جشن بی‌معنایی عشق‌ها یا جاودانگی تحمل‌ناپذیر عشق/ نگاهی به عشق در آثار میلان کوندرا
حامد حسینی‌پناه کرمانی

داستان‌نویس

«برای همه ما تصورناپذیر است که یگانه عشق‌مان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می‌پنداریم عشق ما آن چیزی است که ناگزیر باید باشد که بدون آن زندگی ما از دست رفته است.» (بار هستی)

نویسندۀ چک، میلان کوندرا می‌گوید: «من معتقدم رمان می‌تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوۀ دیگری نمی‌توان گفت.»

و این جمله دربارۀ عشق در آثار کوندرا مصداق دارد. کوندرا نه آن نگاه شرقی و والا و آسمانی را به عشق دارد و نه آن نگاه غربی و صرفاً جسمانی و شهوی را.

کوندرا در آثارش عشق‌های متفاوتی را به تصویر کشیده که همۀ آن‌ها همان‌قدر که اجتناب‌ناپذیرند، غالباً غیرمنتظره هم هستند.

اولین داستان کوندرا که رد پای عشق در آن نمایان شده، رمان «شوخی» که اثری است مربوط به دوران جوانی کوندرا؛ زمانی که نویسنده هنوز در کشور خود زندگی می‌کرد و دغدغۀ وطن و اتفاقات آن را در سر و دل داشت.

علی‌رغم آن‌که نویسنده اصرار دارد این اثر خود را روایت یک رویداد عاشقانه معرفی کند؛ ولی در هم تنیدگی عشق با نفرت در این داستان خودنمایی می‌کند. روایت نفرتی کور و خشمی ویرانگر و دروغی زشت در قالب اطواری عاشقانه. اطواری عاشقانه که هر آنچه به آسانی و یا حتی با مشقت به دست می‌آید را نابود می‌سازد.

«زندگی با کسانی که حاضرند آدم را به سوی تبعید یا مرگ روانه کنند، آسان نیست. صمیمی شدن با آن‌ها آسان نیست. عشق ورزیدن به آن‌ها آسان نیست.»

کوندرا؛ شوخی و جدی را درهم می‌آمیزد: «چه طور توانستم عاشق لوسی بشوم؟ خوشبختانه، تجربیاتم مربوط به دورۀ بعد از آن است و بنابراین هنوز قادر بودم -به دلیل جوانی صرف و این‌که بیشتر مستعد غم و اندوه بودم تا اندیشه کردن- لوسی را با آغوشی باز و قلبی مطمئن بپذیرم، او را به‌عنوان هدیه، هدیه‌ای آسمانی، آسمانی خیراندیش و خاکستری بپذیرم.»

اما بیش از این‌که نگاه شخصیت‌ها به عشق در همان قالب هدیه‌ای آسمانی بماند، عشق را دستاویزی برای غرور و تحریک حسادت در دیگران می‌بینند:

«من در محاصرۀ سگ‌های آدمکش و معدن واقعاً خوشبخت بودم. با مشق‌های بیهودۀ نظامی حرکت می‌کردم. خوشبخت و مغرور بودم؛ زیرا که با وجود لوسی مالک امتیازی بودم که نه به رفقای سربازم اعطا شده بود و نه به افسران‌مان. یک کسی مرا دوست داشت، مرا علناً دوست داشت و این را نشان می‌داد. حتی اگر به نظر آن‌ها لوسی زن ایده‌آلی نمی‌آمد. حتی اگر نحوۀ ابراز علاقه‌اش- به نظر آن‌ها- عجیب و غریب بوده، باز هم عشق یک زن بود و حس تعجب، دریغ و رشک برمی‌انگیخت.»

‌‌ عشق‌های خنده‌دار

کوندرا در کتاب «عشق‌های خنده‌دار» زندگی قهرمانانش را می‌کاود و با شفقت و مهربانی و به دور از هیچ‌گونه پیش‌داوری، شخصیت‌هایش را به دقت تحلیل می‌کند.

قهرمانان بی‌نام عشق‌های خنده‌دار (بیشتر شخصیت‌های داستان‌ها نامی ندارند) به طرز مضحک و در عین حال غم‌انگیزی از شناخت واقعی یکدیگر و ایجاد رابطۀ عاطفی عاجزند. هر آنچه که باید درونی و جانانه باشد، سطحی، پوشالی و فاقد روح و معناست.

در داستان «هیچ‌کس نخواهد خندید» از کتاب عشق‌های خنده‌دار می‌خوانیم:

«واقعاً کلارا را دوست داشتم. زیبا بود. از این‌که وقتی با هم بیرون می‌رفتیم، مردم سرشان را برمی‌گرداندند، خوش‌حال می‌شدم. دست‌کم سیزده سال جوان‌تر از من بود و این احترام مرا نزد دانشجویان بالا می‌برد.»

فرایند چنین بده بستانی از تمامی جنبه‌های متعالی مهرورزی و عشق تهی است و آنچه نامِ عشق گرفته، رقّت‌بار و مسخره می‌نماید.

«در زندگی لحظه‌هایی وجود دارد که انسان به‌گونه‌ای تدافعی عقب‌نشینی می‌کند. هنگامی که مجبور است عقب‌نشینی کند، هنگامی که برای حفظ موقعیت‌های مهم‌تر باید از موقعیت‌های کم‌اهمیت‌تر صرف‌نظر کند. به نظرم آمد که این تنها و مهم‌ترین موقعیت عشقم است.»

نگاه سردرگم شخصیت‌ها به عشق حتی مخاطبان داستان‌ها را گمراه می‌کند. در «بازی اتواستاپ» از کتاب عشق‌های خنده‌دار کوندرا می‌نویسد:

«ناگهان به نوع نقش خودش پی برد. از ابراز اظهارات عاشقانه‌ای که به‌وسیلۀ آن خواسته بود دوست‌دختر خود را غیرمستقیم راضی کند، دست برداشت و شروع به بازی نقش مرد سختی کرد که با جنبه‌های خشن‌تر مردانگی خود، یعنی قاطعیت، طعنه و اعتماد به نفس با زن‌ها رفتار کند.»...