https://srmshq.ir/4dztom
اوایل سال ۶۱ تعدادی از شاعران استان کرمان از طرف اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت در قالب کاروانی فرهنگی برای بازدید از جبههها به مناطق جنگی جنوبِ کشور اعزام شدند که دو تن از شاعران این گروه یعنی حسین ارسلان (رخشا) از رفسنجان و ماشاالله صفّاری (بندی سیرجانی) از سیرجان در منطقه هور العظیم در اثر بمباران هواپیماهای متجاوز عراقی به فیض عظیم شهادت نائل آمدند. البته قرار بود که بنده هم این گروه را همراهی کنم که به خاطر همزمانی مراسم ازدواجم از این سعادت و سفر محروم شدم؛ که البته سی و پنج سال بعد از این اتفاق هنوز در اسارت به سر میبرم ... لذا از آنجائی که تا آن تاریخ حداقل در استان کرمان رسماً شهادت شاعر شناخته شدهای به ثبت نرسیده بود مدیرکل وقت ارشاد روی این قضیه مانور زیادی میدادند و بهحق نیز مراسم متعددی در بزرگداشت این دو شاعر شهید که از نزدیکترین دوستانِ من نیز بودند برگزار میشد. ضمناً برای اینکه به این آمار و تعداد شهدای شاعر افزوده شود و ایشان بتوانند مانور بیشتری بدهند بنده و آقای میرافضلی شاعر و پژوهشگر توانای فعلی کشور را نیز برای رفتن به جبههها تشویق و طیّ ابلاغ و معرفینامه مبسوطی به ستاد تبلیغات جبهه و جنگ که در شهرستان اهواز مستقر بود و نیروی فرهنگی (شاعر، مداح، گروه سرود، خوشنویس، نقاش، تئاتری و ...) در اختیار واحدهای رزمی مستقر در جنوب کشور قرار میدادند، اعزام و معرفی کردند؛ و در این معرفینامه خطاب به فرماندهی قرارگاه جبهه و جنگ آمده بود: بدینوسیله دو تن از شعرایِ بزرگِ استان کرمان، بلکه ایران برادران حمید نیکنفس و سیدعلی میرافضلی معرفی میشوند!!! لازم به ذکر است که بنده در آن تاریخ حداکثر ۲۴ و آ سید علی میر افضلی ۱۵ یا ۱۶ سال داشتیم (یعنی روی هم رفته حدود ۳۹ تا ۴۰ سال). فرماندهی محترم معرفینامه را که خوانده و قیافه غلطانداز ما دو نفر را که دید زدند تصور میکردند که ماها احتمالاً باید چمدان و ساک این دو شاعرِ بزرگِ معرفی شده را آورده باشیم و خودشان متعاقباً خواهند رسید. وقتی هم که فهمیدند ما خودمانیم فرمودند: به قیافه و سنّ و سالتان نمیخورد که اینکاره باشید! و باید امتحان ورودی بدهید!!! ما هم که به دنبال سوژه طنز میگشتیم بدون اینکه به پرِ قبایمان بر بخورد پذیرفتیم. ما را به پیرمرد محترمی که در خوابگاه ستاد مستقر و ریش و موهای بلند و سپید و عبایی بر دوش و عصایی در دست داشتند (ملکالشعرای ستاد) معرفی کردند که از نظر برادران سپاهی و مسئولین قرارگاه شرایط و قیافه و تیپ ظاهری لازم را برای شاعری داشتند ... و قرار شد که ایشان از ما دو نفر آزمون ورودی بگیرند ... به هر حال مراحل مربوطه را با موفقیت پشت سر گذاشته، لباس بسیجی را تحویل گرفته و در گروههانی مستقر شدیم. همانگونه که قبلاً عرض شد نیروهای فرهنگی مستقر در ستاد برحسب نیاز واحدهای رزمی و جبهههای مختلف به این مناطق اعزام میشدند. بیشترین مشتری و درخواست را مداحان داشتند و کمترین درخواست مربوط به شاعران بود. به نحوی که بعضاً با کمبود مداح هم مواجه میشدیم. البته برادران ستاد برای اینکه ما هم کم نیاوریم و از طرفی نان مفت ندهند بخوریم، میفرمودند: مداح و شاعر روی هماند و اگر شاعر نبرید از مداح هم خبری نیست ... قطعاً به خاطر دارید که در زمان جنگ به خاطر کمبود ارزاق بعضی اجناس به نرخ دولتی توزیع میشدند، یعنی اگر کسی دو کیلو قند یا شکر دولتی میخواست اجباراً باید یک قوطی خیارشور هم میخرید و میگفتند: این دو قلم جنس روی هماند ... در واقع جنابِ مداح قند و شکر بودند و ما دو نفر خیارشور بودیم یا حداکثر ربّ گوجهفرنگی ... برادرانی هم که معمولاً از قرارگاههای خودشان با لندکروز برای انتقال (حملِ) نیروی فرهنگی آمده بودند با اوقاتتلخی ما دو نفر را میفرستادند توی بار وانت و مداح را با سلام و صلوات مینشاندند روی صندلی جلو و کولر را هم تا درجه آخر روشن میکردند. اولین باری که ما را با احترام پرت کردند پشت وانت آ سید علی میرافضلی فیالبداهه فرمودند: وانتی را دیدم / که دو شاعر میبرد / و چه خالی میرفت ... حالا تصور بفرمایید کیلومترها راه آنهم در جادههای خاکی و پر از دستانداز، گرمای هوا و گرد و خاک چه به روزمان میآورد! یعنی اکثر وقتها با آن هیبت و سروکلۀ پر از خاک و گل پیاده که میشدیم رزمندگان مستقر در واحد تصور میکردند که ما دو نفر اسیر عراقی هستیم!!!
به هر حال و هر شرایط دو سه ماهی به همین منوال گذشت و علیرغم اینکه اکثراً سرِ نخواستنمان دعوا بود تقریباً همه جبهههای جنوب را بازدید و شعرخوانی و مراسم شبشعر برگزار میکردیم از نیزارهای جزیره مجنون تا سنگرهای زیرزمینیِ فاو و شلمچه و خرمشهر و ... اما هرچه تلاش کردیم متأسفانه خواسته مدیرکل محترم وقتِ ارشاد استان کرمان محقق نشد و ما پس از اتمام دوران مأموریت سُر و مُر و گندهتر از قبل و بدون اینکه به فیض شهادت نائل شویم به کرمان برگشتیم. وقتیکه تأییدیه حضور در جبههها را به دست ایشان دادیم قیافهشان دیدنی بود و میشد بهخوبی ذهن مبارکشان را خواند که میگفتند: آه، بخشکی شانس ... اینا که زنده برگشتن ...!
و دیگه مثل قبل ما رو تحویل نمیگرفتن. آخرشم که جنگ تموم شد و ایشون آرزو به دل موندن. خدا از سر تقصیراتمون بگذره ... انشاالله ...