چند شعر از شاعران بم
شاعران بم

سمیه دریجانی

۱

من رد مارهای بیابانی

هو هو وزید و یکسره محوم کرد

بر من تنید باد بیابانی

در من خزید و یکسره محوم کرد

دستی رونده چنبره می‌زد بر

-هر جا،

که آب باشد و آبادی

کم‌کم مرا به شیوه‌ی استعمار

نم نم گَزید و یکسره محوم کرد

کاریز خوی خیسِ اساطیری

با نقب‌های بس طرب‌انگیزش

در پیچ و تاب لاله و لب،

پچ پچ

شب را جوید و یکسره محوم کرد

از (می‌مکید از شبِ آبادی)

تا (می‌دمید های دهانم را)

هی مرد و زنده شد دهنم هی هی

باز آفرید و یکسره محوم کرد

چوپانِ گله‌های نهانم را

بزغاله‌های در هیجانم را

از اختفای خشک چراگاهم

بیرون کشید و یکسره محوم کرد

پیراهنم گل مریم، دشت!

-انگشت در ضربانم برد

رنگم پرید و گله‌ی اسبی سرخ

بو را درید و یکسره محوم کرد

با اشتهای کاریِ ورزاوش

از سفره‌های خالی لوت آمد

زیتون و نخل و ختمی و توتم را

دائم چرید و یکسره محوم کرد

شیدا و در شرارت هم بودیم

معکوس در روایت هم بودیم

وقتی گذاشت فعل بریدن را

روی ورید و یکسره محوم کرد

من ارگِ در محاصره‌اش بودم

در صلح و در مشاجره‌اش بودم

من را چه کار با گسلی چون او

خشتم چلید و یکسره محوم کرد

۲

مرا صدا کن و از بیخ بی‌قرارم کن

رمق به کنده ندارم کمی بهارم کن

بهار نه! به همین زرد قانعماصلاً

بیاو

هر چه دلت خواست فحش بارم کن

به طرز بی سر و پایی به بودنت وصلم

به ابتذال بیانداز و اختیارم کن

بلند من! شب پاییز! با توام یلدا

که دانه‌دانه لباس از تنم... .

انارم کن!

که دانه‌دانه به دستت... .

. و گلپرانه مرا

بغل بگیر و بیامیز و خوشگوارمکن

و کل زندگی‌ام را بگیر در مشتت

و هر دقیقه ازین عشق باردارم کن

از این جهان خوش‌اخلاق ظاهراً خوشبخت

عبوس من! بغلم باش و استتارم کن

چه چشم‌های سیاهی! تو چشم‌های منی

و چشم‌های سیاه مرا مزارم کن

دلم گرفته کجایی!؟ دلم گرفته بیا

شبیه مجلس ترحیم برگزارم کن

محمدرضا غضنفری

۱

آلوده‌ام… آلوده‌ی چشم سیاهی نه…

هم بغض پلك تار و خیس روبه راهی نه

حجم خیالت را نمی‌دانم ولی در من

یك لحظه هم رویای خوب دل بخواهی نه

آغوش ما اندازه‌ی هم نیست می‌دانم

جا می‌شود در کاسه‌ای ماهی و ماهی نه

گفتی صبوری كن، صبوری می‌کنم آری

اما برای بخشش هر اشتباهی نه!

تا پای چوب دار خواهد رفت! می‌گفتند

بالای آن هرگز… ولی هر بی‌گناهی نه

سرباز تنهای سیاهی می‌شوم اما

شاه سپید ناتوان بی سپاهی نه

دلخوش به لطف نابرادرها مشو یوسف

چاهی عزیزت می‌کند گاهی و چاهی نه

مقصد رسیدن نیست باید رفت باید رفت…

چون پیله گاهی می‌شود پروانه… گاهی نه

۲

در راه رفتنی چمدان سفر به دست

مثل ردیف قاصدكان خبر به دست

دلگیر، مثل عابر بی چتر، در بهار

غمگین، شبیه صاحب باغی تبر به دست

مأیوس، در محاصره‌ی اشك شمع‌ها

کبریت‌های سوخته‌ی بی‌خطر به دست

بی‌خانمان، شبیه نسیمی كه می‌رسید

با دست‌های شرجی یك ابرِ تر به دست

دلتنگ، مثل عكس به جا مانده در كلاه

از بغض بی‌دلیل دو سرباز سر به دست

بی‌اعتناتر از دو مسافر كه می‌روند

آهسته باز با چمدان سفر به دست

ایمان جهانی

۱

من رفته‌ام دیگر به کمبود من عادت کن

حالا خدای دیگری داری عبادت کن

اینقدر اسمم را کنار اسم خود نگذار

دیگر تو با من نیستی لطفاً رعایت کن

من را حسادت کشت بسکه دیدمت با غیر

با غیر خود دیدی مرا حالا حسادت کن

با من که عاشق بودی ام اینگونه تا کردی

راحت‌تر از من باش با او هی خیانت کن

من سینه‌سوزم آدم قبلی نخواهم شد

لطفاً برو بر سینه‌ای دیگر اصابت کن

۲

خیال کن که نباشی خیال مکروه است

همیشه فرض بر این احتمال مکروه است

سؤال می‌کنی از من که می‌روم یکروز؟

تو تا خدای منی این سؤال مکروه است

تو حق محرز من بودی از شروع جهان

بدان که کردن حق پایمال مکروه است

روال عشق از آغاز بر جدایی بود

خدای من به خدا این روال مکروه است

نخند چال میوفتد میان صورتت آه

اگر تو دل ببری هر چه چال مکروه است

ندیدن تو گناه است و رفتنت مکروه

میان ماندن و رفتن جدال مکروه است

تو وصله‌ی منی و در تمام این دنیا

به هرکسی برسی آن وصال مکروه است

هادی زعیم

۱

بگیر حضرت حافظ، بگیر فال مرا

بگو حکایت فردای بی‌زوال مرا

بگو که خالق تقویم‌های دردآلود

شبی مچاله کند روز و ماه و سال مرا

میان جمع رقیبان همیشه مردی هست

که خورده حسرت خوشبختی محال مرا

به لطف مردم هیزم‌فروش آبادی

بریده است تبر شاخۀ نهال مرا

میان این همه دشمن، میان این همه دوست

همیشه سنگ عزیزی شکسته بال مرا

خیال ناخوش نامادری می‌اندازد

به گریه کودک آرام و خوش‌خیال مرا

۲

بخت سیاه ماهی‌مان خواب رفته بود

ناباورانه جانب قلاب رفته بود

ماییم بره‌ای که برای نجات خویش

از ترس گرگ جانب قصاب رفته بود

دریا نبود مقصد رودی که اشتباه

با پای خویش در دل مرداب رفته بود

بیچاره ما که وقت قیام و قعودمان

روح از تن مناره و محراب رفته بود

ما دیده‌ایم آنچه نباید، چه کرده‌ایم؟

گویا قبای غیرتمان آب رفته بود

تهمینه‌ام که مانده چه خاکی به سر کند

تیغ پدر به گردۀ سهراب رفته بود

عباس زنگی دارستانی

۱

که بود آیا؟

کبود افتاده بر پهنه‌ی آسمانی که از کشاله‌اش آویزان بود

مردی که هر روز از غیبت ِ خودش می‌میرد

و دریا بهانه‌ای ست

برای ِ جنون مادرزادی‌اش

بیا و ببین

این حرف ِ آزگار را که پیوسته می‌رود

به جان کندنی

در ته ِ دهان مرده‌ای بدمد

که از بی‌قراری ِ اندوه زندگی را باخته است

تاخته است

بر یال ِ دریا.

۲

چشم‌هایت را ببند

مردن ِ من شرح ِ کوتاهی دارد

که هر شب از خواب‌هایم بیرون می‌پرد

بی‌هراس

و خیال ِ کسی را می‌پوشد

که آفتاب از شکاف ِ پیراهنش رخت می‌بندد

تا زودتر بمیرد

نیم ِ جانی که با تو نیست

دیگرجای ِ زخم در آینه نمی‌ماند

هیچ کلمه‌ای در گوشم صدا نمی‌زند

عباس

«می‌توانم اصلاً نباشم»

می‌توانم به درازی این سال‌ها گریه کنم

در ملافه‌ای سفید

و گوش به زنگ ِ صدای ِ گوشماهی ها باشم

سرگشته‌تر

از سری که زودتر از سنگ برمی‌گردد

همیشه

یعنی اندازه می‌شوم

در تن ِ متلاطم ِ تو به هیبتی تهی درمی‌آیم

عجیب

پشت به صورتم می‌ایستم

و غیبتم را به رسمیت می‌شناسم

ابراهیم سبزواری

۱

مرا در لابه‌لای حرف‌هایت

مرا زیر پیراهنت پنهان کن

وقتی تمامِ فرعون‌ها به دنبالم می‌گردند

ای

آسیه‌ی آسیمه سرِ پسر ندیده.

مرا در نیلِ گلویت قورت بده

در شب‌های برهنگی‌مان بالا بیاور

مرا در تمام آب‌ها رها کن

تا خدایان یکی‌یکی مرا شنا کنند

و به آغوش تو بازگردانند.

به من که نزدیک می‌شوی--

-- جهانی را که زیر پوستت رُشد می‌کند

و در شقیقه‌ات سوت می‌زند--

-- آغاز کن.

مرا در لابلای حرف‌هایت

زیر پیراهنت

در نیلِ گلویت

در شب‌های برهنگی‌ات

در میانِ آب‌ها

با تمام اندامت شنا کن

آخ...

آسیه‌ی آسیمه سرِ پسر ندیده

۲

زیبا

بخند

این دورِ آخرِ دوباره زیستنِ من است

من

آوازهایی به تو خواهم داد که در کودکی‌ات فرفره بودند

زبانِ من پُر از پُرزهای نَرمِ سلام است

گوش‌هایم دالانِ خُنکِ حرف‌هایِ گرمِ توست

تا دست‌هایم باغچه بکارند و در گُل‌های لباسِ هم،عسل بشویم...

با من نجنگ

نه با سِلاحت

نه با چشمانت

از کدام ابر بپرسم تو را که سودای رودخانه شدنش مرا به مسیرهای دور نَبَرد؟ آی دنیای مُوازیِ گریه‌هایِ من؛

این دورِ آخرِ دوباره زیستنِ من است

صدایم پرنده‌ای در دهانِ گردبادهای بی‌هوا شد

و در خوابِ خنجرم دست‌هایم، در تو پهلو گرفته‌اند

نازنین

تنها اگر شدی

به قصه‌ام برگرد

فردا؛ همان چشم‌هاییست که تو در بُهتِ خانگی‌ام باز می‌کنی

و روشنی؛ انکسارِ روزه‌هایِ بی‌ اذانِ لب‌های توست، در بوسیدن

طوفان کن و پیدا باش

این دورِ آخرِ دوباره زیستنِ من است

با جاده‌ای که قید رفتن را زده است

با ماهِ خواب مانده

با فریادهای خورشید؛ بر سرِ کودکِ تابستان

با جوخه‌ی بی‌فشنگ

با قطب نمای گمشده

با چشمان قرمزِاتاقِ خوابِ

با حمامِ ارضا نشده

با نیمکتِ خسته از ایستادن

با ایستگاه بی‌تحمل

با دهانِ بازِ چمدان‌ها

با هندسه‌ی شاعر شده در شکلِ تَنَت

با خطِ قرمزهای رد شده از من

با حرف‌های بی‌دهان

با تارهای صوتیِ پاره شده‌ی بلندگوها

با قرص‌هایی که در گلویشان گیر کرده‌ام

با پالس‌های مخدر

با چه؟

با که؟

تا کجا صدایت کنم تا سیاره‌ها در من بایستند

و تو را با نامی تازه به من بدهند؟

زیبا

بخند

این دورِ آخرِ دوباره زیستن من است