِ خانه را هل داد و به من گفت برو داخل. خم شدم و پرده را کنار زدم. اتاق آن‌قدر تاریک بود که به زحمت می‌شد چیزی را دید. عجیب‌تر اینکه تمام اتاق پر از دود بود. کمی وهم اتاق من رو ترسوند ولی زیر لب گفتم بسم‌الله و رفتم جلوتر. بین دودها چند نفر را دیدم که حلقه زده‌اند دور یک شعله. سلامی کردم و زیرچشمی به پای آن‌ها نگاه کردم که آیا واقعاً پا است یا سُم؟

یکی از آن‌ها گفت: خوش‌آمدی بیا بشین. وقتی که چشمم به نور کم اتاق عادت کرد دیدم پنج شش نفر با جوراب‌های پاره دور یک منقل نشسته‌اند و دارند تریاک می‌کشند. گفتم نکنه این‌ها جن هستند که دارند دودی می‌گیرند. دوست همراه کنار من نشست و یکی از آن‌ها را نشانم داد و گفت این هم جن‌گیر. من را هم به جمع معرفی کرد. در بین صحبت‌ها فهمیدیم اولاً این آقا یکی از نوازندگان محلی است و دوما اصلاً او جن‌گیر نیست. در لفظ محلی اون منطقه به جهانگیر واژه‌ای شبیه به جن‌گیر می‌گفتند!

حکایت سوم (چوچاب)

نزدیک عید نوروز بود که با همسرم و چند نفر از دوستان عازم جنوب استان شدیم. دُرست شب عید بود که برای ضبط موسیقی شادیانه به یکی از عروسی‌های روستای تمکران قلعه‌گنج رفتیم. مردمان خونگرم و مهمان‌نواز با روی باز از ما استقبال کردند. تقریباً سه چهار ساعتی اجرای موسیقی با ساز و دهل و جُرّه طول کشید.

شرکت‌کنندگان حلقه‌ای بزرگ را تشکیل دادند و شروع به رقص محلی کردند که در اصطلاح جنوب و شرق استان به چاپ مشهور است. بعد از چاپ دوری نوبت به رقص چوچاب رسید و هر نفر دو چوب کوتاه در دست گرفتند و همراه با راه رفتن دور محور دایره‌ای با یک چوب به چوب‌های نفر پشت سر ضربه می‌زد و بلافاصله با چرخش به جلو با دو چوب جلوی ضربه چوب نفر جلویی را می‌گرفت. ضربات چوب در دفاع و حمله کاملاً منطبق بر ریتم دهل و جُرّه و سرنا بود.

با تند شدن ریتم حرکت آن‌ها هم تندتر می‌شد. نمی‌دانم چرا هوس کردم در این مراسم حضور فعال‌تری داشته باشم. دو چوب برداشتم و وارد دایره شدم. چون روی کاغذ طرز اجرای همه رقص‌ها را می‌دانستم شروع کردم به رقص چوچاب. در اوایل همه چیز خوب پیش رفت و کاملاً حرکاتم با بقیه منطبق بود. به مرور ریتم تند و تندتر شد و خیلی‌ها که توانایی هماهنگی با ریتم را نداشتند کنار کشیدند ولی من با پُررویی تمام پا پس نکشیدم و ادامه دادم. حدس می‌زنم نفر جلوی من از این میزان وقاحت من خوشش نیامد. در اواخر ملودی بود که با چوبش چنان بر چوب‌های من کوبید که یکی از آن‌ها به صورتم برخورد کرد و زیر یکی از چشم‌هایم را مجروح کرد. درست زیر چشم راستم و خون بود که فواره می‌زد. بعد از چند ثانیه کل عروسی و مراسم متوقف شد و سریعاً من را سوار ماشین کردند و همه حتی ماشین عروس و داماد پشت سر ما به سمت درمانگاه حرکت کردند. وقتی وارد درمانگاه شدیم کسی آنجا نبود و به خاطر توفان شن روی تخت مریض چند سانتیمتر خاک نشسته بود. یکی از همراهیان با شال بلوچی‌اش خاک‌ها را تمیز کرد و من روی تخت خوابیدم. به خاطر شب عید هیچ پزشکی در آن ناحیه وجود نداشت. بعد از حدود بیست دقیقه یکی از همراهان با موتورسیکلت کسی را به آنجا آورد که مشخص شد کارش ختنه کردن کودکان است. او هم سریعاً دست به کار شد و شروع کرد به بخیه زدن زخم. یادم هست در همان حالت صدای فرد ضارب و چند نفر از میزبانان مراسم را می‌شنیدم که داشتند از همسرم عذرخواهی می‌کردند برای اتفاق پیش آمده. او هم می‌گفت خواهش می‌کنم. مهم نیست. دست شما درد نکنه!

حکایت چهارم (بالُن آرزوها)

این سفر به شهرستان منوجان بود البته به همراهی همسرم و دو نفر از دوستان. در یکی از روستاهای منوجان عروسی برپا بود و عازم آنجا شدیم. برخلاف انتظار مراسم عروسی در کوچه برگزار می‌شد. با نگاهی سرسری به اطراف می‌شد به محروم بودن افراد و وضع مالی بد آن‌ها پی بُرد. تنها وسیله پذیرایی چای بود و ظرف‌های یک بار مصرفی که کمتر از نصف آن‌ها از برنج و کمی خورشت پُر بود. عجیب‌تر اینکه مردمان گرم و مهمان‌نواز از نظر ادبی بسیار پیشرو بودند و تعدادی از شعرا و نویسندگان بنام استان اصالتاً مال همان‌جا بودند. در حین مراسم متوجه شدم یکی از بانیان مراسم که فکر می‌کنم برادر داماد بود از کرمان یک بالن آرزوها خریده بود و به عنوان سوپرایز جشن به آنجا آورده بود. متوجه شدیم خیلی طرز به هوا کردن آن را نمی‌داند به همراه همسرم پیش او و البته جمعیتی که دورش حلقه زده بودند رفتیم. همسرم شمع وارمر را روشن کرد و بالن را به دست او داد و گفت آرزو کن و وقتی حس کردی بالن سبک شده رهایش کن تا به سمت آسمان برود. هرقدر صبر کردیم بالن سبک نشد. فرد بالن به دست متوجه تعجب ما شد و با همان لهجه محلی خودش گفت: اَدونی چرا بالا نمی‌ره؟ گفتیم چرا؟ گفت چون سنگینه. پُر آرزویه.

حکایت پنجم (سکوت چنگی)

از چند نفر شنیده بودم نزدیک روستای کَلمُرز یک چنگی (نوازنده قیچک محلی) زندگی می‌کند که جزو بهترین نوازنده‌های این ساز بوده است. با دوستانم به آن منطقه رفتیم پُرسان‌پُرسان منزل او را پیدا کردیم. فردی میان‌سال درب منزل را باز کرد بعد از جویا شدن قضیه ما را به داخل خانه دعوت کرد و گفت آن چنگی پدر من است و داخل آن اتاق است شما بفرمایید آنجا تا من یک سینی چای برایتان بیاورم. داخل اتاق شدیم و پیرمرد را دیدیم. حال و احوالی کردیم و علت حضورمان را گفتیم.

او فقط سر تکان داد و اشاره کرد که بنشینیم. به صحبت ادامه دادم ولی باز هم جوابی نشنیدیم جز تکان دادن سر. بعد از چند دقیقه پسر او با یک سینی چای و یک ظرف میوه وارد شد. گفتم من هر چه از ایشان سؤال می‌کنم جواب نمی‌دهند حتماً منتظرند شما هم باشید. گفت ببخشید من فراموش کردم بگویم. اول انقلاب گوش ما را پُر کردند که موسیقی حرام است ما هم جوگیر شدیم و جلوی چشم پدرمان سازش را به زمین کوبیدیم و خُرد کردیم. از همان موقع لال شد.

حکایت ششم (جای خواب)

بعد از شروع پژوهش‌های موسیقی نواحی در استان کرمان جناب محمدرضا درویشی پژوهشگر نامدار موسیقی اقوام چند باری من را در سفرهای پژوهشی همراهی کردند. در یکی از این سفرها به همراهی دوست عزیزم سعیدخان نیلی و یک راننده محترم به سمت بردسیر حرکت کردیم. بعد از صحبت و ثبت و ضبط چند نفر از هنرمندان موسیقی نواحی بردسیر، لاله‌زار و خرمنده عازم شهرستان بافت شدیم و کار هنرمندان موسیقی بافت را شنیدم. بعد از بافت نوبت رابُر و روستاهای آن شد که باعث شد کار به درازا بکشد. چون در رابُر هتل و اقامتگاهی وجود نداشت به امید پیدا کردن جای استراحت به شهر بافت برگشتیم. ساعت حدوداً یک بامداد بود و کلی در شهر پرسه زدیم و هیچ هتل یا مهمان‌پذیری را پیدا نکردیم. با توجه به هوای سرد بیرون به ناچار در همان ماشین چشم‌ها را بر هم گذاشتیم تا شاید بتوانیم استراحت کنیم. بعد از دقایقی یک ماشین نیروی انتظامی کنارمان نگه داشت و یک سرهنگ نیروی انتظامی و یک سرباز کلانش به دست از ماشین پیاده شدند و از ما خواستند شیشه ماشین را پایین بکشیم. بعد از بازخواست گفتند بافت هتل و مهمانخانه ندارد. جناب درویشی گفتند جناب سرهنگ من یک فکری دارم. چطور است امشب ما چهار نفر را بازداشت کنید و فردا آزادمان کنید تا حداقل در بازداشتگاه شما بتوانیم استراحت کنیم. سرهنگ لبخندی زد و گفت به چه جُرمی. آقای درویشی گفت مثلاً تشویش اذهان عمومی! سرهنگ باز لبخندی زد و گفت کمی صبر کنید. بعد به سمت ماشین رفت و با بی‌سیم با چند نفر صحبت کرد و بعد گفت: دنبال ماشین پاسگاه بیایید. جلوی تابلوی یک مدرسه دخترانه نگه داشت و ضربه‌ای به در زد. سرایه‌دار مدرسه که از قبل در جریان قرار گرفته بود در را باز کرد. سرهنگ به ما گفت فقط تونستم اینجا رو هماهنگ کنم. امشب رو در نمازخانه استراحت کنید ولی فردا صبح شش و نیم و قبل از ورود دانش‌آموزان مدرسه رو ترک کنین. تشکر کردیم و رفتیم داخل. از قبل محل خواب ما را آماده کرده بودند. صبح زود تا آماده شدیم و صبحانه‌ای میل کردیم ساعت هفت شد. از وسط دخترمدرسه‌ای‌ها بیرون زدیم. همه‌شان حیرت‌زده نگاهمان می‌کردند.