https://srmshq.ir/dhqtp7
میخواهم چیزی بنویسم درباره آزادیخواه و بفرستم برای مجتبا شولافشارزاده که موهای زیبای جوگندمیاش او را به نویسندهها شبیهتر کرده است. چند روزی هست که میخواهم بنویسم اما نمیگذارد؛ مثل همۀ این شش ماه گذشته که نگذاشتهای؛ درست از همان شب ماه آبان و پیادهروی همان خیابان. مرادویی بودم برای خودم؛ روستازادهای پر شر و شور که «جستوجوی مرادو» دغدغهام شده بود تا فیلمی بسازم دربارۀ قنات و ارزش و کار مقنیها و کهکینها اما مدتی است که زندگیام در تنگنا افتاده و شدهام کوتولهای در تنگ و فقط آرزو دارم از یک تا پنج مال من باشی.
معلم باید خیلی پر صبر و حوصله باشد، آنقدر که حوصلۀ بچه درسخوانها سر برود و دانشآموزان متوسط خسته بشوند تا دانشآموزان دیریاب دریابند که معنای کلمۀ جغرافی چیست. این را از اولین جلسۀ کلاس دوم دبیرستان ابنسینا یاد گرفتم؛ از معلمی که کمی خمیده میرفت و معمولاً دستش روی شکمش بود و با حوصلۀ فراوان توضیح داد که جغرافی در اصل ژئو گرافی بوده و از لاتین به عربی رفته و از آنجا سر از زبان فارسی درآورده است.
خب که چه؟ چه اهمیتی دارد که ما در کجای این جغرافیا قرار داریم و سهم ما از این جبر جغرافیایی چیست؟ برای دانشآموزی سربههوا با نمرههای متوسط جغرافی چه جذابیتی میتوانست داشته باشد؟
باید چند سال بگذرد و سربههوایی دوم دبیرستان جایش را به حال و هوای شعر و ادبیات بدهد. باید دست روزگار پای حاجحمید نیکنفس را به سیرجان میکشاند تا شاعران و نویسندگان را انجمن سازد و «دیدار آشنا» رقم بخورد بشود ۳۰ سال شاگردی و دیدار و همنشینی گاهبهگاه تا...
«- چرا سری به پیرمرد نمیزنی؟ از روزی که کرونا آمده، خانهنشین شده و تنها و دلتنگ...»
کرونا اسمش بد در رفته وگرنه آنچه که ما را از هم دور میکند، ویروسهایی دیگرند.
دربارۀ آزادیخواه خیلیها نوشتهاند و همین ویژهنامه هم پر از یاد و نام اوست. من میخواهم دربارۀ تو بنویسم؛ از «بیاحسانهگیها» تا امروز که تو آخرین داستان من شدهای و فرصت نشد برای آزادیخواه بخوانمت و از تو شکایت کنم که چه به روزم آوردهای. عشق پاییزی من به خانم شاعر امروزی نیست. سالها میگذرد از آن حادثه که من اول شاعر شدم و بعد بیاحسانهگیها را نوشتم. عصر آن روزی که آن را در انجمن داستان خواندم معجزهای شد و بیاحسانهگی تمام شد. باید برای آزادیخواه میخواندمت و از تو شکایت میکردم که چه به روز من آوردهای. باید همان روز خاکسپاری ذبیحالله قاسمی دستت را میگرفتم و میبردمت پیش آزادیخواه و میگفتم این همان است که آخرین داستان زندگی من شده است اما آن روز هنوز به آبان نرسیده بودیم و خیابان محل امنی بود.
چندمین بار است که این یادداشت را بازنویسی میکنم ولی به جایی نمیرسم که دلم میخواهد. میخواستیم برای آزادیخواه مراسمی بگیریم و عمری معلمی و دلسوزی و نوشتن وی را قدر بدانیم. بیخبر از آنکه آزادیخواه در بیمارستان است. به دیدار آخر هیچوقت نرسیدیم. چند قدم مانده به آخرین دیدار، نفس آخر برآمد و شکایت از تو به قیامت افتاد. من خستهام و این یادداشت درست نمیشود. خیلی خستهام، از خیلی چیزها خستهام؛ از خودم، از تو. گیج و آشفته در هیاهوی زمین آوارهام. دلم میخواهد از این «سمچاله» بیرون بیایم و ساکن سیاهچالهای بشوم که در آن نه صدا به صدا میرسد و نه حتی برق نگاهت...فایدهای ندارد، مثل آخرین خط بیاحسانهگیها رهایش میکنم.