به لحن ســاز به رنگ ســرخ
سید فؤاد توحیدی

نگاهی به روایت‌های حماسی استان کرمان

**

این ترانه‌ها و آوازها معمولاً بیان قصه‌هایی با مضمون‌های حماسی است که ریشه در تاریخ کهن و پیچاپیچ دارالامان کرمان دارد و سال‌های سال ست، در ترنم بغض‌آلود حنجره و ساز مردان و زنان خنیاگر کرمان جا خوش کرده است. اکثر اشعار توسط عوام سروده شده که گاها از قواعد ادبی عدول کرده‌اند و بر طریق احساس، کلماتی را در وصف دلاوران خطه خود بر زبان آورده‌اند.

از مهم‌ترین این ترانه‌ها و آوازها می‌توان به عیسی‌خان، گرامی‌خان، مهدی‌جان، تاج‌محمد، جلال‌خان، احمد‌خان، جنگجو، شاهنامه‌، دوراندیش، کامران، َکلِی‌سُف (کَل یوسف)، گیسه‌گل (گیسه‌گو)، علی‌خان، مغول دختر،‌ مهدی ‌جان، کوچک‌علی یاغی، برادر برادر، رستم خان، احمد یزدان‌پناه و شَیر اشاره کرد.

بعضی از این داستان‌ها به‌صورت آوازی خوانده می‌شود و بعضی با ریتم مشخص. در این نوشتار به بررسی بعضی از آن‌ها پرداخته‌ایم

عیسی‌خان

ترانه این قطعه مربوط به استوار عیسی‌خان جلالی است که در زمان محمدرضا شاه، فرماندۀ دستۀ دولت‌آباد، در ارزوییۀ بافت بوده است. او به همراه هشت نظامی دیگر در دهۀ سوم قرن حاضر با چهل نفر از افراد رستم‌خان مالکی پسر سیدخان رودباری به سرکردگی محمدکریم، مردانه جنگید و همۀ آن‌ها را نابود کرد و ۱۵۰ نفر از زنان ایل افشار را از چنگ آن‌ها نجات داد؛ او در دفاع از مردم منطقه، حماسه‌ای جاوید در تاریخ منطقه بر جا گذاشت.

قسمتی از اشعار مربوط به حماسۀ عیسی‌خان جلالی:

سر کهر را کش داد دستی به خانمش داد

خانم خدانگه‌دار می‌رم به جنگ اشرار

بیایم یا نیایم امیدواره خدایم

عصری رسید او دم تنگ سوارکهر عین نهنگ

عیسی رسید به یه پلاس پلاسو رو کرد چپ و راس

پلاسو رو کرد چپ و راس هی ممد می‌کرد التماس

عیسی‌خان جلالی بفرما روی قالی

عیسی تو را به قرآن مکش اردوی رستم‌خان

می‌کشم که دزد نباشه راه تردد واشه

می‌کشم که دزد نباشه نظمی به رودبار باشه

ممدکریم سبیل بور کشته شده بالای هور

رستم زده دس ور دس از دس عیسی برنو دس

و به روایتی دیگر:

خانم خدا نگه‌دار

میرم به جنگ رودبار

بیایم یا نیایم

امیدوار خدایم

عیسی تو دونی قرآن

مرو به جنگ اینان

یشو دو شو تو تنگم

با ناصرخان می‌جنگم

مردک برو دوباره

پیش مرهم مهپاره

اسبم بده بیاره

لجمه بالا نیاره

مرهم اسبش نمی‌ده

حصیر براش خریده

خوب بره سواری

زحمت براش کشیده

عیسی تو دونی قرآن

نکشی آدمای رستم‌خان

کشم که دزد نباشه

راها تردد باشه

رسیده موقع فوتش

سومبر کشید کوتش

گرامی‌خان

داستانی قدیمی که سینه‌به‌سینه نقل شده است. در زمان استعمار بیگانگان پسری سلحشور به‌نام گرامی‌خان بود که با آن‌ها مخالفت می‌کرد و روبه‌روی آن‌ها می‌ایستاد؛ چون نوجوان بود (حدود ۱۵ تا ۱۸ سال) او را به شهید کربلا «علی‌اکبر» مثال می‌زدند. در آن زمان ایران مورد هجوم بیگانگان و تاخت و تاز اجنبی‌ها بود؛ مردم سلاحی نداشته‌اند و بیش‌تر جنگ‌ها تن‌به‌تن بوده است.

مادر گرامی‌خان برای او که گلوله خورده است، شعری می‌سراید:

هی می‌آیه تیر و تفنگ گرامی‌خان رفته به جنگ

گفتم نرو به چار دیوار علم خجر زدی به کار

اسب کرند کردی قشو رفتی به دعوا نصفه شو

اسب کرند کردی تو زین دشمن نشسته ور کمین

ننه رودم، گرامی‌خان

شیرم حلالت مادر جان

گفتم نرو گفتی می‌رم گلوله خوردم می‌میرم

گرامی‌خانم شد سوار رو ور یمین پشت ور یسار

گلوله خورده بالای شالم سخت می‌سوزه از درد می‌نالم

گلوله خورده بالای رونم من می‌میرم خودم می‌دونم

گرامی‌خانم بچه بود

کولِش تفنگ نیمچه بود

لب‌های گرامی غنچه بود

نونش میون خنچه بود

ننه رودم، گرامی‌خان

شیرم حلالت مادر جان

گرامی‌خانم شد سوار ای داد هوار، ای داد هوار

دشمن به دورش صد هزار ای داد هوار، ای داد هوار

ننه رودم، گرامی‌خان

شیرم حلالت مادر جان

پاهاش جدا از گیوه شد زن جوونش بیوه شد

جمعی به رودم خیره شد روز تبارش تیره شد

ننه رودم، گرامی‌خان

شیرم حلالت مادر جان

مهدی‌ جان

به گفتۀ قدما، زمانی تزار روس به ایران حمله می‌کند و در همان زمان در طایفه‌ای از دِه بیدخونِ مَرغک (که اکنون ساکن کرمان، جیرفت و بم هستند) پسری عدالت‌طلب، باغیرت و وطن‌دوست به‌نام مهدی زندگی می‌کرده است.

لشکر دشمن با تصرف بوشهر و کازرون شیراز به کرمان می‌رسد؛ مهدی که از عشایر منطقه بود و اسبی وحشی داشت، در شبی به آن‌ها حمله‌ور می‌شود و تعدادی از افرادشان را می‌کشد. قزّاق‌ها و مأموران دشمن، او را تعقیب می‌کنند؛ از بم، جیرفت می‌گذرند و به کرمان می‌رسند تا او را بگیرند. قدیمی‌ها می‌گویند: دروازه‌ای در کرمان به‌نام ریگ‌آباد بوده که آن‌ها از این دروازه وارد می‌شوند و مهدی را دستگیر می‌کنند؛ همین‌طور پدر او به‌نام محمدعلی را از دِه یا کوه به کرمان می‌آورند و بعد به شیراز می‌برند، زیرا حاکم اصلی در شیراز بوده است.

مادر این جوان شعری خوانده که سینه‌به‌سینه منتقل شده است:

تو ریگای ریگ‌آباد صد جیغ زدم صد فریاد

ور چوپونای خداداد مهدی جانم کنید داد!

ای داد ای داد مهدی جان مهدیم بُردن به کرمان

امروز گشتم پریشان خدا مهدیم نگه‌دار

اسبای مهدی بیارید خوبن برای سواری

اسبای مهدیم نمی‌دم حصیر براشون خریدم

خیلی زحمت کشیدم ای داد ای داد مهدی جان

ای داد ای داد شیر اومد میرزا محمدعلی گیر اومد

محمدعلی یارِ مهدی بود برای کرمون ایلی بود

او بود ایلم شیری بود ای داد ای داد مهدی جان

بره مهدی خال‌خالی امشو چرا می‌غاری

پشمات چیندم بهاری هم قالی شد هم نالی

بره مهدیم میشی بود ور گردنش کیشی بود

پشمات چیندم بهاری هم قالی شد هم نالی

واسه خانای کرمانی ای داد ای داد مهدی جان

مهدیم بردند اداره با اسلحه قطاره

مهدیم بردند به شیراز بالای سرش زدن ساز

پای پتی، قد دراز ای داد ای داد مهدی جان

دارم داغت خال گردون چشمای زاغت خالگردون گل مشتاقت خال گردون ای داد ای داد مهدی جان

تاج‌محمد

تاج‌محمد ترانه‌ای حماسی مربوط به فردی به‌نام «تاج‌محمد شهراللهی» است که توسط فردی کشته می‌شود.

این ترانه در منوجان و قلعه‌گنج خوانده می‌شود.

جلال‌خان

جلال‌خان نوعی ترانۀ حماسی و اصلاً بلوچی است که در مجالس شب‌نشینی و به‌ندرت در عروسی‌ها خوانده می‌شود.

سازهای همراه، چنگ و تمپک یا سُرنا، دهل، جُره و تمپک است.

نمونۀ شعر:

یاری یَحتَگِن اُغاناچِزگی کَشِتَه ای جانا

احمدخان

احمدخان از نغمات مراسمی در کرمان است که توسط سُرنا، دهل و جُره نواخته می‌شود. جزو مقام‌های روایی و روایتی از زندگی شخصی به‌نام احمدخان است.

شاهنامه‌خوانی

این آواز معمولاً در مراسم شِه شِه گُن (به‌معنای شب ششم تولد نوزاد) و شب‌نشینی‌های خوانین و بزرگان اجرا می‌شود. معمولاً خواندن اشعار شاهنامه با سازهایی از قبیل زال، چنگ، چنگ‌قُطی و یَروتی همراه می‌شود. نوعی شاهنامه در جنوب کرمان خوانده می‌شود بنام شاهنامه خرم و زیبا که داستان‌های منظوم آن به‌صورت سینه‌به‌سینه به نسل امروز رسیده است

میرزامحمد دوراندیش

میرزامحمد دوراندیش بدون تردید یکی از شخصیت‌های برجسته و تأثیرگذار تاریخ معاصر منوجان و چه‌بسا رودبارزمین بوده است. وی در خلال سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۸ هجری شمسی، در مجموع تقریباً سه دهه به‌عنوان کلانتر و سرعشایر منوجان شناخته می‌شد. میرزامحمد از نظر فرهنگی شخصیتی برجسته و به‌دلیل سواد ادبی‌اش مورد تحسین بوده است. وی اگرچه در طول این دوران، اصولاً نقش نمایندۀ دولت را در منوجان ایفا می‌کرده، اما نزد مردم هم از اعتماد و احترام قابل‌توجهی برخوردار بوده است. دوران معاصر، میرزامحمد را به‌عنوان شخصیتی فرهنگ‌دوست می‌شناسد که برای پیشبرد و اعتلای فرهنگ این سرزمین تلاش کرده است. برای نمونه نخستین مدرسۀ منوجان به نام «دبستان حافظ دهنو» در سال ۱۳۱۸ با کوشش و پیگیری وی تأسیس شد. وی در عرصۀ سیاست و حکومت‌داری هم گوی سبقت را از سایرین مانند خوانین و گاهاً نظامیان می‌ربود و با زبان و قلم شیوایش از مسئولان و مقامات بالاتر «دل و دین» می‌برد، اگرچه از شواهد و نامه‌ها و مکاتباتی که داشته، چنین برمی‌آید که او همیشه سنگ مردم بی‌نوای منوجان و رودبار زمین را به سینه می‌زده است و از خرد و دانش و قلمش هم جز برای اعتلای نام و امنیت و افتخار منوجان بهره نبرده است. میرزامحمد دوراندیش یک «کدخدای فرهنگ‌دوست» بود که در مناسبات، معاشرت‌ها و مکاتباتش «شعر حافظ و سعدی و فردوسی» را از بر می‌خواند و می‌نوشت و منوجان را در بدترین دوران ناامنی، به روش منحصربه‌فرد خویش اداره می‌کرد.

میرزامحمد در سال ۱۲۷۱ هجری شمسی در خانواده‌ای مذهبی و کشاورز در روستای بجگان که هم‌اکنون از توابع بخش آسمینون شهرستان منوجان است، متولد شد. پدرش حاج غلام‌حسین، فرزند حاج محمد بود که از بم به این منطقه مهاجرت کرده و سپس با دختری از طبقۀ نجیب‌زادگان که در اصطلاح محلی به آن‌ها «بلوچکاره» می‌گفتند ازدواج کرده بود. پیشینۀ خانوادگی، توانایی‌های ذاتی و برخورداری از سواد قابل ملاحظۀ مکتبی، مجموعاً عواملی بودند که باعث رشد و ترقی حاج غلام‌حسین در میان فامیل خودش و حتی در بین سایر اهالی شده بود. به‌طوری که همۀ مردم بجگان و نودژ، وی را به‌عنوان بزرگ و کدخدای خودشان برگزیدند. زمان حکومت حاج غلام‌حسین در نودژ و بجگان تقریباً در اواخر دورۀ قاجار بوده است که عموماً دولت مرکزی هیچ تسلط ملموسی بر مناطق دورافتاده‌ای مثل رودبارزمین و توابع آن نداشت و معمولاً این مناطق توسط خوانین و به‌صورت ملوک‌الطوایفی اداره می‌شدند. درست در همین زمان «درّان‌خان بیژنی» بر سرزمین رودبار حکم می‌رانده است. ظاهراً حاج غلام‌حسین در منطقۀ‌ نودژ و بجگان ازدادن مالیات به عوامل خان و تمکین در برابر برخی باج‌خواهی‌های وی سر بازمی‌زند و این موضوع باعث بروز اختلافات و دشمنی‌هایی بین آنان می‌شود تا سرانجام حاج غلام‌حسین توسط مزدوران خان به طرز مشکوکی مسموم شده و می‌میرد. بعد از درگذشت حاج غلام‌حسین، ایادی خان، روستای بجگان و خصوصاً دارایی حاجی را غارت می‌کنند. از حاج غلام‌حسین دو پسر به نام‌های محمد و غلامرضا از دو مادر مختلف باقی مانده‌اند که در هنگام وفاتش به ترتیب یک و چهار ساله بوده‌اند. مادر محمد که از طایفۀ «کتراهنکی» و اصالتاً منوجانی بوده است، بعد از مرگ حاجی به نزد فامیل خود برمی‌گردد. محمد در میان فامیل مادری‌اش بزرگ می‌شود و از سنین کودکی نزد یک ملای رودانی که در منوجان صاحب مکتب است به فراگیری قرآن و نماز و اصول دینی و شرعی می‌پردازد. مدتی بعد محمد در معیت مادرش راهی نودژ می‌شود تا با فامیل پدری‌اش دیداری تازه کند که در آنجا به تشویق فامیل به مکتب‌خانۀ شیخ عباس-پدر آیت‌الله متعلم- می‌رود و آن‌جاست که علاوه بر فراگیری کامل قرآن، به خواندن حافظ، بوستان و گلستان سعدی و شاهنامه فردوسی، مبادرت می‌ورزد و علاوه بر علوم دینی، بخشی از ادبیات کهن را نیز فرا می‌گیرد. محمد سپس همراه مادرش به منوجان باز می‌گردد، در حالی‌که حالا جوانی حدوداً بیست ساله است. او همراه خانواده‌اش جایی در نزدیکی روستای حسین‌آباد منوجان و در میان فامیل مادری‌اش زندگی می‌کند و به همین دلیل گاهی گذارش به قنات زیبا و دل‌گشای حسین‌آباد می‌افتد که متعلق به ضرغام‌السلطنه بوده است. ضرغام‌السلطنه چندین بار به‌صورت اتفاقی محمد را به همراه کاتب معروفش آصف، در آن‌جا ملاقات می‌کند. ضرغام از آصف جویای اصل و نسب این جوان محجوب و متین می‌شود و آصف که آشنایی مختصری با پدر وی، حاج غلام‌حسین داشته، وی را معرفی می‌کند و به این ترتیب ضرغام کنجکاو می‌شود تا دربارۀ او و پدرش بیش‌تر بداند؛ وقتی از هوش و درایت و خصوصاً سواد و خط خوش و خوش‌سخنی محمد آگاه می‌شود‌، به‌شدت تحت تأثیر قرار می‌گیرد و از وی می‌خواهد که برای انجام برخی امور ارباب-رعیتی در قنات حسین‌آباد به او کمک کند. این‌چنین محمد نمایندگی ضرغام در ملک حسین‌آباد را می‌پذیرد. بعد از گذشت چند سال و جلب اعتماد ضرغام و همچنین به‌خاطر درایت و توانایی‌هایی که ضرغام در محمد جوان مشاهده کرد، به وی لقب میرزامحمد می‌دهد که بیش‌تر به‌واسطۀ نامه‌های ادیبانه و خط خوش وی بوده است. از این پس میرزا محمد نه‌تنها نمایندۀ ضرغام در ملک‌آباد و عظیم حسین‌آباد است، بلکه به وکیل‌الرعایا و نمایندۀ او در منوجان هم تبدیل می‌شود. با گذشت سال‌ها و تحت تأثیر اتفاقات مختلف سیاسی و اجتماعی در کهنوج -محل حکومت ضرغام- و منوجان و به‌دلیل بروز بعضی مشکلات، کم‌کم ضرغام، میرزامحمد را در ملک خودش شریک می‌کند. درنهایت در اواخر عمر ضرغام، میرزامحمد، قنات حسین‌آباد را از ضرغام‌السلطنه می‌گیرد. به این ترتیب میرزامحمد به‌تدریج نه‌تنها از نظر سیاسی و اجتماعی، بلکه از جهت مالی هم پشتوانۀ بزرگی به‌دست می‌آورد. در همین زمان است که نمایندۀ ادارۀ آمار برای دادن شناسنامه به منوجان می‌آید و میرزامحمد، فامیل دوراندیش را برای خودش انتخاب می‌کند. در این زمان میرزامحمد دوراندیش که از همسر اولش سه پسر دارد، با بزرگ‌ترین فامیل منوجان یعنی سالاری‌ها وصلت و به این ترتیب تجدید فراش می‌کند. این وصلت از نظر اجتماعی و سیاسی قدرت و پشتوانۀ بیش‌تری به او می‌بخشد و از این پس به‌عنوان شخصیتی جاافتاده و قابل اعتماد هم در میان مردم منوجان و هم نزد دولت، اعتباری مضاعف برای خودش کسب می‌کند تا آن‌جا که حتی نیروهای نظامی و انتظامی مستقر در منوجان از او فرمان می‌گیرند و او خودش هم با در اختیار داشتن جمعی تفنگچی از جوانان غیور منوجانی به‌نوعی امنیت منوجان را هدایت و تقویت می‌کند.

در بین حکام محلی رودبارزمین نام میرزامحمد دوراندیش به‌خاطر برخی ویژگی‌ها و استعدادهای منحصر به فردش بیش از دیگران، حتی بیش‌تر از خوانین که همیشه حاکمان بلامنازع رودبار بوده‌اند، خودنمایی می‌کند. ازجمله خصوصیات وی می‌توان به تسلط نسبی بر ادبیات گذشته و علاقۀ وافرش به نوشتن و ارجاع مسائل و موضوعات به گنجینه‌های ادبی اشاره کرد. برای نمونه در دورانی که جنوب کشور از فقر و بی‌سوادی رنج می‌برد، وجود شخصیتی که شاهنامۀ چاپ مسکو، زمانی که در ایران امکان چاپ نبوده است را در منزل نگه‌داری می‌کرده و برای مراجعان خود شعر حافظ یا حکایات گلستان می‌خوانده است‌، قدری عجیب و غریب می‌نماید. او حتی در نبود یک مرجع دینی شیعه در منطقه، پاسخ بعضی ابهامات شرعی و دینی خود و مردم را از طریق مکاتباتی که با مراجع قم، نظیر آیت‌الله بروجردی داشته، به دست می‌آورد. در زمان میرزامحمد، منوجان یکی از امن‌ترین دوران‌های خود را تجربه کرده است و برای مثال، رودان و کهنوج و قلعه‌گنج در این دوره‌ها به اندازۀ منوجان از امنیت برخوردار نبوده‌اند و این همه به‌خاطر سیاست‌های بازدارندۀ خاصی است که میرزامحمد با همکاری مردم محلی به کار می‌گرفته است. در دوره‌ای که خیلی‌ها به زور سرنیزه حکومت می‌کردند و منطق‌شان از لولۀ تفنگ بیرون می‌آمد، میرزامحمد به فکر مسائل فرهنگی و اجتماعی بود و برای پیشبرد مسائل و مشکلات منطقه نخستین چاره را روشنگری و نامه‌نگاری با مسئولین می‌داند. برخی مکاتبات و نامه‌های وی به افراد مختلف که هنوز موجود است، نشان می‌دهد میرزامحمد قبل از هر اقدامی ترجیح می‌داد از طریق زبان منطق و با رجوع به جملاتی نغز و واژگانی زیبا و ادیبانه به بیان مقصود خود بپردازد. اولین مدرسۀ منوجان حتی قبل از کهنوج و در سال ۱۳۱۸ به همت و پیگیری میرزامحمد و در منزل خود وی، در یک کپر شروع به کار کرده است و تنها معلم این مدرسه با نامه‌نگاری و پیگیری میرزامحمد به منوجان آمده و شروع به کار کرده است. نامه‌های متعددی موجود است که وی در اواخر دهۀ بیست با شرح و تفصیل به نبود امکانات بهداشتی اشاره کرده و از استانداری درخواست می‌کند که برای کاهش برخی بیماری‌ها در منوجان به تأمین آب آشامیدنی سالم اقدام کند، کاری که بعدها در آغاز دهۀ پنجاه و حدود بیست سال بعد از مرگ او به ثمر رسید. میرزامحمد که از میان همین مردم ساده‌دل و روستایی برخاسته و از جنس خودشان بود، هرگز حتی لباسی غیر از لباس آنان نمی‌پوشید و به همین دلیل تشخیص وی از سایر مردم برای تازه‌واردان امری دشوار بود. حکایت می‌کنند وقتی یکی از رجال سیاسی-نظامی استان برای بازدید به منوجان می‌آید و در برابر برخورد و خوش‌قریحگی میرزامحمد -که برای خوش‌آمدگویی وی استقبال‌نامه‌ای قرائت می‌کند- قرار می‌گیرد، از وی می‌پرسد که این سواد و قریحه را از کجا فرا گرفته، پاسخ میرزامحمد این بوده که من جزئی از این مردم و از جنس همین روستاییان هستم و سوادم را در میان همین مردم کسب کرده‌ام. در دورۀ او به‌جرئت می‌توان گفت آمار جرم و جنایت در منوجان به حداقل رسیده بود و بعضی جرائم سبک‌تر مثل دزدی‌های کوچک را خود رأساً رسیدگی می‌کرد. سرانجام میرزامحمد در سوم مهرماه سال ۱۳۳۸ و در سن ۶۶ سالگی به ضرب گلولۀ یکی از اشرار به قتل رسید. بر سنگ قبرش نوشته‌اند:

افـــــسوس کـــــه مـردمـان دانــــــا رفتند

شیرین‌سخنان مجلس‌آرا رفتند

آنان که دو صد سخن به یک زبان می‌گفتند

آیا چه شنیدند که خاموش شدند

علی‌اکبر جنگجو

علی‌اکبر محبی، مشهور به «جنگجو» یکی از شخصیت‌های ماندگار دوران معاصر است. وی در دورۀ رضاشاه در نودژ زندگی می‌کرد و از نظر فرهنگی و به‌خصوص مذهبی، شخصیتی مهم و تأثیرگذار به شمار می‌رفت؛ چراکه در یکی از مکتب‌خانه‌های نودژ - نجف کوچک- درس خوانده و از ذوق و سواد ادبی نسبی هم برخوردار بود، شعر می‌سرود، مرثیه‌سرایی می‌کرد و نوحه می‌خواند، دستی هم در هنر مجسمه‌سازی داشت. او در ماه‌های محرم، بانی برگزاری مراسم تعزیه‌خوانی در نودژ بود و اکثر اشعار تعزیه را هم خودش می‌سرود. وی در هنگام کشف حجاب در سال ۱۳۱۳ شمسی علناً به تبلیغ علیه رضاخان پرداخت و با سرودن برخی اشعار حماسی و سیاسی، ظلم و جور رضاخان را نشانه رفت و به همین دلیل مورد غضب حکام و مأمورین رژیم قرار گرفت. وقتی که فرمان دستگیری‌اش را صادر کردند، مجبور شد که فراری شود. سرانجام در یک درگیری سخت در منتهی‌الیه جنوب‌شرقی منوجان، در کوه و محلی که هم‌اکنون به «اسپید جنگجا» معروف است، به شدت زخمی شدو به قتل رسید. وقتی زخمی و دستگیر شد، سربازان او را به دوش گرفتند تا از کوه پایین آورند؛ او در همین حال نزار و در حالی که به شدت خونریزی می‌کرد، به نظامیان گفت «آن‌وقت که تفنگ به دوش داشتم من بر شما غالب بودم و الان که گلولۀ شما مرا از پای درآورده باز هم من بر شما سوارم».

نقل شده است که شخصی به نام مشهدی حاتم احمدی، از طایفۀ لرهای قلعه‌گنج، استادِ علی‌اکبر محبی (جنگجو) بوده است. بنا به روایتی، وی که اولین مکتب‌دار منطقۀ قلعه‌گنج نیز بوده، هنر مجسمه‌سازی را به جنگجو یاد داده است.

سال‌ها بعد از کشته شدن جنگجو، دُرک نوازنده، شعری حماسی را از سرگذشت علی‌اکبر محبی (جنگجو) با چنگش می‌نواخت که بسیار مورد توجه مردم قرار می‌گرفت. این شعر، داستان جنگجو را به‌عنوان یکی از اسطوره‌های دوران معاصر همچنان حفظ کرده است.

در زیر نمونه‌هایی از اشعار جنگجو آمده است:

مرا خاک بر سر به جای کله رضا شاه قلدر باشدم پادشه

مشورت کردم به عقل گفتم: ای جنگجو

همچو یاغی‌ها مشو بی‌غیرت و بی‌ننگ و عار

دوما یک مشورت کردم با قرآن مجید

با کلام‌الله حق بنمودمی بس استغفار

آیتی آمد که لاتلقو بایدیکم بدی

زین سبب ما را نباشد با نظامی هیچ کار

در زمان شاه های با عدالت کی بدی

در زمان شاهی شه پهلوی شد آشکار

•••

ای نظامی‌ها نمایم جنگ تا دارم نفس

جنگ سازم تا که دارم من فشنگ اندر قطار

حکم شاهنشاهتان اجرا نشد زنها شوند کشف حجاب

یا که زنها با مردها گیرند در یکجا قرار

در زمان شاه‌های با عدالت کی بدی کشف حجاب

در زمان شاهی شه پهلوی شد آشکار

بچه خوک است خوک بچه شیر است شیر

بچه گرگ است گرگ بچه مار است مار

گر که حنظل سبز بنماید به جوف نیشکر

آبیارش گر بود جبریل تلخ آرد شمار

•••

ای نظامی‌های شوم لعین نابکار

از چه سازید این‌قدر بد فطرتی در رودبار

هر کسی خوردی فریب و آمدی در پیشتان

زود می‌گیرید و نعششمی‌کشید از کین به دار

نام من باشد علی اکبر دلیر و جنگجو

دشمنم من بر نظامی‌های دون نابکار

گر نظامی چون کبوتر در هوا اطراق کرد

آورم در زیر آن را با فشنگ نمره دار

نعره مرکبدرم در جنگ چون گردد بلند

می‌کشد از کله بدخواه بی ایمان دمار....

یوسف آزادی

یوسف آزادی معروف به «کَلَی‌سُف»(کربلایی یوسف) یکی از شخصیت‌های ماندگار دوران معاصر منوجان است که به خاطر جوانمردی و رشادتی که در مقابل مأموران دولت وقت(رضاشاه) از خود نشان داد، معروف شد. داستان و سرگذشت کلی‌سف که بزرگ طایفۀ آزادی‌های شیب‌کوه و سرراس منوجان محسوب می‌شد، به دهۀ آغازین قرن حاضر مربوط می‌شود. ماجرا از این قرار بوده است که قشون وکیل‌مراد از طرف دولت مرکزی برای گرفتن مالیات از مردم منوجان به منطقه عزیمت می‌کنند. این قشون هنگام مراجعه به منطقۀ شیب‌کوه و سرراس با مقاومت مردم طایفۀ آزادی مواجه می‌شوند که حاضر به پرداخت مالیات نبوده‌اند. به تصمیم وکیل‌مراد و به دلیل این تمرد و نیز نپرداختن مالیات، تعدادی از زنان و دختران محل را زنجیر کرده و به اسیری یا به اصطلاح محلی، بندگی می‌برند. کلی‌سف که در زمان وقوع این اتفاق در محل حضور نداشته، بعد از این‌که خبردار می‌شود، فردی را مأمور می‌کند که به میرزامحمدآباد دوراندیش، کلانتر و نمایندۀ دولت مراجعه کرده و از وی برای آزاد کردن زنان اسیر، مدد جوید؛ وگرنه راه بر وکیل‌مراد می‌بندد و او را به هلاکت می‌رساند. میرزامحمد بی‌اعتنایی می‌کند و به پیک کلی‌سف هم توصیه می‌کند که به وی بگوید با دولتی‌ها در نیفتد که عواقب وخیمی به دنبال دارد و در فکر پرداخت مالیات باشد تا اسیران آزاد شوند. کلی‌سف بعد از این‌که از کمک میرزامحمد ناامید می‌شود، تصمیم می‌گیرد که خود رأساً اقدام کند. لذا در جایی از مسیر منوجان-کهنوج راه بر وکیل‌مراد و قشونش می‌بندد و طی یک جنگ نابرابر و در کمال ناباوری، قشون دولتی را شکست داده و وکیل‌مراد را می‌کشد و اسیران را آزاد می‌کند. این رادمردی کلی‌سف در قلب و ذهن مردم باقی می‌ماند. چند سال بعد(۱۳۱۷) کلی‌سف در مسیر رودان و در تله‌ای که مهیم‌خان برای او چیده بود، به شکل ناجوانمردانه‌ای به قتل می‌رسد.

عبدالحسین کامران

این ترانه در جنوب کرمان اجرا می‌شود به همراهی سازهایی مانند چنگ،یروتی،چنگ قطی و تمپک

دوستان دنیا نباشد پایدار دل نبندد هیچ‌کس بر روزگار

نام من عبدالحسین کامران در رَمشک و مارز بودم حکمران

جنگ‌ها کردم با دولت بسی هیچ‌کس نکرد مثل من گردنکشی

ملک من بوده در این کوهسار در جمله عالم بوده نامم انتشار

مرغ را اندر هوا آرم به زیر قلب دشمن را دریدم من به تیر

در جهان بسیار مردی کرده‌ام با دلیران هم نبردی داده‌ام

بر من بگذشت ایام خوشی کس نکرده همچو من گردن‌کشی

خرج من بسیار بوده در محل هم بسا داده فقیر و میهمان

آمدم من در بیابان این سفر گویا گردیده عمرم مختصر

بوده‌ام تنها در این ملک غریب گوئیا گردیده این خاکم نصیب

دارم از نسلم دو فرزند رشید بوده حیدر مثل اون دو هم عزیز

جانشینم بوده نادر در محل بستگانم را چون بگیری در بغل

بر محمد می‌رسانم من سلام خدمت نادر نمایی تا مدام

جملگی باشید به دوستی دستگیر گر محبت می‌کنی دستش بگیر

ریتم اجرایی این ترانه پنج‌ضربی است .

تاج‌محمد

منوجان در زمان زمامداری میرزامحمد دوراندیش(۱۳۳۸-۱۳۱۰) یکی از امن‌ترین دوران‌های خود را سپری کرده است. برای نمونه رودان، کهنوج و قلعه‌گنج، به‌عنوان مناطق هم‌جوار منوجان، در این دوره به اندازۀ منوجان از امنیت برخوردار نبوده‌اند و این همه به‌خاطر سیاست‌های بازدارندۀ خاصی بوده است که میرزامحمد با همکاری مردم محلی به کار می‌گرفته. یکی از این کارها که میرزامحمد برای برقراری و ثبات امنیت در منوجان انجام داده، تشکیل یک نیروی مسلح بومی متشکل از جوانان علاقه‌مند، جنگجو و شجاع برای مبارزه با اشرار و یاغیان بوده است. سیاست وی چنین بود که عموماً افراد این گروه را از طوایف متعدد و متنوع انتخاب می‌کرد. در زمان لزوم این نیرو با همکاری ژاندارمری به قلع و قمع یاغیان و دزدان و گردن‌کشان مبادرت می‌کرد. حضور و پشت‌گرمی این نیرو باعث می‌شد که یاغیان مختلف، از جمله بلوچ‌ها که منوجان محل گذرشان بود، در منوجان کم‌تر به دزدی و یاغی‌گری اقدام کنند. در یکی از این دوران‌ها فرماندۀ منصوب این نیروی محلی، فردی بود به نام تاج‌محمد شهرالهی که در تیراندازی، رشادت و دلیری و حتی از نظر جثه و تنومندی، معروف بود. یکی از نبردهای معروف تاج‌محمد نبردی بود که وی با یکی از یاغیان به نام دادمحمد حمیدی(از اشرار و یاغیان) در منطقۀ کَلچاک در منتهی‌الیه جنوب‌شرقی منوجان انجام داد. بنا به روایات، دادمحمد حمیدی بعد از غارت یکی از ایلات سرحد، دلفارد، به همراه خدم و حشم و اموال غارت‌شده و بردگان گرفته‌شده(ازجمله دو دختر خردسال) از طریق منوجان عازم بشاگرد بوده است. از گروهان کهنوج به ژاندارمری منوجان بیسیم می‌زنند و ضمن اطلاع‌رسانی ماجرا از فرماندۀ پاسگاه می‌خواهند که با همکاری نیروی مسلح بومی میرزامحمد، در مسیر این گروه یاغیان کمین بگذارند. وقتی خبر آن به میرزامحمد می‌رسد، گروه محلی خودش را به فرماندهی تاج‌محمد می‌فرستد تا به همراه ژاندارمری، راه آنان را سد کرده و اموال و اسرا را آزاد کنند. بعد از این‌که دادمحمد حمیدی متوجه می‌شود که کمین گذاشته‌اند، از درِ مذاکره برمی‌آید و می‌گوید که من این اموال را از منوجان غارت نکرده‌ام. اما تاج‌محمد با استناد به این‌که در اصل موضوع فرقی نمی‌کند، با آن‌ها می‌جنگد. در این نبرد سه تن از اشرار کشته و دادمحمد حمیدی فرار می‌کند؛ پس از آن اسرا و اموال، آزاد و به صاحبان‌شان بازگردانده می‌شوند. شرح این ماجرا که سینه‌به‌سینه در تاریخ این سرزمین نقل شده به‌صورت شعری توسط دُرک چنگی هم نقل می‌شود که فرازهایی از شعر چنین است:

حمیدی بکرد غارت ایل سرحد گزارش دادند میرزا محمد

بخواست او تاج محمد بن حاجی که خلق و رسولش از تو راضی

سر راه بگیر بر آن جوانمرد تو نگذاری برد اموال بشاگرد

روان کردم به فرمان تو دهدار نماید جنگ با این قوم اشرار

به کلچاک کرده او جنگ بر پا برادرزادۀ میردوست عیسی

اول صبح تا هنگام پسین به تنهایی نموده جنگِ سنگین

ز بس جنگ و کوشش می‌نمودی شکست افتاد بر لشکر حمیدی

پراکنده شد لشکر به جایی صدا کرد ای رفیقان بیایید

ببست اش قطار موزری را بسی اشرار رفت از دار دنیا

آخرین نبرد تاج‌محمد با اشرار نبردی بود که در منطقۀ گردن کَرَم، محلی در منتهی‌الیه جنوب‌غربی منوجان صورت گرفت. از قرار معلوم این بار یکی از سالارهای مارزی به نام شهقلی کامران برای غارت به منوجان آمده بود که تاج‌محمد به همراه نیروهای خودش به تعقیب وی می‌رود و در نبردی سخت از ناحیۀ سینه تیر می‌خورد و چند روز بعد در منزل میرزامحمد از شدت جراحات می‌میرد.

گیسه‌گل

ترانۀ «گیسه‌گل» داستان کسی است که متوجه دزدانی می‌شود که برای دزدیدن گله آمده‌اند و او که نمی‌تواند مردم را به کمک فریاد، خبر کند، از طریق نِی زدن، گیسه‌گل را متوجه می‌کند و گیسه‌گل بقیۀ مردم را آگاه می‌کند:

قوچای رنگی گیسه‌گل

آغل سنگین گیسه‌گل

بابا خبر کن گیسه‌گل

خرجین پلر کن گیسه‌گل

راه نگاره گیسه‌گل

سیصد سواره گیسه‌گل

احمد یزدان پناه( دیلمقانی)

وی فرزند حاج نظرعلی کرمانی بود.او ثروتمند،خیّر ، کارآفرین و بسیار خوشنام بود و ثروت حاصل از تجارت فرش را صرف آبادانی روستاهای کرمان کرد.در سال ۱۳۲۲ تعدادی از رقیبان حسدورز او افرادی را مأمور کمین کردن در مسیر تردد وی و کشتن او می‌کنند.بعد از قتل ایشان ترانه‌های زیادی در نقاط مختلف استان در وصف کارهای مثبت وی و در رثای قتل ناجوانمردانه‌اش سروده و خوانده می‌شود.هنوز تعدادی از این قطعات چه به‌صورت آوازی و چه با ریتم مشخص در استان کرمان اجرا می‌شود.

شَیر

سروده‌های رزمی و روایی که در ستایش فرمانروایان محلی یا قهرمان‌های نبردهای قومی گفته شده؛ این اشعار به زبان‌های رودباری، بلوچی و فارسی سروده شده‌اند.به نوازندگان چنگ که این اشعار را در شب‌نشینی‌ها به طرزی حماسی می‌خوانند پهلوان و چنگی گفته می‌شود.

منابع:

- تاریخ بافت، هوشمند اسفندیارپور

- مینوجهان، علیرضا دوراندیش

- نگاهی به موسیقی نواحی کرمان، سیدفواد توحیدی

***

عکس: علیشاه جوشن‌پور، حماسی‌خوان و حسین نظری، نوازنده چنگ (قیچک) - منوجان- کرمان