دکتر عباس ریاضی کرمانی به روایت یک دیدار

سیدمحمدعلی گلاب‌زاده
سیدمحمدعلی گلاب‌زاده

دکتر «عباس ریاضی کرمانی»، فرزند خلف دیار کریمان که - به سال ۱۲۸۶ ش در گوشه‌ای از خاک این سرزمین دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۶۷ چشم از جهان فرو بست- از چنان ارزش و اعتبار علمی و فرهنگی برخوردار است که اهالی نجوم و ریاضی و اصحاب علم و آگاهی، نام بزرگش را با احترام بر زبان جاری می‌کنند. حتی افراد عادی جامعه که دهه‌های گذشته پیش از انقلاب را درک کرده‌اند نام او برایشان بسیار آشنا است، زیرا هر سال وقتی تقویمی می‌خریدیم، در نخستین صفحه آن آمده بود: «استخراج دکتر عباس ریاضی کرمانی» این هم نعمتی بود که هر نوروز یا روزهایی پیش از عید، یاد و خاطره این دانشمند فرزانه کرمانی بر زبانها جاری می شد و نامش در چشمخانه مردم آن زمان می‌نشست.

سال‌ها آرزو داشتم که با یکی از نزدیکان استاد دیداری داشته باشم و از حال و هوای او بیشتر آگاه شوم، تا این که به مدد الهی این توفیق حاصل شد، آن هم در ملاقاتی با فرزند ایشان.

چگونگی این ملاقات چنین بود: بانوی فرزانه‌ای که همیشه از پیشگامان کار نیک، به ویژه خدمت فرهنگی است۱، خبر داد که تعدادی کتب ارزشمند از بزرگمرد علم نجوم و ریاضی - دکتر «عباس ریاضی کرمانی» - در خانه فرزند ایشان موجود است که مایل‌اند آن‌ها را به کتابخانه‌ای معتبر اهداء کنند، چه بهتر که آن‌ها سهم کتابخانه دانشگاه کرمان - زادگاه استاد - شود تا چراغی که به خانه رواست، جای دیگر نرود. و اینک شرح آن دیدار:

با هماهنگی انجام شده، به خانۀ آقای مهندس «حسین ریاضی» - تنها فرزند بازمانده استاد - می رویم، باغ خانه‌ای در شمال تهران با حدود هزار متر فضای مشجر و ساختمانی قدیمی که به گفته ایشان آن را در سال ۱۳۵۵ ش. به مبلغ سه میلیون و هشتصد هزار تومان خریداری کرده است.

مهندس با گرمی ما را می‌پذیرد و به اتاق پذیرائی هدایت می‌کند، اتاقی که گنجینه‌ای از عکس‌ها و آثار تاریخی است، تصاویری از دکتر ریاضی کرمانی و خویشان و نزدیکان و دوستان ایشان که برخی از چهره‌های معروف علم و اجتهاد و سیاست بودند . از صحن و سرای این خانه، تا جای جای اتاق‌های قدیمی و فضاهای ساده و بی‌تکلف، بوی عشق و علم و فرزانگی به مشام می‌رسد در این میان عکس‌های استاد، بیشتر جلب توجه می‌کند، تصاویری از روزهای جوانی که او کتاب‌هایش را معشوقه‌وار دور خود ریخته و با آن‌ها حال و هوای عاشقانه‌ای داشت، تا عکس‌های روزگار پیری و کلاهی بر سر، با چهره‌ای پر از خطوطی که هر یک گذرگاهی از دانش زمینی و آسمانی است.

همان طور که عکس‌ها را تماشا می‌کنم، ذهنم به ۱۲۰ سال پیش بر می‌گردد . زمانی که او در کرمان به دنیا آمد، روزگار کودکی را در کوچه‌های خاک آلود کرمان و گاه بازی با بچه‌های همسایه که رینگ دوچرخه‌ای را بر می‌داشتند، چوبی وسط آن می‌گذاشتند و به دنبال چرخش او می‌دویدند و سرانجام هم عرق ریزان به خانه برمی‌گشتند. زمان گذران تحصیلات ابتدائی او را به یاد می آورم که دست در دست پدرش آقا «شیخ غلام‌حسین کرمانی» به مدرسه احمدیه در بازار وکیل رفت و با اخذ تعهدنامه بلند بالایی از پدر، ایشان را ثبت نام کردند، تعهدهایی از این دست: اولیاء اطفال باید ماهی یک مرتبه نمره طفل خود را در ورقه تعرفه احوال ملاحظه نموده مُهر یا امضاء کنند، ضمناً اگر روزی شاگرد غیبت نماید، غیبت او را به مدرسه اطلاع دهند و...»

البته مرحوم «سید مصطفی خان کاظمی»، مؤسس این مدرسه نمی‌دانست «عباس» چنان شوقی به تحصیل دارد که حتی اگر درس معلم، زمزمه محبتی نباشد، جمعه ها را نیز آماده رفتن به مدرسه است.

باری، «عباس» تحصیلات ابتدایی و بخشی از تحصیلات متوسطه را در کرمان به پایان برد و راهی تهران شد تا به مدرسه دارالمعلمین راه پیدا کند، سپس به مدرسه فرانسوی‌ها رفت و در سال ۱۳۰۷ پس از اخذ دیپلم با نمراتی در خور توجه، این بخش از تحصیلات خود را به پایان ببرد، با این توضیح که «نخستین دوره لیسانس در ایران به سال ۱۳۱۰ ش بر می‌گردد در آن سال ۱۶ نفر استادان ایرانی و خارجی تدریس می‌کردند که یکی از ۸ استاد ایرانی، دانشمند فرزانه کرمانی استاد «احمد بهمنیار» بود و در آن سال برای اولین مرتبه ۲۸ نفر دانشجو فارغ التحصیل شدند که یکی از آن‌ها «عباس ریاضی کرمانی» بود»۲.

در این زمان که «رضا شاه» زمینه اعزام دانشجو به خارج و ادامه تحصیل آن‌ها را فراهم ساخت. «ریاضی کرمانی» توانست به همراه پنجمین گروه محصلین از امکانات اعزام به خارج استفاده کند و در فرانسه، وارد دانشگاه سوربن شود. «عباس» در آنجا نیز خوش درخشید و با اخذ دکترا در رشته نجوم، به ایران برگشت و از سال ۱۳۱۷ ش. در دانشکده علوم و دانشسرای عالی و برخی مؤسسات دیگر به تدریس مشغول شد. تحصیل، تلاش و کسب تجربه، اندک اندک پنجره‌های تازه‌ای را به روی استاد «ریاضی کرمانی» گشود، آن گونه که به محاسبه تقویم پرداخت و عملاً از سال ۱۳۳۴ ش. میداندار عرصه تقویم نگاری ایران شد و نام بزرگش با این اقدام باشکوه، همراه با انتشار آثاری چون: «هیئت نجوم»، «مقدمه بر نجوم عالی و مثلثات کروی» و... ورد زبان‌ها شد.

نام‌آوری او در عرصه علم نجوم و ریاضی به جائی رسید که نه تنها دانشگاه تهران از وجود ایشان در پهنه تدریس ، بهره می‌برد، بلکه دانشگاه‌های تبریز و اهواز نیز اشتیاق خود را برای استفاده از محضر استاد نشان دادند و از او دعوت کردند تا تدریس در این دانشگاه‌ها را بپذیرد. این در حالی بود که کرسی درس نجوم در دانشگاه تهران و ریاست آزمایشگاه هیئت نیز به او واگذار شده و عضو شورای عالی فرهنگ و عضو فرهنگستان ایران نیز بود. به پاس تلاش های گسترده او در موزه زمان واقع در زعفرانیه غرفه‌ای به ایشان اختصاص یافته است .

همچنین دکتر «ریاضی کرمانی» به اتفاق دکتر «فرشاد» - استاد زمین شناس کشور که دوران تحصیل در فرانسه را با هم گذرانده بودند - مدرسه عالی کشاورزی مازندران را تاسیس کردند؛ مجموعه‌ای که بعدها به نام «دانشگاه مازندران» تغییر نام داد.

برگردیم به سرای فرزند استاد - مهندس «حسین ریاضی کرمانی» - که چند روزی است، در سوگ از دست دادن برادر خود - دکتر «مهدی ریاضی کرمانی» - به سر می‌برد. همین جا عرض کنم که استاد «عباس ریاضی کرمانی» دارای دو فرزند بود؛ «مهدی»، دارای دکترای برنامه‌ریزی حمل و نقل و ترافیک ، که جامعه مهندسان مشاور حمل و نقل ایران را نیز پایه‌گذاری نمود و سال‌های طولانی، تمام تلاش خود را به کار گرفت تا بتواند وضعیت ترافیک تهران را سامان ببخشد، و در این راه خدمات عمده‌ای کرد و با دشواری‌هایی توانست، بساط اتوبوس‌های شهری شخصی را برچیند و آن را سازمان دهد. همچنین سازمان گسترش و نوسازی را راه‌اندازی کرد. ایشان همچنین خط ویژه و سریع شهری را سامان داد، طرح ترافیک را به اجرا در آورد و از بار ترافیک کاست. امید آن که خدمات او در این زمینه باقیات صالحاتش باشد.

ضمناً مهندس «حسین ریاضی کرمانی» - که میزبان ماست - تحصیلات خود را در رشته برق و در آمریکا به پایان رسانده مدت ۴ سال، سازمان گسترش صنایع ایران را مدیریت کرد و پس از فراز و فرودهای شغلی، اکنون مدیریت یک کارخانه ساخت هواکش صنعتی را عهده‌دار است.

مهندس «ریاضی کرمانی»، درباره پدر خود و تلاش های او بر استخراج تقویم می‌گوید: پدرم با ابتدایی‌ترین امکانات هشتاد سال پیش و استفاده از فرمول‌های پیچیده ریاضی به محاسبه تقویم می‌پرداخت. محاسبات او آن قدر دقیق و عالمانه بود که در تمام مدت چهل و چند سال تقویم‌نگاری، او هرگز اشتباهی صورت نگرفت. کار پدرم در برخی موارد از اهمیت و حساسیت ویژه‌ای برخوردار بود و یک اشتباه ساده او می‌توانست موجب دغدغه خاطر مردم، به خصوص روحانیت و نیز خودِ او شود، یکی از این موارد، عید فطر بود که خدا را شکر پدرم با اعتماد کامل، از چند روز پیش از عید، زمان اعلام شده در تقویم را تأیید می‌کرد.

دکتر «عباس ریاضی کرمانی»، تا آخرین روزهای زندگی، دست از مطالعه و خواندن و نوشتن بر نداشت، حتی آن روز که برخاستن و آوردن کتاب از قفسه ها برایش دشوار بود، در کنار مبل اختصاصی خود یک کتابخانه کوچک داشت که به راحتی می توانست کتاب‌های مورد نیاز را بردارد و نیازی به کمک دیگران نداشته باشد. البته این مجموعه، هر از چند گاه یک بار، به روز می‌شد.

در اینجا به یاد «ابوریحان بیرونی» می‌افتم که وقتی «ابوالحسن لوالجی» برای آخرین دیدار پیش از مرگ، سراغ او رفت، با سختی، چشم های خود را باز کرد و گفت: «ابوالحسن آن مسئله جدّات فاسده را که گفتی، یک بار دیگر تکرار کن. ابوالحسن گفت: استاد حال شما خوب نیست، استراحت بفرمائید. ابوریحان گفت: می‌دانم عمر من تا ساعتی دیگر تمام می شود، اما اگر یک کلمه بیشتر بدانم و بمیرم مورد عنایت بیشتر خداوندی خواهم بود.» و چنین است که معتقدیم روح بلند دکتر «ریاضی کرمانی» شادمان و پرسرور است .

دکتر «عباس ریاضی کرمانی»، ویژگی‌های زیادی داشت که برخی از آن‌ها خیلی بر دل می‌نشست، از جمله این که اگر چه سال‌ها از کرمان دور بود و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی عازم تهران شد و با پایان گرفتن تحصیلات متوسطه به فرانسه رفت و با همشهریان خود، کمتر نشست و برخاست و معاشرت داشت، با این همه، تا آخرین لحظه زندگی، لهجه کرمانی خود را از دست نداد و چنان صحبت می‌کرد که گویی تا دیروز در «محله شهر» یا به قول کرمانی ها «مله شهر» زندگی کرده و همنشین با کرمانی‌های لهجه‌دار بوده است. او وقتی واژه قمر، تقاطع، تقدیر و...را بر زبان جاری می کرد، انگاری به جای یک «ق» ده دوازده تا «ق» را روی هم سوار کرده و یا وقتی واژه ولی، شتاب و... را بر زبان می آورد، چنان «و» و «ش»را با کسره ادا می‌کرد که گویی آن‌ها را از بلندی به زیر انداخته‌اند.

البته بزرگان دیگر این دیار نیز بر حفظ لهجه و گویش کرمانی پافشاری می‌کردند، مانند استاد «باستانی پاریزی» و دکتر «محمود روح الامینی» و دکتر «حمید فرزام» و... ولی هیچ کدام کرمانی‌تر از دکتر «ریاضی کرمانی» صحبت نمی‌کردند حتی اگر برخی واژه‌ها و لغات کرمانی را به کار می‌بردند مانند «هوشنگ مرادی کرمانی»، که همین چند هفته پیش وقتی احوالش را پرسیدم گفت: کِلُوْلق» شدم و بعد توضیح داد که عصا به دست گرفتم، قلبم باطری دار شده و ..

...

ادامه این مطلب را در شماره ۹۸ ماهنامۀ سرمشق مطالعه کنید

در پناهِ شیوشگان، در غبارِ تاریخ

مجید نیک‌پور
مجید نیک‌پور

دبیر بخش تاریخ

بخش نخست: در پناهِ شیوشگان؛ قابِ مستندِ «جنگل قائم» و روایتِ «حامد سعادت»

مستند «جنگل قائم» حاصل تلاشی است که در پیِ سه سال تحقیق میدانی و اسنادی به بار نشسته است؛ پروژه‌ای که با همکاری مشترک مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی و شهرداری کرمان به سرانجام رسید. «حامد سعادت» که پیش‌تر با ساخت آثاری همچون «پیروزی بر خورشید» و «مردی که فسیل شد»، دغدغه‌های بومی خود را در ثبت تاریخ و جغرافیای کرمان دنبال کرده بود، در این اثر با رویکردی مستندنگارانه، سیر شکل‌گیری این پهنۀ سبز را واکاوی کرده است. کسب دیپلم افتخار بهترین کارگردانی در چهل‌وچهارمین جشنوارۀ فیلم فجر و دریافت دو جایزه از نوزدهمین جشنوارۀ بین‌المللی «سینما حقیقت»، نشان‌دهندۀ توفیق اثر و کارگردان آن در جلب نظر منتقدان و داوران سینمایی است.

در مراسم اکران عمومی این مستند در شهر کرمان که با حضور جمعیتی بالغ بر هشتصد نفر از علاقه‌مندان، پژوهشگران و شهروندان برگزار شد، «سروش صحت» - نویسنده و کارگردان سینما - اجرای برنامه را بر عهده داشت. او در خلال اجرای خود، با اشاره به پیوند شخصی‌اش با این شهر و خاطرات سکونت در جوار جنگل قائم، روایت‌های خود را با جریان اکران پیوند داد.

در این نشست که با همت مؤسسۀ فرهنگی «رواق زبرجد» و نقش‌آفرینی مهندس «محسن جلال‌پور» برگزار شد، ابعاد تاریخی شکل‌گیری جنگل قائم مورد اشاره قرار گرفت. «جلال‌پور» با اشاره به تقارن زمانی تولد خود با آغاز عملیات احداث جنگل در سال ۱۳۴۱، بر اهمیت ثبتِ تاریخ شفاهیِ این دستاورد مدنی تأکید و در سخنان خود به نقل از شواهد تاریخی یادآور شد که فرایند تأمین مالی این پروژه، نمونه‌ای از مشارکت عمومی مردم کرمان بود؛ به‌گونه‌ای که در یک شب، مشارکت‌کنندگان با تقدیم اندوخته‌های شخصی از جمله طلا و زیورآلات، سرمایۀ اولیه برای آغاز به کار غرس نهال‌ها را فراهم آوردند. در نهایت نیز بانیان، سند این ملک را به نام شهرداری ثبت کردند تا میراثی عمومی باقی بماند.

در حاشیۀ این رویداد، همچنین «محسن جلال‌پور» از پیشبرد پروژۀ مستند زندگی «هوشنگ مرادی کرمانی» و پیگیری جهت تأسیس پردیس سینمایی در مجموعۀ «کرمان ‌مال» - در صورت مساعدت و حمایت مدیریت ارشد استان برای رفع موانع موجود - سخن گفت.

اما فراتر از ابعاد خبری و تشریفاتِ ستایش‌برانگیز این گردهمایی، آن‌چه «جنگل قائم» را شایستۀ درنگی جدی‌تر در ساحت نقد می‌سازد، ساختار درونی و جهان تصویری فیلم‌ساز در مواجهه با خاک، انسان و حافظۀ تاریخی این دیار است:

در تماشای فرم و معنا؛ زیست‌بوم در پردۀ نقره‌ای

الف) رستاخیز رویش در برابر جغرافیا

در اقلیم‌هایی که تابش خورشید و گسترش کویر مرزهای زیستن را تحدید می‌کنند، آفرینش پهنه‌ای سرسبز هرگز به یک کنش باغبانی یا پروژه‌ای اداری فروکاسته نمی‌شود؛ این دستاورد در حقیقت نمایش پایداری مدنی و تبلور ارادۀ انسانی در جدال با فرسایش و زوال است. مستند «جنگل قائم» به کارگردانی «حامد سعادت»، تجسم چنین کشاکش سترگی میان اقلیم و انسان است. این مستند که پس از دیده‌شدن در جشنواره‌های ملی سرانجام در پیشگاه مخاطب کرمانی به نمایش درآمد، روایتی فراتر از وقایع‌نگاریِ صرف پیرامون احداث یک بوستان است؛ بلکه تلاشی است فرم‌یافته برای بازیابی ریشه‌های گم‌شده، بازخوانی خودآگاهی اقلیمی و بازسازی پیوندهای عاطفی شهروندان با زیست‌بوم خویش.

ب) تبارشناسی سینمایی مؤلف؛ تلاقی تعهد اقلیمی و ایجاز فرم

برای تحلیل جایگاه این فیلم، شناخت منظومۀ بصری «حامد سعادت» ضروری می‌نماید. نگاه او به سرزمین مادری هرگز از جنس تماشاگران گذری یا نگاه‌های متفرعن شهری نیست؛ آبشخور سینمای «سعادت»، درک ارگانیک از خشت، باد و صخره‌های این سامان است. در مستند «جنگل قائم»، این دل‌مشغولی همیشگی با تکیه بر «پژوهشِ دراماتیزه ‌شده» به نقطۀ اوج ساختاری می‌رسد. در اینجا مواد خام اسنادی، برگه‌های پوسیده و نوارها و عکس‌های کهنه صرفاً عناصری کمکی در خدمت نریشن نیستند، بلکه در تار و پود داستان تنیده شده و به پیش‌رانِ درام تبدیل می‌گردند. «سعادت» با تنظیم ماهرانۀ تمپوی روایی، غبار سالیان را از چهرۀ وقایع زدوده و صعود تدریجی انسان کرمانی را برای غلبه بر خشم کویر به تصویر می‌کشد.

ج) معماری بصری، موسیقی کلمات و بازیابی صدا

از دریچۀ فرم و زیباشناسی، اثر بر پایۀ تضادهای تصویری معنادار سامان یافته است. تقابل صخره‌های خشن و تاریخی شیوشگان با حریر سبز کاج‌ها و سروها، تصویری ملموس از موازنه میان قهر طبیعت و صبوری انسان پدید آورده است. امتیاز بی‌بدیل اثر در این بخش، تلفیق حساب‌ شدۀ تصاویر با متنی فاخر و ادیبانه است. نریشن فیلم صرفاً شرح تصویر نیست، بلکه متنی قائم ‌به ‌ذات است که گاه به ظرافت شعر نو تنه می‌زند و گاه ریتم کوبنده و تراش‌خوردۀ نثر مسجع کهن را تداعی می‌کند. این بافت کلامی با هوشمندی فیلم‌ساز در انتخاب صدایی همگن با جغرافیای کرمان، اثری چندوجهی پدید آورده است؛ لحن و طنین صدا چنان بر بافت درونی ماجرا نشسته است که گویی راوی خود از پس دهه‌ها تاریخ به سخن درآمده تا پیوستگی اسناد و تصویر را صیانت کند. در کنار این ارکان، تدوین موجز و پرکشش مانع از افتادن فیلم به ورطۀ کسالت تقویمی شده و دلهرۀ نهال‌نشانی در کویر را زنده نگاه می‌دارد.

د) رخداد اکران و بازیابی خودآگاهی مدنی

نمایش این اثر در کرمان فراتر از سنجه‌های معمول حوزۀ نمایش عمومی، نوعی مواجهۀ هویتی برای شهروندان محسوب می‌شود. تماشاگر بومی که روزمرگی، عظمتِ آن دستان تاول‌زده در دامنه‌های شیوشگان را در نظرش کم‌رنگ ساخته بود، با تماشای این مستند به درکی ژرف‌تر از فضای زیست پیرامونش نائل می‌آید. فیلم به مخاطب معاصر هشدار می‌دهد آن سایه‌سار وسیعی که امروز مأمن آرامش اوست، معجزه‌ای بی‌رنج نبوده، بلکه میوۀ تاب‌آوری، هم‌نوایی کم‌نظیر عمومی و اتکا به توان مشترک مردمان گذشته در برابر انزوا و خشکی بوده است. از این رو، اثر «حامد سعادت» رسالت خود را در احیای غرور ملی و تعلق سرزمینی با ظرافت به انجام می‌رساند.

ه-) ادای دِین به بانیان و تأملی بر تصویر بقایی

در طلیعۀ نمایش فیلم، هنگامی که «حامد سعادت» برای ادای معرفی و توضیحات فیلم به روی صحنه فرا خوانده شد، کلام خود را با بیانی خاضعانه و تحسین‌برانگیز آغاز کرد و توفیق این مسیر را وامدار عنایات و الطاف حضرت «ابا عبدالله الحسین» (ع) دانست؛ رویکردی زلال و ایمانی که بر دل حاضران نشست و نشان داد که این پژوهش پیش از آن‌ که فنی سینمایی باشد، سلوکی از سر اخلاص و تعلق قلبی است.

نگارندۀ این سطور که سالیان درازی از عمر خود را در میان غبار اسناد، بازخوانی دست‌نوشته‌ها و واکاوی عکس‌های کهنه سپری کرده است، بیش و پیش از هر ناظر دیگری، عظمت و دشواری کارِ «سعادت» را درمی‌یابد. خلق روایتی چنین پرکشش، منسجم و پویا از دلِ تک‌ عکس‌های رنگ ‌و رو پریده و اسناد معدود و پراکنده، به‌راستی نیازمند صبری ایوب‌وار و دریافتی عمیق از ماهیت سندپژوهی است. «سعادت» با پیگیری ستودنی به سراغ تک‌تک کسانی رفته بود که کمترین نشانی یا پیوندی با ماجرای احداث جنگل قائم داشتند؛ او توانست از دل این خرده‌روایت‌ها و داده‌های حداقلی، متنی درخشان و وزین استخراج کند. ارزش این کوشش زمانی دو چندان شد که فیلم‌ساز در همان آیین اکران، با قدرشناسی اخلاقی از یکایک خانواده‌هایی که با واگذاری عکس، سند یا اطلاعی در بارور شدن این پژوهش سهیم بودند نام برد و یادشان را گرامی داشت؛ سنتی نیکو که با اهدای لوح یادبود از سوی مجموعۀ «رواق زبرجد» همراه شد و حرکتی درخور، چشم‌نواز و کم‌سابقه در سپهر فرهنگی این دیار را رقم زد.

با این همه، از منظر تاریخ‌نگاریِ منصفانه باید اذعان کرد آن‌چه «حامد سعادت» در این مستند از نقش دکتر «مظفر بقایی کرمانی» به تصویر کشیده، تماماً متکی بر اسناد مسلّم و واقعیات انکارناپذیر است؛ چرا که در ساحتِ تاریخ محلی، بخش اعظم تکوین، غرس و حیات جنگل قائم بی‌تردید مرهون نفوذ، پیگیری و تلاش‌های «مظفر بقایی» بوده و دوربین «سعادت» نیز این حقیقتِ شهری را با امانت‌داری و مهارتی بصری بازتاب داده است.

در واقع، تمرکز ستودنی سازندگان فیلم و حامیان ارجمندی چون «محسن جلال‌پور» بر این سوژه، بیش و پیش از هر چیز، معطوف به بازنماییِ یک همراهی بی‌نظیر - و شاید کم‌بدیل - از تجلیِ ارادۀ جمعی و همبستگی مدنیِ مردمی بوده است که برای غلبه بر بحرانی زیست‌بومی، دوشادوش یکدیگر پای در میدان نهادند و حماسه‌ای سبز در دل کویر رقم زدند.

اما درست در همین نقطه است که زنگ خطری تاریخ‌نگارانه به صدا درمی‌آید: توفیق سینمایی و حلاوت بصری این پرده‌خوانی، چه‌بسا برای مخاطب ناآشنا و به‌ویژه نسل جوانی که آگاهی عمیقی از نشیب ‌و فرازهای تاریخ معاصر ایران ندارد، این توهم و مغالطه را پدید آورد که تمامی قامت فکری، افق زیست و ترازنامۀ سیاسیِ «مظفر بقایی» در همین کارزار بومی خلاصه می‌شود.

این نگرانی از آن رو دو چندان می‌نماید که به یاد آوریم حتی پیش از اکران این مستند نیز، هنگامی که پژوهشگر پیشکسوت، جناب آقای «محمدعلی گلاب‌زاده»، در یادداشتی منصفانه ضمن تجلیل فراوان از حماسۀ احداث جنگل قائم و نقش بانیان آن، اشاره‌ای مجمل و عبرت‌آموز به رخدادهای خونین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در کرمان نموده و متذکر شد که چنانچه آن رفتارها و گفتارهای منسوب به «بقایی» در تاریخ صحت داشته باشد، بی‌تردید مذموم و نابخشودنی است، برخی برآشفته و زبان به گلایه گشودند؛ گویی «بقایی» را سمبل مطلق اخلاق و انسانیت می‌دانند و برنمی‌تابند که کمترین سایه‌ای بر این تندیسِ پیراسته بنشیند.

این مواجهۀ هیجانی، بیم آن را تقویت می‌کند که نسل نوپای ما، در فقدان روایتی جامع از تاریخ، به‌واسطۀ این خدمت ارزندۀ اقلیمی، در ورطه تطهیر یکپارچه کارنامۀ سیاسی شخصیتی بغرنج و پرتناقض درغلطد. حال آن ‌که حقیقتِ «بقایی» هرگز در سایه‌سار سبز شیوشگان محصور نمی‌ماند؛ کارنامۀ او در افق ملی واجد لایه‌ها، دست‌اندازها، نبوغ‌ها و در عین حال وجوهی بس تاریک، سرنوشت‌ساز و خون‌بار است که هیچ پژوهشگر دغدغه‌مند و باانصافی نمی‌تواند از بازخوانی نقادانه و بی‌طرفانۀ آن چشم بپوشد.

از این‌ رو، با احترام به برگ سبز و درخشانِ «جنگل قائم»، در ادامه به اجمال گذری خواهیم داشت بر چند فراز، زاویه و رخدادِ مهم از کارنامه و شخصیتِ پرماجرای این چهرۀ اثرگذار تاریخ معاصر؛ تا یادآوری شود که شناخت واقعی او، نه در شیفتگیِ افراطی و نه در کینه‌توزیِ تقلیل‌گرایانه، بلکه در نگریستن به تابلوی کامل‌تری از رویدادها معنا می‌یابد.

بخش دوم: در غبارِ تاریخ؛ هفت پرده

از وجوهِ ناگفتۀ دکتر «مظفر بقایی»

مواجهه با شخصیت‌های چند وجهیِ تاریخ معاصر ایران، همواره پژوهشگر را بر سر دو راهیِ شیفتگی یا انکار قرار می‌دهد؛ و در این میان، دکتر «مظفر بقایی کرمانی» بی‌تردید یکی از مناقشه‌برانگیزترین و معماگون‌ترین اضلاعِ این منظومه است. برای گذر از تصویرِ رمانتیک و تک‌ ساحتیِ برآمده از پردۀ نقره‌ای و راه‌یابی به ژرفای کارنامۀ مردی که نیم‌ قرن در گرانی‌گاهِ توطئه‌ها، کودتاها، ائتلاف‌ها و شکاف‌های سیاسیِ این سرزمین نفس کشید، ناگزیر باید از حصارِ تک ‌روایت‌ها فراتر رفت. از این ‌رو، در این بخش بر آنیم تا کارنامه و زیستِ فکری - سیاسیِ این چهرۀ هزار نقش را در «هفت پرده» به تماشا بگذاریم؛ پرده‌هایی که هر یک، نمایی از تناقض‌های غریب، نقش‌آفرینی‌های پنهان و میراثِ تاریخیِ او را در دیارِ مادری و گسترۀ ملی پیش چشمِ تاریخ می‌گشایند.

پرده نخست: نقطۀ عزیمت؛ فراتر از قابِ مستند و بازخوانیِ یک کارنامۀ سیاسی

نمایش مستند «جنگل قائم» به کارگردانی «حامد سعادت»، بار دیگر نام دکتر «مظفر بقایی کرمانی» را بر سر زبان‌ها انداخت. در این اثر، مخاطب با زاویه‌ای کمتر دیده‌ شده از زندگی او روبه‌رو می‌شود که در نوع خود درنگ‌انگیز و جذاب است: سیمای پیرمردی فرزانه و خاک‌سار، دوستدار اقلیم تشنۀ کویر و بانی وسعت سبزی پایدار در دامنۀ کوه‌های صاحب‌الزمان کرمان. مواجهه با این قابِ تک ‌افتاده، برای نسلی که از تاریخ پرتب ‌و تاب معاصر تنها روایت‌هایی گسسته در ذهن دارد، چه بسا این پندار را بیافریند که می‌توان یکی از پیچیده‌ترین، باهوش‌ترین، چندلایه‌ترین و تأثیرگذارترین رجال سیاسی سدۀ اخیر ایران را تنها در قامتِ یک «کنشگر دلسوز محیط‌زیست» و خیّری عام‌المنفعه به تماشا نشست.

اما حقیقتِ تاریخ، فراتر از یک قاب سینمایی است و در حافظۀ خنک کاج‌های جنگل قائم منجمد نمی‌شود. بانی این جنگل در کرمان، همان چهره‌ای است که دهه‌ها در کانون پرالتهاب‌ترین، طوفانی‌ترین و مناقشه‌برانگیزترین پیچ‌های سیاسی ایران ایستاده بود؛ سیاست‌مداری که زیستِ او از کرسی استادی اخلاق در دانشگاه تهران تا زیرزمین‌های بازجویی فرمانداری نظامی و از نطق‌های سحرانگیز پارلمانی تا هدایت منازعات خیابانی امتداد داشت. برای شناخت همه ‌جانبۀ «بقایی»، باید از خنکایِ سایۀ درختانِ جنگل قائم گذر کرد و به تالار آینه‌های تاریخ معاصر پا گذاشت؛ جایی که در آن، اضداد و تناقض‌های بی‌شمارِ کارنامۀ او در برابرمان صف می‌کشند.

پرده دوم: فیلسوفِ زاهد، پاکدست و «پیرِ بخاریِ چکه‌ای»

انصافِ تاریخ حکم می‌کند پیش از گشودن صفحات سیاه، وجهی از «بقایی» که هوادارانش را مجذوب و مسحور کرده بود دیده شود. «مظفر بقایی»، دانش‌آموختۀ دانشگاه سوربن پاریس در رشتۀ فلسفه و استاد اخلاق و فلسفه در دانشگاه تهران بود. او برخلاف بسیاری از رجال فاسد عصر پهلوی، هیچ‌گاه پروندۀ سوءاستفادۀ مالی، انباشت ثروت یا زمین‌خواری نداشت.

روایت دست ‌اول «محمد صنعتی» از سبک زیست او در واپسین دهه‌های عمرش در تهران، پرده از زهد غریب این مرد برمی‌دارد؛ آنجا که می‌گوید: «وقتی در تهران به خانۀ دکتر «بقایی» در خیابان ایران رفتم، مات و مبهوت ماندم. خانه، کلبه‌ای محقر بود. در سرمای استخوان‌سوز، یک بخاری نفتی چکه‌ای که از بالای آن نفت قطره‌قطره روی تشتکی ریخته می‌شد، تنها گرمابخش اتاق بود. مقداری ریگ روی لبۀ بخاری ریخته بود و قوری چای را روی آن ریگ‌های داغ گذاشته بود تا دم بکشد! سراسر اتاق را انبوهی از کتاب، اسناد خطی و روزنامه‌ها فراگرفته بود. پیرمرد با یک وام ۶۰ هزار تومانی امورات می‌گذراند و مطلقاً خبری از تشریفات و مال‌اندوزی در زندگی‌اش نبود.»۱

این زهد مادی، در کنار تسلط بی‌نظیرش بر ادبیات حقوقی و قدرت دیالکتیک، از او شخصیتی کاریزماتیک ساخته بود؛ چهره‌ای که نه‌تنها دانشجویان و جوانان پرشور دهۀ ۱۳۲۰ را با شعار «راستی و آزادی» به حزب زحمتکشان کشاند، بلکه رجال برجسته‌ای چون «خلیل ملکی»، «جلال آل‌احمد» و دیگران را مجذوب توان تئوریک خود کرد.

پرده سوم: پارلمانتاریستِ سرسخت، افشاگرِ نفت و مدافعِ آزادی‌های عمومی؟

در بازخوانی کارنامۀ «بقایی»، حامیانش همواره بر نقش او در دفاع از اصول قانون اساسی مشروطه و ستیز با نفوذ استعمار انگلیس انگشت می‌گذارند. او که در مجلس پانزدهم به همراه «حسین مکی»۲ و «غلام‌حسین رحیمیان»۳ در اقلیت، شجاعانه علیه قرارداد گس - گلشائیان۴ و کابینۀ «محمد ساعد مراغه‌ای» ایستادگی کرد، به یکی از ارکان زایش جبهۀ ملی و تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت بدل گردید.

مدافعان «بقایی» (از جمله «سید محمود کاشانی») تأکید دارند که چرخش او علیه دکتر «محمد مصدق»، نه از سر رشک و قدرت‌طلبی، بلکه ناشی از دفاع او از «اصول تفکیک قوا و آزادی‌های اساسی» در برابر اقتدارگرایی مصدق بود. به باور این طیف:

- لایحۀ اختیارات و قانون امنیت اجتماعی: ایستادگی «بقایی» در مجلس هفدهم علیه لایحۀ امنیت اجتماعی «مصدق» - که به فرمانداری‌های نظامی اختیارات فراقانونی، بازداشت‌های بدون حکم و تبعیدهای سریع می‌داد - یک کنش رادیکال مشروطه‌خواهانه علیه برپایی یک «دیکتاتوریِ خودخواسته» بود.

- انحلال مجلس هفدهم: «بقایی» رفراندوم انحلال مجلس توسط «مصدق» را بدعتی خطرناک علیه شالودۀ مشروطیت دانست و تا واپسین روزهای مرداد ۱۳۳۲ در مجلس تحصن کرد.۵

حادثه مهم دیگری که نام «بقایی» را در اوج نهضت ملی بر سر زبان‌ها انداخت و به چهرۀ او هویتی قاطع و آشتی‌ناپذیر در ستیز با کمپانی نفت بخشید، ماجرای کشف اسناد در خانۀ «ریچارد سدان» (رئیس ادارۀ کل بازرسی و مطبوعات شرکت نفت انگلیس و ایران) در تیرماه ۱۳۳۰ بود. به ‌ظاهر با اطلاع‌رسانی یکی از کارکنان شرکت نفت، «بقایی» به همراه «فضل‌الله زاهدی» (رئیس وقت شهربانی) و «جهانگیر تفضلی» به اقامتگاه «سدان» در خیابان قوام‌السلطنه رفتند و محموله‌ای از اسناد مداخلۀ لندن در امور داخلی ایران را ضبط نمودند. انتشار گزینشیِ بخش‌هایی از این اسناد در روزنامۀ «شاهد» غوغایی سیاسی آفرید و بعدها حتی در دفاعیات ایران در دیوان داوری لاهه نیز به‌ عنوان مستندات مداخلۀ استعماری ارائه شد.

اما پژوهش‌های تاریخی معاصر، این واقعه را در نوری کاملاً متفاوت می‌نگرند. محققانی چون «یرواند آبراهامیان» (تاریخ‌نگارِ برجستۀ ایرانی - آمریکایی و مؤلفِ آثاری چون «ایران بین دو انقلاب»)، اسناد یا بخشی از آن را جعلی یا دست‌کاری‌ شده می‌دانند؛ و «عبدالله شهبازی» - که چندین سال بر روی این اسناد کار نموده - به این نتیجۀ قطعی رسیده که اسناد فوق کاملاً جعلی است؛ به عبارت دیگر، اصل اسناد دست‌مایه قرار گرفته و اسامی و مواردی که مورد نظر بوده به اسناد افزوده شده است.۶

با این همه، آیا کارنامۀ سیاسی «مظفر بقایی» تنها در همین دایرۀ مباحثات حقوقی، افشاگری‌های مطبوعاتی و مواضع پارلمانی محدود می‌ماند؟ بازخوانی دیگر اسناد برجا مانده از تحولات دهه‌های بیست و سی، ما را با روایت‌ها و رویدادهای دیگری نیز روبرو می‌سازد که ابعاد متفاوتی از زیست سیاسی او را پیش چشم می‌نهد.

پرده چهارم: طراحِ اتاق‌های تاریک؛ توطئه و قتلِ «افشارطوس»

پشت پردۀ کراوات شیک استاد فلسفه، پیوندی ارگانیک با خشونت خیابانی، لمپنیسم و توطئه‌های پیچیدۀ امنیتی نهفته بود. روزنامۀ «شاهد» و حزب زحمتکشان تنها ابزار ترویج فکر نبودند؛ «شعبان جعفری»ها، «احمد عشقی»ها، «حسین خطیبی»ها و شبکه‌ای از چاقوکشان در خدمت بازوی عملیاتی «بقایی» قرار داشتند.

فاجعۀ قتل سرتیپ «محمود افشارطوس»۷ (رئیس شهربانی وفادار به مصدق) در اردیبهشت ۱۳۳۲، نقطه عطفی است که نام «بقایی» را با پرونده‌ای هولناک پیوند زد. اسناد فرمانداری نظامی و اعترافات دستگیرشدگان - به‌ویژه دکتر «حسین خطیبی» - نشان داد که خانۀ «خطیبی» و محافل نزدیک به «بقایی» و سرتیپ «فضل‌الله زاهدی»، اتاق فکر این جنایت بودند. هدف، فلج کردن بازوی امنیتی نهضت ملی، ارعاب دولت و گشودن مسیر برای یک کودتای زودهنگام بود تا در فردای آن، «دولت کودتا» با نخست‌وزیری «بقایی» اعلام موجودیت کند. جسد مثله ‌شده و طناب‌ پیچِ «افشارطوس» در غار تلو، خط بطلانی بر تمام ادعاهای پاسداری از قانون کشید و مجلس هفدهم را به میدان سلب مصونیت قضایی از «مظفر بقایی» تبدیل کرد.۸

پرده پنجم: بازیگرِ هزار چهره؛ منشورِ پیمان‌شکنی و تصفیۀ یاران

واکاوی کارنامۀ سیاسی «مظفر بقایی»، پرده از یک الگوی رفتاریِ شگفت‌انگیز و تکرارشونده برمی‌دارد: الگوی «استفادۀ ابزاری، بهره‌برداریِ حداکثری و سپس گسستِ بی‌رحمانه» از متحدان. او با هیچ جریان یا شخصیتی پیمان وفاداریِ همیشگی نبست.

آغاز حیات جدیِ سیاسی بقایی با نام «احمد قوام» (قوام‌السلطنه) گره خورد. او که در سال ۱۳۲۳ ش. به زادگاهش بازگشته و ریاست فرهنگ کرمان را بر عهده گرفته بود، دو سال بعد با تأسیس شعبۀ «حزب دموکراتِ» «قوام»، از نردبان این تشکیلات پرنفوذ بالا رفت. «بقایی» اگر چه برای وفاداری به «قوام» و مرام‌نامۀ حزب دموکرات سوگند یاد کرده بود، اما ماهی از ورودش به پارلمان (مجلس پانزدهم) نگذشته، زیر سوگند خود زد؛ از فراکسیون و حزب استعفا داد و پس از سقوط دولت «قوام»، با برپایی «هیأت سری تصفیه»، ضربۀ کاری را به تشکیلات ولی‌نعمتِ پیشین خود وارد ساخت تا بر ویرانه‌های آن، هویت سیاسی مستقل خویش را بنا کند.۹

این الگویِ بهره‌برداریِ ابزاری، تنها در صحنۀ سیاست ملی نبود؛ در زادگاهش کرمان نیز با همان تندی و بی‌رحمی تکرار شد. در همان دورۀ پانزدهم، «بقایی» که پیوند سببی با «خاندان ابراهیمی» داشت، به ‌خوبی از این موقعیت استفاده کرد. از آنجا که بنا به سنتی نانوشته، سهمی از کرسی‌های وکالت کرمان همواره در اختیار خاندان «ابراهیمی» و خاندان «وکیلی‌ - ‌اسفندیاری» بود، «بقایی» با تکیه بر این پیوند خانوادگی و مناسبات دیرینِ خانواده‌اش با این طیف، به پشتوانۀ اعتبار آنان راهیِ مجلس شد؛ اما به محض دگرگونی اقتضائات سیاسی و متارکه با همسرش از آن خاندان، پیوندهای پیشین برای او تنها «مانعی بر سر راه» تلقی می‌شد.

این گسستِ بی‌رحمانه، در انتخابات مجلس هجدهم (پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲) به اوج خود رسید؛ جایی که او برای حذف رقیبی چون «لقمان نفیسی» تمامی قواعد بازی را زیر پا گذاشت. بر اساس اسناد ساواک، «بقایی» در این منازعۀ انتخاباتی از هیچ حربۀ غیراخلاقی فروگذار نکرد؛ او نه‌تنها با انگِ «مهرۀ انگلیس» «نفیسی» و حتی «زاهدی» را زیر ضرب گرفت، بلکه با پیش کشیدن ادعای رابطۀ نامشروع دختر «نفیسی» با «زاهدی» (نخست‌وزیر وقت کودتا)، رأی‌دهندگان به او را «بی‌غیرت» خواند تا با تحریک احساسات ناموسی و مذهبیِ جامعۀ سنتی کرمان، مسیر پیروزی خود را هموار سازد.۱۰

این دغل‌کاری و ابزارانگاری، در تأسیس «حزب زحمتکشان ملت ایران» با ابعادی ویرانگرتر بازتولید شد. «بقایی» در آغاز به اعتبار و توانِ نظریِ «خلیل ملکی» و قلمِ تند و منتقدانۀ «جلال آل‌احمد» تکیه کرد؛ پیوندی که ویترینِ فکریِ حزب را تأمین می‌کرد؛ اما چندی نپایید که سرشتِ تمامیت‌خواه او و میدان دادن به چاقوکشان و لمپن‌ها - به سرکردگیِ چهره‌هایی چون «احمد عشقی» - کار را به انشعاب و خصومتی تلخ کشاند؛ بزن‌بهادری مشهور که - به روایت «محمدعلی همایون کاتوزیان»؛ به ‌حق یا به ناحق - به «چاقوکش دکتر بقایی» شهرت داشت و پس از بروز اختلافات، به دستورِ «بقایی» با هجوم به دفترِ حزب، «ملکی» و یارانش را با ضرب و شتم و پس‌گردنی بیرون راند؛ رویدادی تلخ و گزنده که «خلیل ملکی» را واداشت بعدها با طنزی نیش‌دار بگوید: «منطق بر سه نوع است: منطق ارسطویی، منطق دیالکتیکی و منطق عشقی!»۱۱ و از غلبۀ «جناب آقای عشقی کثّرالله امثاله» بر ارکانِ حزبی سخن به میان آورد که قرار بود کانونِ سوسیالیسم و آزادی باشد.۱۲

همین تقدیر دامن‌گیر جبهۀ ملی و پیشوای آن شد. «بقایی» که روزگاری از ارکان زایش نهضت ملی نفت بود، به محض آن‌ که حس کرد در سایۀ کاریزمای مهار نشدنیِ «مصدق» مجالی برای جاه‌طلبی‌هایش ندارد، به صف مخالفان پیوست و با سوار شدن بر شکاف‌های نوپدید نهضت، خود را به آیت‌الله «سید ابوالقاسم کاشانی» نزدیک کرد تا از نفوذ مذهبی او برای کوبیدن دولت مستقر بهره بگیرد؛ اما پیوند او با «کاشانی» نیز تنها حربه‌ای تاکتیکی بود، نه وفاداریِ اصیل.

فرجام این بازیگریِ فرصت‌طلبانه در پیوند «بقایی» با سرلشکر «فضل‌الله زاهدی» عیان شد؛ او که با سودای نخست‌وزیری، در توطئه‌های نظامی علیه «مصدق» دست در دست «زاهدی» نهاده بود، پس از کودتا دریافت که ژنرال‌ها قصد ندارند قدرت را به او واگذار کنند. با محقق نشدن رؤیای صدارت، «بقایی» این بار در برابر «زاهدی» صف‌آرایی کرد؛ ناسازگاری‌ که نه از سر وفاداری به آرمان‌های دموکراتیک، بلکه برخاسته از سهم‌خواهیِ برآورده ‌نشده بود و سرانجام نیز به دستگیری و تبعیدش منتهی شد.

از «خاندان ابراهیمی» و «قوام‌السلطنه» تا «ملکی»، «آل‌احمد»، «مصدق»، «کاشانی» و «زاهدی»، هیچ ‌یک از شریکان قدرت و هم‌پیمانان سیاسیِ «بقایی»، از خُلف وعده، پرونده‌سازی‌های اخلاقی و محاسبات تمامیت‌خواهانۀ او در امان نماندند؛ اما شاید برهنه‌ترین و بی‌پرده‌ترین سند برای درکِ حقیقتِ آن «فداکاری‌ها» - ورای تمام شعارهای ضد استعماری - را بتوان در بایگانی‌های امنیتی جست؛ جایی که اسناد ساواک فاش می‌سازد «مظفر بقایی» «به فرمان مطاع شاهانه، به پاس فداکاری‌هایی که در قیام ملی (بخوانید کودتای) ۲۸ مرداد ابراز داشتند به اعطای یک قطعه نشان رستاخیز درجه یک مفتخر گردیدند.»۱۳

این نشانِ «رستاخیز»، بر سینۀ کسی که عمری بر طبلِ «ملی‌گرایی» و «مبارزه با استبداد» کوبید، نقطۀ پایانی بود بر تمامیِ آن نقاب‌های رنگارنگ؛ گواهیِ قطعی بر این‌که «بقایی»، نه در پیِ آرمان‌هایِ برآمده از نهضتِ مردم که همواره در سودایِ جایگاهی در ساختارِ قدرتِ سلطنت بود.

پرده ششم: آتش در دیارِ پدری؛ از حمامِ خونِ «سخایی» تا تکفیر و نفاق

اما تلخ‌ترین و خون‌بارترین فصلِ این کارنامه، در کرمان - زادگاهِ «بقایی» - رقم خورد. تناقضِ میانِ پرستیژِ فکریِ او و میدان‌داریِ اوباشِ منتسب به حزب، حتی از نگاهِ تیزبین و زبانِ گزندۀ فرهنگِ عامه نیز پنهان نماند؛ چنان‌ که در همان ایام، چهره‌ای بهلول‌مسلک و رند به نامِ «هوشمند» در کوچه‌ها و راستۀ بازارِ شهر کرمان با چرخاندنِ عصای خویش در هوا، با صدایی رسا برای کسبه و عابران می‌خواند:

«رهبرِ زحمتکشان، دکتر بقایی جانِ ماست

این مردِ شریف، چاقوکشِ استانِ ماست!»

این طنزِ تلخِ کوچه‌بازاری، چکیدۀ واقعیتی بود که اندکی بعد، دامنِ شهر را به خشن‌ترین شکل گرفت!

...

ادامه این مطلب را در شماره ۹۸ ماهنامۀ سرمشق مطالعه کنید