دوئل خردِ شاد با نابِخردی تراژیک ایرانی / یادداشتی دربارۀ شعرهای مجید رفعتی
البرز حیدرپور

در فرهنگ ما شعر همواره زیر آوار این تعریف که کلامی است مخیل سرکوب‌شده است، چراکه این تعریف عنصری درست را به شعر نسبت می‌دهد تا هم‌زمان آن را در جایگاهی نادرست و فرودست بنشاند، فرودستی‌ای که در ناروشنی جایگاه خیال در اندیشه‌ورزی ما ریشه دارد. نباید فریب شأن و مقامی را بخوریم که مردم ما برای مثلاً حافظ و سعدی قائل‌اند. سال‌ها پیش مشاور پایان‌نامه‌ای بوده‌ام با عنوان «اباحه‌گری در ادبیات و جرم‌انگاری در حقوق» عنوانی که فکر می‌کنم گویای فرهنگ دوزیست و تعارض شب و روز و ناهمسازی خانه و خیابان ماست.

داغ ننگی که افلاطون بر پیشانی هنر و شعر نهاد، با بازیابی جایگاه خیال در وجوه مختلف خرد توسط کانت تا حدودی التیام یافت و در پایان این راه، فیلسوفی چون ژان پل سارتر که بار دغدغه‌های وجودی را به دوش می‌کشید خیال را گشایندۀ راهی تازه دانست برای خرد آن‌گاه که به بن‌بست می‌رسد. بر این اساس آثار هنری ممکن است تجلی وهم‌های نابخردانه باشند و یا، به‌عکس، گشایندۀ فضاهای جدیدی پیش روی خردی که از ملال و خفقان چشم‌اندازهای موجود به تنگ آمده است.

شعر رفعتی نقد جهان و جهان‌بینی‌های بسته است و فراخوانی است به امید، امید به فضاهایی نو؛ اما این فراخوان فروتن است چراکه به ناشناختگی این فضاها آگاه است و به همۀ تراژدی‌هایی که منادیان و مدعیان همه‌چیزدان! برای بشریت به‌طور عام و انسان ایرانی به‌طور خاص به بار آورده‌اند. شعر رفعتی زبان فلسفه‌ای است که از نگاه دوقطبی و جهان سیاه و سفید به تنگ آمده است. نگاهی که کبوتران را بر سرشاخۀ زیتون در روز جهانی صلح به جنگ می‌کشاند: (اشد ملاقات: ۷۶).

برای او تفاوتی ندارد دوگانه‌نگری ریشه در زانو زدن در برابر قداست‌های هزاران ساله داشته باشد یا ایدئولوژی‌های نوپدید. او می‌داند:

«هر کس کاردش را به تقسیمی از جهان بلند کند/ با دست‌های خونین به خانه بازمی‌گردد./ و از سر انکار می‌پرسد:/ تقسیم جهان به غرب و شرق عادلانه‌تر است/ یا زمینی و آسمانی؟» (دوئل دو صندلی خالی: ۲۰)

اگر بخواهیم در چهارچوب جامعه و تاریخ خود سخن بگوییم، روشنفکران و اندیشمندان ایرانی همواره در سوگ فاصلۀ میان آنچه هست و آنچه باید باشد نشسته‌اند. رفعتی نیز توانسته است به همین شکاف تراژیکی که ما و دسترنج‌هایمان را همواره در خود فرو بلعیده خیره بنگرد؛ اما در شعر او، سهمناکی این بینش نتوانسته است منطق امید را از پای دربیاورد، آن‌گونه که مثلاً در هدایت و فروغ رخ داد. همچنان که برخلاف امثال شریعتی‌ها و آل احمدها، رفعتی برای فرو نغلتیدن در این شکاف، خویش را به اسطوره‌ها نمی‌آویزد و عصبیت یا واماندگی خویش را با بازگشت به خویشتنی تازیانه در دست و پدرسالار مشروعیت نمی‌بخشد.

«همۀ راه‌های رفته دروغ بودند/ همۀ حرف‌های ما/ و عکس‌هایی که به دیوار چسبیده‌اند» (دوئل دو صندلی خالی: ۱۳)

و نیز: «مرده‌ریگ نیاکان خنجر خونینی است/ که دست‌به‌دست می‌شود سینه‌به‌سینه/ می‌کشیم ‌و تشییع می‌کنیم/ می‌کشیم و انکار می‌کنیم»

(اشد ملاقات: ۶۵).

شعر رفعتی فراتر از آن است که بیانگر زخم‌های یک جامعه و یا آن‌گونه که هایدگر می‌پنداشت اسیر حوالت تاریخی یک قوم باشد. شعر او آشکارسازی بیهودگی قربانی‌شدن بشریت است در جدال باور به سیاه و سفیدهای خودساخته:

«هیچ‌کس نمی‌تواند در خانه‌های شطرنج زندگی کند/ جز مهره‌های سیاه و سفید/که قاعدۀ بازی را می‌دانند/به قیامت اعتقاددارند/ به تناسخ اعتقاد دارند/ اصلاً اعتقاد دارند/ به شاه، وزیر، قلعه/ و این‌که پیاده‌ها قربانی‌اند» (دوئل دو صندلی خالی: ۱۱)

رفعتی نگران امر مقدس است، اما خود را فریب نمی‌دهد و می‌داند کلمۀ آغازین اکنون با دهانی خونین سخن می‌گوید. او برخلاف شایگان از کثرت معابد، خود را چندان دست‌پر نمی‌پندارد که آسیا را در برابر غرب نهد زیرا دغدغۀ صلح و زندگی دارد و به نقشه‌های باستانی که نگاه می‌کند می‌بیند:

«همۀ راه‌های شهر / به معبد باز می‌شوند/ همۀ درهای معبد / به قربانگاه» (دوئل دو صندلی خالی: ۳۱)

همین چند سطر، گویی تمام تاریخ خاورمیانه را در خود خلاصه کرده است و طعنی بزرگ است بر سنت‌پرستانی که به آن‌سوی آب‌ها گریخته‌اند، اما فلسفه‌ای بر پایۀ سنگ‌‌نبشته‌های گورهای خالی این‌جا می‌پرورانند. گفتیم که رفعتی فروتن است و همین گذارِ او و ما را از دُن‌کیشوت‌بازی‌های چپ‌گرایانه نیز بازمی‌دارد و به شناخت و تفسیر هر چه بیشتر جهان فرامی‌خواند. روح ما و استخوان‌های میلیون‌ها نفر در قتلگاه‌های خمر‌های سرخ در کامبوج و اردوگاه‌های استالین به خود می‌لرزد از این گفتۀ مارکس که کار فلسفه دیگر تفسیر جهان نیست که تغییر آن است و نیز از هر جهان‌بینی که بخواهد خودمدارانه و بی‌شناخت علیرغم فصل‌ها جهان را تغییر دهد:

«جنازه‌اش را هم/ کنار کتاب‌هایش دفن کردیم/ پای همان درختی که سال‌هاست خشکیده / و روزی پُربارترین درخت باغ بود/ و می‌خواست علیرغم فصل‌ها/ جهان را تغییر دهد» (دوئل دو صندلی خالی: ۲۵)

البته او چندان هم کفۀ ترازو به ‌نفع تفسیر جهان سنگین نمی‌کند و می‌داند چه‌بسا دلخوش‌کردن به یک تفسیر نهایی و مطلق از جهان چنان آدمی را پای در گل کند که از حرکت به‌سوی آرمان‌های خرد عملی چون صلح بازدارد:

«شمارش معکوس آغاز شده است/ مردم از خیابان به پیاده‌رو آمده‌اند/ و ما به تفسیر جهان دل‌بسته‌ایم/ سه، دو، یک .../ باید سریع‌تر از گلوله‌ی تفنگ حرکت کنی / تا صلح بر جنگ پیروز شود» (اشد ملاقات: ۱۴).

شعر رفعتی پیامی است از آغاز رهایی، رهایی از خودفریبی. او اکنون دریافته است این تصویر سیاه و سفید و ستیزهای برخاسته از آن نمایشی است که چیزی برای گفتن ندارد؛ و برخلاف دیگرانی که روزگاری در سیاهی‌لشکر سفیدپوشان به آزادی فرشتگان برخاستند، اکنون می‌داند داوران لباس فرشته می‌پوشند و فرشتگان هم بر عرشِ اقتدار به‌جای بال از شانه‌های‌شان مار می‌روید (اشد ملاقات: ۸۶). او می‌داند خط تاریخ را بلاغت تاریخ جویده است، استالین تصویر هیتلر است در آینه و هر گرگ بره‌ای برای بازگشت به آغوش گله دهان خونینش را با علف‌های سبز پاک می‌کند. او شاید بیش از همه در راستای این سخن نیچه می‌سراید و عمل می‌کند که باید از سنگ خود زوائد را بزداییم تا از آن پیکره‌ای زیبا بسازیم. رفعتی با زدودن دروغ‌های نو و کهن آغاز کرده است و شاید به همین دلیل است که واژگان چوپان دروغ‌گو در شعر او پرتکرار است. (اشد ملاقات:۸۴) گویی او چون شمس می‌خواهد انگشت بر رگ کسانی نهد که داعیۀ رهبری خلق جهان را دارند، ولی خلق را رهبری نمی‌کنند، رهزنی می‌کنند.

شعر رفعتی با همۀ پدیدارهای تلخ و بیهو‌ده‌ای که در چشم‌اندازش آشکار می‌شود، از امید سرشار است چراکه او می‌داند چه می‌خواهد:

«همۀ چیزهایی که می‌خواهم نیستند: / آزادی / عدالت/ صلح / و تو» (دوئل دو صندلی خالی: ۳۶)

این تو، این «تو» ی مؤنث و پذیراست که در فضایی آکنده از واژه‌های جنگ، شلیک، گلوله، سربازان، خون، مرگ، کفن، لشکریان و... سبب می‌شود رفعتی و خوانندگان او به خطوط ناخوانده اما مقدسی از صلح و زیبایی زیر پیراهن خون‌آلود جهان ایمان داشته باشند و همان‌گونه که کارل یاسپرس هشدار می‌دهد رنج‌های بشری و زشتی‌ها را بنیاد هستی نپندارند. اگر ژرفا و دیرینگیِ دغدغه‌های رفعتی را دریافته باشیم به نظر می‌رسد در این‌جا نیز او دلتنگ معبدی است که یهوۀ شمشیر به‌دست الهۀ باروری را از آن رانده است. او نگران عیسایی است که به جنگ تاریخ زمخت پدرسالار برخاست اما ادیپ‌وار بالای صلیب به جرم ناکردۀ خود اعتراف می‌کند و پدر را صدا می‌زند. تاریخ ما، تاریخ الهیات و فضای هستی بشر نیاز به توازنی نو دارد و رفعتی این ضرورت را درک کرده است و یوحنا را به چالش فرامی‌خواند که:

«در آغاز کلمه بود/ و هنوز همچنان کلمه است /که از دهانش خون می‌چکد» (اشد ملاقات: ۶۶)

گویی با تمام وجود دریافته است که عیسای صلح‌طلب را دستان مهربان مریم‌ مادر، مریم مجدلیه و روح میترا نیز نتوانست از پناه‌جستن دوباره به دستان خشکیده‌ و عبوس فریسیان بازدارد. اکنون او باید خون را از کلمات پاک کند. در این راه اگرچه چشم‌دوختن به امر والا ضروری است، اما باید دست در دست زیبایی داشت. ارائۀ تفسیری زیبا و شکوهمند از هستی اقتضای تکمیل فلسفه‌ای است که از شعر رفعتی می‌جوشد. بازگشتی که آیدا برای شاملو آفرید بازتاب هستی‌شناسانۀ دیر‌هنگامی داشت. شاملو در آستانه به فروتنی آرامش‌بخش در برابر هستی دست‌یافت و فرصت بازگوی آن برای خوانندگانش را نیافت. در زمانه‌ای که مادر فلسفه چریک می‌زایید، از شاملو همۀ آنچه در کوچه‌های تاریک، در دکان‌های بسته و با تارهای شکسته در خاطر ماند بسیار تراژیک بود، اما رفعتی این جهان را پشت سر نهاده و مشت آن برایش باز شده است، او مانند شاملو به بویناکی دنیای آدمیان اعتراض دارد، اما انسان‌ها را دوست دارد، شاید به این دلیل که با همۀ نقدی که به روزمرگی و میان‌مایگی دارد اما از چشم‌اندازی چنان رفیع و گسترده می‌نگرد که جز شفقت و عشق در شعرش به‌بار نمی‌نشیند. شفقت و عشقی که شجاعت، یکتا و یکسان‌نگریِ «ناتان حکیم» را می‌خواهد. شجاعتی که در رفعتی هست، چراکه دلهرۀ پیامبری را که به خدای خود ایمان ندارد تجربه کرده است و فروتنانه می‌گوید:

«حالا که همۀ راه‌ها در افق گم می‌شوند/ گمراهی خودم را / به گمراهی دیگران ترجیح می‌دهم» (اشد ملاقات: ۷۵)

سهراب سپهری به‌درستی در توصیف وضعیت خود می‌گوید سر در استتیک (زیبایی) و پای در فاجعه دارم. گفتیم که اندیشمندان و روشنفکران ما نیز خود را همواره در وضعیتی دوگانه و در شکافی تراژیک گرفتار دیده‌اند. برخی به جدال با فاجعه برخاستند اما به تعبیر نیچه چنان چشم به مغاک دوختند که مغاک نیز چشم به روی روح‌شان گشود. اینان نمی‌دانستند آن کس که همۀ آرمانش پنجه در‌افکندن با هیولاها باشد چه‌بسا خود نیز هیولا شود. برخی دیگر چشم به آسمان دوختند و بی‌باور به مرزهای خرد در سماع حباب‌های مغزهای متورم خود به وجد آمدند. سپهری در زمانۀ خود یکه و تنها به راز می‌رسد و با پروازی به سبک‌باری یک نگاه و تواضع یک هیچ از این شکاف تراژیک گذر کرد. اکنون رفعتی نیز که به ویرانگری‌ آن جدال‌های بیهوده و نیز تفاوت سماع و سرگیجه آگاه است در جستجوی سکوی جهشی است از فراز این شکاف تراژیک البته در فضایی عینی‌تر و انسانی‌تر. او آری گوی زندگی است و خون‌های رفته را برای جان‌دادن دوباره به عشق بازمی‌طلبد. او خود را با ضدش تعریف نمی‌کند و شب‌های پرستاره‌اش بدون سرباز و پاسبان هم امنیت یک آغوش را دارد:

«اگر اسکندر/ سربازانش را از تاریخ بیرون بیاورد/ و خون‌های ریخته/ به رگ‌های صاحبان‌شان برگردند/ من هم دست‌وپای گم‌شده‌ام را پیدا می‌کنم/ برای بغل کردنت» (دوئل دو صندلی خالی: ۲۴).