https://srmshq.ir/x48ypb
سردبیر محترم سرمشق، چون این یادداشتها مربوط به یکی از وقایع مشهور در ارتباط با شهر کرمان است، خواه ناخواه مورخان و وقایعنگاران آینده به جستوجوی مدرکی مستند خواهند بود، تا در حاشیه آن قلمفرسایی کنند. لذا در این اندیشهام تا بهعنوان یکی از حاضران و ناظرانکه حضور داشتم، همه زوایا را با کمال صداقت و انصاف بررسی و البته به اختصار به موضوع بپردازم تا همگان بدانند ماجرای کودتا که به طنز کودتای کشک و بادمجان معروف شد بهکلی دروغ و ساخته و پرداخته ذهن ابوالحسن بنیصدر و اطرافیانش بود.
***
این گرد و غباری که تو افروختهای
یارانِ دو صدساله فروننشانند
بار دیگر در آغاز سخن یادآور میشوم با آقای ابوالحسن بنیصدر نخستین رئیسجمهور ایران نه آشنایی داشتهام و دارم، نه دشمنی و خصومتی مطرح است. حتی به خاطر تصمیمی که بر اساس شنیدهها برای تیرباران تنی چند از کودتاگران کشک و بادمجان کرمانی از جمله صاحب این قلم داشته، دلخوری پیدا نکردهام. در شمارههای گذشته اشارهای به پیدایش جنگل قائم داشتم و یادآور شدم گرچه عضو کمیته جنگل قائم نبودم چنانچه جلسهای داشتند چون ورود برای عموم دوستان آزاد بود، شرکت میکردم و اگر کمکی از من ساخته بود به قلمی یا قدمی و یا درمی وظیفه خود را انجام میدادم. امیدوارم نسل جوان و دستاندرکاران شهر و شهرداری قدر و ارزش آن پارک جنگلی دستکار چند ده هکتاری را بدانند و به یاد بیاورند نسل ما برای پیدا کردن سایه چند درخت در یک روز تعطیل داغ تابستان، سرگردان شده این در و آن در میزد.
خلاصه آنکه اشاره شد روز جمعه بیستم تیرماه ۱۳۵۹ وقتیکه میخواستیم کشک و بادمجان میل کنیم خبر آمد که منطقه محاصره شده و قرار است تنی چند بازداشت شوند که گفته میشد نویسنده هم از آن جمله است. ولی آنطور که در شماره قبل اشاره کردم موضوع بازداشت چند نفر مطرح نبود و اختیارخانی نامی که نام مستعار مصدقی به خود داده و از نزدیکان بنیصدر بود از تهران آمده و به همه فهمانده بود که کودتائی در جنگل قائم آغاز میشود. سرانجام او دو اتوبوس حامل ۸۱ نفر بازداشتشدگان را زیر سایه مأموران راهی شهر کرمان کرد که یکسر به ساختمان سابق ساواک رسیدیم. پس از مدتی اسم چند تن از جمله مرا خواندند تا برای بازدید خانه ما بروند. آن ایام سرگرم بنای نیمهتمام خانه کرمان بودم و موقتاْ با همسر و دخترم در خانه مادر زندگی میکردیم.
مأموران پس از بازدید از اتومبیل من که آن را از جنگل قائم به محل بازداشت منتقل کرده بودند و ضمن بازدید دقیق از زیر و روی آن تنها بعد از دیدن و ضبط جزوهای که حاوی سخنرانی دکتر بقایی بود و باید ضمیمه پرونده شود، مرا بهسوی اتومبیل استیشنی که آماده حرکت بود راهنمایی کردند. جزوه موردنظر متن کامل سخنان دکتر در اجتماع فعالان حزب زحمتکشان ملت ایران بود که در آن جلسه از رهبری حزب استعفا کرده و خود را بازنشسته اعلام کرده بود. از آنجا که دوستانش خیال داشتند آن جزوه را منتشر کنند از من خواسته بودند متن سخنرانی را که حرف زدن معمولی با افعال شکسته و بعض لغزشها بود اصلاح و برای چاپ آماده کنم. خلاصه در اتومبیل سه مأمور نظامی و دو مأمور لباس شخصی نشسته و دکتر ناصر، جراح معروف کرمان هم در میان آنها بود که مرا هم کنارش جای دادند و اتومبیل به راه افتاد.
از ساواک که بیرون آمدیم فردی که به نظر میرسید سمت فرماندهی را دارد و عینکی دودی به چشم داشت مؤدبانه گفت باید خانههای شما بازرسی شود و از من خواست آنها را بهسوی خانه راهنمایی کنم. از آنجا که من در زندگی هرگز از صداقت ضرر ندیدهام وقتی خواستم خانه مادر را نشان دهم دچار تردید شدم و با این سؤال که کدام خانه؟ واقعیت را به آنها گفتم که من و همسر و دخترم چندی است میهمان مادرم هستیم تا بنای خانه خودمان به پایان رسد چرا که گمان کردم با دیدن خانه کوچک مادر دچار تردید شوند و بعد از دانستن موضوع بیشتر مشکل ایجاد شود. دوستان با ردوبدل کردن نگاهی تصمیم خود را گرفتند و گفتند ابتدا خانه خودت را میبینیم که من راننده را به محل ۱۲۰دستگاه هدایت کردم.