پیونددهندۀ شعر و موسیقی با حال جامعه

بتول ایزدپناه راوری
بتول ایزدپناه راوری

صاحب‌امتیاز، مدیرمسئول و سردبیر

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

طبیعی است که احساس انسان‌ها در گذر زمان دچار تغییر می‌شود و به تعادل می‌رسد؛ اما واقعیت این است که گذشته را نمی‌توان با یک سر تکان دادن دور ریخت، گذشته به هر حال با چنگ و دندان راه خودش را باز می‌کند و آن وقت تمام دل‌تنگی‌ها که در سینه‌مان انباشته شده سر برمی‌آورد و حسرت‌های قدیمی خودشان را به رخ کشند.

هفدهم مهر که از راه می‌رسد من هنوز همان حسی را دارم که آن شب در مقابل بیمارستان جم داشتم.

کمی به غروب آفتاب مانده بود که خبری روی سایت‌ها قرار گرفت. می‌دانستم که استاد در بیمارستان جم بستری است؛ و وسواس گونه پیگیر حالشان بودم، هر از چند گاهی جسته و گریخته خبرهایی منتشر و بعد هم تکذیب می‌شد، اما انگار آن سایه غم کم‌کم گسترده و به واقعیت نزدیک‌تر می‌شد. خبر آخر که روی موبایلم آمد دوست عزیزی مرا به بیمارستان رساند در طول مسیر از وضعیت ترافیک خیابان‌های نزدیک بیمارستان جم می‌شد همه چیز را فهمید.

مقابل بیمارستان جم غوغایی بر پا بود، از هر گوشه صدای زمزمه آهنگ‌های استاد به گوش می‌رسید، عده‌ای هم صدا با هم تصنیف مرغ سحر را زمزمه می‌کردند. صدای هق‌هق گریه، شانه‌های لرزان، چشم‌های گریان. بی‌تابی‌های بی‌امان حس و حال همه را عیان می‌کرد. انبوه شعرهایی که خوانده می‌شد و واژگانی که بر زبان جاری می‌شود برای نشان دادن این فقدان کافی نبود.

همه بی‌قرار، منتظر خبری از داخل بیمارستان بودند، نوای تصنیف مرغ سحر خیابان را پر کرده بود. هنوز شاید کورسویی از امید وجود داشت، زمان به‌کندی پیش می‌رفت، لحظه‌ای چشمانم را بستم، به دنیای خیال رسیدم، نقش مردی در ذهنم زنده شد که سال‌ها با صدایش زندگی کرده بودم، گریه کرده بودم، آرام گرفته بودم؛ و حالا بعد از گذشت چند سال هنوز شهامت شنیدنش را ندارم. با این که واقعیت را می‌دانستم اما نگرانی در تمام وجودم وول می‌خورد و می‌چرخید. همه نگاه‌ها خیره به در بیمارستان بود که همایون با ظاهری آشفته و پریشان در جمع حاضر شد، برای لحظاتی نفس‌ها در سینه حبس شد.

محمدرضا شجریان حالا به ابدیت پیوسته بود، اتفاقی که به‌سختی می‌شد پذیرفت، اما واقعیت داشت.

بعضی رفتن‌ها را نمی‌شود به فراموشی سپرد گاهی یک صدا، یک شعر یک اشاره، انگار همه فاصله‌ها را از بین می‌برد تا دوباره دلتنگی‌های بی‌پایان به سراغ‌مان بیاید. گاهی رفتن یکی، دامنه حضورش را گسترده‌تر می‌کند.

محمدرضا شجریان برای من فقط یک خواننده نبود، دنیای از شور و عشق و شعر و رنج و اندوه و دلتنگی بود جهانی بود مملو از صدای عشق و انسانیت.

از سال‌های نوجوانی با این صدا انس و الفتی دیرینه داشتم، زمانی که با نام سیاوش می‌خواند و منِ نوجوان به جای این که به دنبال صداهایی باشم که مناسب سن و سالم باشد، شدم شیفته و مرید این صدا.

عشقی که پنهان کردنی نبود و سالیان طولانی در وجودم ریشه دوانده بود. صدایی که چه بسیار پناهم بود که فقط صدا نبود ریشه بود، اصالت بود، هوا بود، جریانی بود که پا به پای نیاز جامعه و حال و هوای زمانه خودش پیش می‌رفت.

محمدرضا شجریان موسیقی را هنری می‌دانست که با شرایط زمانه هماهنگ باشد. او با همین روحیه، شعر، موسیقی و حال جامعه را به هم پیوند زده و به نقش هنر در بازتاب حال و روز جامعه نگاه خاصی داشت.

با نگاهی کوتاه به زندگی و کارنامه هنری شجریان به‌راحتی می‌توان دریافت که چگونه به عنوان یک هنرمند متعهد با فراست و زیرکی پا به پای زمانه و جامعه خود پیش رفته است. یادش گرامی باد

دورنمایی برای آینده نمی‌بینیم

به مرحله‌ای از فرسودگی و سکون و سکوت رسیده‌ایم که احساس می‌کنیم فقط باید در زمان حال زندگی کنیم بی‌هیچ چشم‌اندازی به آینده و این بدترین شکل زندگی است که نتوانی آرمانی برای آینده داشته باشی.

انگار هر آن چه که داریم فقط برای اکنون ما است

اگر به دنبال راه‌حلی برای آینده باشیم همین حد قافله را هم باخته‌ایم. متأسفانه در دوران بدی زندگی می‌کنیم در شرایط موجود، هیچ‌کس نمی‌تواند خیالی برای خود پرواز دهد چون هر روز مسائل پیچیده‌تر و هولناک‌تر می‌شود. واقعیت جامعه امروز ما همین است، همه دچار دغدغه معاش هستند! هیچ دورنمایی هم برای آینده وجود ندارد. به مرحله‌ای رسیده‌ایم که بخش ثروتمند جامعه حتی توانایی همذات‌پنداری با مردم فقیر را ندارند، یاد روایت مشهور ماری آنتوانت ملکه فرانسه می‌افتم که وقتی به او گفتند «مردم نان برای خوردن ندارند» گفت: «خوب شیرینی بخورن»

دوستی می‌گفت، حیات اجازه ماندن به هیچ‌چیز را نمی‌دهد، زندگی راه خودش را پیدا می‌کند. این روزهای هم می‌گذرد هر چند چگونه گذشتن‌اش هم حرف بسیار دارد. بزرگان می‌گویند از ناامیدی پرهیز کنید! اما امید هم برای ما مصائب بسیاری به بار آورده است و همیشه هم نمی‌شود با شیرینی خیال، تلخی واقعیت را نادیده گرفت.

در همین وانفسای گرانی‌های بی‌امان و افسارگسیخته، تصمیم‌های حیرت‌آور در راستای دخالت در زندگی جمعی و اجتماعی مردم، التهاب جامعه و تهدید و تحدید ساده‌ترین فعالیت‌های مردم، سردرگمی‌های میانۀ نه جنگ و نه صلح، ترس از وقوع دوباره جنگ و در کنار همه آن چه درد جامعه هست و همه متأثر از آن هستیم، یکی از مسائلی که ما را دچار یک سردرگمی و بی تصمیمی کرده، وضعیت چاپ و نشر است که جدای از سایر مشکلات جامعه نیست هر چند مردم تا حدودی از علایق فرهنگی‌شان فاصله گرفته‌اند یعنی مجبورند فاصله بگیرند و اهمیت منتشر شدن یا نشدن مجله علی‌السویه است؛ اما ما دوست داریم بمانیم، مخاطبانمان را دوست داریم، به رسالت خودمان پایبندیم. تلاش می‌کنیم تاب بیاوریم، هر چند هر شماره از مجله که برای چاپ می‌رود هیچ چیز برایمان شفاف و روشن نیست، همه چیز بستگی به لحظه و زمانی دارد که کار در حال انجام است و قیمت‌ها در حال تغییر رو به افزایش!

برای بقای مجله باید به تغییراتی که مطلوب نظرمان نیست تن بدهیم، علیرغم خواست و هدفمان مجبوریم مجله را با تعداد صفحات کمتری منتشر کنیم، جز این چاره‌ای نداریم، شاید روزی دوباره بتوانیم دست به زانوهایمان گرفته و برخیزیم، فعلاً که چنین دورنمایی نمی‌بینیم.

دچار بی‌نظمی عجیبی شده‌ایم، نه فقط ما که دنیا نظم و نسق‌اش را از دست داده است خودخواهی، زیاده‌خواهی و بی‌تدبیری ابرقدرت‌ها نظم جهان را به هم ریخته است.

راه‌حلی داری؟

راه نجاتی برای کشتی شکسته‌ای

که نه غرق می‌شود

نه نجات پیدا می‌کند؟!

نزار قبانی

در دنیای خبرها

عباس تقی‌زاده
عباس تقی‌زاده

روزنامه‌نگار، دکترای علوم ارتباطات

تاب‌آوری را می‌توان توانایی افراد در معرض رویدادهای بسیار مخرب برای حفظ عملکرد روانی و جسمی و ظرفیت تجربیات مولد و احساسات مثبت تعریف کرد. در این تعریف، سازگاری هوشمندانه با شرایط نیز نهفته است؛ بنابراین تاب‌آوری ویژگی‌ای چندبعدی است که از سطح فردی تا سطح اجتماعی و جمعی را در برمی‌گیرد.

در یکی دو سال اخیر با حوادث مختلف و وقوع جنگ، عادت‌های رسانه‌ای مشابهی پیدا کرده‌ایم: صبح‌ها اول سراغ شبکه‌های اجتماعی و مرور اخبار می‌رویم. اخباری که حتی در نبود اتفاق، حادثه، حمله و جنگ هم برای ما استرس، دلهره و ترس می‌آورند. این وضعیت را احتمالاً یک اوکراینی، غزه‌ای، افغانستانی و سوری نیز تجربه می‌کند. وقتی اعتماد نهادی پایین و رسانه‌های مستقل کم‌بنیه باشند، اوضاع وخیم‌تر می‌شود؛ شرایطی که برای گروه‌های به حاشیه رانده‌شده، در اقلیت، مناطق کمتر توسعه‌یافته و درگیر با چالش‌های مختلف مانند خشکسالی، کم‌آبی و... بدتر است. جامعه‌ای که هر روز حجم نگرانی‌هایش بالا می‌رود و آشفتگی‌های اجتماعی و اقتصادی‌اش پررنگ‌تر می‌شود، علاوه بر آنکه خود به تاب‌آوری نیاز دارد، به رسانه‌ای نیاز دارد که تاب‌آور باشد و به جامعه برای مدیریت اوضاع کمک کند.

رسانه‌ای که خود بر آتش نگرانی نیفروزد و بداند چه تولید و منتشر کند؛ نه اینکه دروغ بگوید، بلکه کارش را درست و حرفه‌ای انجام دهد. ما به تاب‌آوری در برابر اثرات مخرب رسانه‌ها نیاز داریم؛ راهبردی که در اوج اطلاعات غیرقابل اعتماد، ما را در درک جهان و مدیریت شرایط یاری کند. این فرایند را می‌توان از منظر سواد رسانه‌ای بیان کرد. این دانش‌_مهارت به رژیم مصرف رسانه‌ای، تجزیه و تحلیل، تولید، انتشار و ارزیابی انتقادی محتوا می‌پردازد؛ اما باید برای شرایط تنش و بحران نیز راهکارهایی داشته باشد و تاب‌آوری جامعه را بالا ببرد. در جایی که با بحران‌های مستمر، بی‌پایان و تلمبارشده مواجه است. دستورالعمل‌های یک جامعه آرام چندان کارایی ندارد. در شرایط بحرانی و بالا رفتن استفاده از رسانه‌، بهتر پی می‌بریم که تاب‌آوری مفهومی زیربنایی است که به درک ما در جهان رسانه‌ای کمک‌ می‌کند. با یک مثال توضیح می‌دهم. وقتی برای ارزیابی اوضاع و پاسخ به سؤال‌ها و ابهام‌ها از این صفحه به آن صفحه و از این شبکه و کانال به دیگری می‌رویم سواد رسانه‌ای می‌تواند ما را در برابر هجوم استرس و حس سردرگمی تاب‌آور کند.

چراکه همین مرورهای کم‌وبیش احساسی و اطلاعات فراوان در دسترس اما بیشتر کم‌کیفیتِ سیاسی، اقتصادی و پزشکی مثلاً در زمان‌هایی مانند همه‌گیری کرونا، مبنای تصمیم‌گیری‌های ما می‌شود. پس تاب‌آوری راه ما را به پردازش و تصمیم صحیح تسهیل می‌کند. در زمان بحران، نیاز ما به رسانه بیشتر می‌شود و نمی‌توان آن را کنار گذاشت. از سویی با معماری رسانه‌های اجتماعی نیز نمی‌توان از محتوای کم اعتبار دوری گزید. این وضعیت در ماهیت واسطه‌گری رسانه هم نهفته است. در چنین موقعیتی شناخت اخبار و محتوای جعلی بسیار مهم است. در شرایط زندگی واقعی و عادی، مردم اغلب اطلاعات را با تکیه بر نشانه‌های اجتماعی و هویتی پردازش می‌کنند، نه صرفاً ملاحظات مبتنی بر دانش اما در زمانه جنگ و درگیری، پیوندهای حزبی، مذهبی، قومی‌ و زبانی، حساسیت به روایت‌های تبلیغاتی را افزایش می‌دهد.

رسانه‌ها به‌ویژه دیجیتال، بازیگران غیرنظامی را هم به میدان می‌کشانند و از این‌رو شاهد نبردهای سایبری و رسانه‌ای نیز هستیم. رسانه‌ها ابزار جنگ اطلاعات دولت‌ها هم تلقی می‌شوند که معمولاً از طریق اعمال مقررات رسانه‌ای و سانسور از این ابزار در شرایط بحرانی استفاده می‌کنند. همچنین فیلترینگ، اختلال در دریافت اینترنت و رسانه‌ها از مصادیق آن است. هرچه مهارت و سواد رسانه‌ای بالاتری داشته باشیم، کمتر بازی می‌خوریم، احساس درماندگی کمتری می‌کنیم و از انفعال فاصله می‌گیریم. در هنگام بحران‌ و جنگ‌، تنش‌ها بر پایه نژاد، قومیت، جنسیت و مقولاتی از این دست شدت می‌گیرد. اگر آموزش سواد رسانه‌ای، نابرابری‌های مرتبط با قومیت، نژاد و... را کاهش دهد یعنی ما را آگاه‌تر و تحلیل‌گر سازد در زمان بحران، واکنش و رفتار ما در قبال محتواهایی با زمینه‌های قومی و نژادی و‌... منطقی‌تر می‌شود. از سویی افراد در شرایط بحرانی و جنگی اقداماتی برای مدیریت شرایط انجام می‌دهند. برای مثال، سراغ محتواهای سرگرم‌کننده، تماشای فیلم و سریال می‌روند.

به عبارتی از نگرانی‌ها فرار می‌کنند و به محتوای سرگرم کننده رسانه پناه می‌برند. انتخاب درست رسانه تحلیلی و گسترش ارتباطات مؤثر اجتماعی در این شرایط مفید است. منظور محتوایی است که توانمندساز و روحیه‌بخش باشد و فضایی آگاهانه ایجاد کند این روش، فرصتی برای استراحت و تأمل هم فراهم می‌کند.

البته نباید از اخبار فرار کرد، بلکه بهتر است در خبرها غرق و وابسته نشویم و در حدی استفاده کنیم که قدرت تحلیل و پردازش ما حفظ شود. شاید عجیب به نظر برسد، در زمان جنگ و بحران، مثلاً تماشای مستند حیات‌وحش و طبیعت، موسیقی و محتوای مذهبی در برخی افراد افزایش می‌یابد که راهی برای گریز از اخبار و نگرانی‌های روزمره در شرایط جنگی است. این هرگز به معنای قطع ارتباط با زندگی واقعی و دریافت نکردن اطلاعات سیاسی و نظامی نیست که نه شدنی است و نه مطلوب است. همچنین هنگام مواجهه با محتواهای جنگی باید امکان بیان و شنیدن احساسات یکدیگر را فراهم کنیم.

گوش دادن ما به صحبت‌های دیگری به کاهش تأثیرات آسیب‌زای احتمالی محتواهای استرس‌زا و وحشت‌آفرین کمک می‌کند. این کار را در ارتباطات مجازی هم انجام می‌دهیم آنگاه که به سوی شبکه‌های اجتماعی و تعاملی می‌رویم: نظر می‌دهیم، احساس و عواطف را به اشتراک می‌گذاریم و با دریافت بازخورد دیگران، احساس بهتری به ما دست می‌دهد. همچنین این شبکه‌ها می‌توانند در شرایط جنگی و سخت؛ امکان شاهدبودن، روایت‌کردن و به اشتراک گذاشتن تجربه‌های زندگی را فراهم کنند. مثلاً کسی از حرکت یک موشک، انفجار یا حضور مردم در بازار و صف نانوایی به عنوان شاهد عینی فیلم منتشر می‌کند و فضا را روایت می‌کند. این نوع رفتارها هم می‌تواند به تاب‌آوری کمک کند. این را هم باید گفت که افراد برای افزایش تاب‌آوری، سراغ محتوایی می‌روند که از پیروزی‌ها و تحقق اهداف نیروها یا همفکران آن‌ها بگوید. برای مثال، عده‌ای یک برنامه خاص از یک شبکه را با همین هدف می‌بینند و گروهی دیگر سراغ برنامه و شبکه دیگری می‌روند. یکی پای صداوسیما می‌نشیند یکی پای اینترنشنال. بستگی دارد طرفدار کدام سمت ماجرا باشند؛ جایی می‌روند که حس خوبی دریافت کنند.

مشارکت، راهکار دیگری برای ارتقای تاب‌آوری است. مشارکت می‌تواند از مسیر رسانه‌های دیجیتال یا با حضور نمایندگان افکار مختلف در رسانه‌های جمعی تقویت شود. وقتی مردم امکان مشارکت فعال از طریق رسانه را داشته باشند، فضای تک‌گویی به سمت تعامل و شنیدن صداهای مختلف می‌رود و همین رویکرد منجر به افزایش تاب‌آوری می‌شود؛ وگرنه با رانده شدن بخشی از جامعه، شاهد افسردگی و انزوا خواهیم بود. نکته قابل تأمل آنکه این موارد باید محدود به زمان بحران نباشد و مستمر انجام شود. مثلاً دیدگاه‌های موافقان و مخالفان جنگ اگر متوازن متناسب در رسانه مطرح شود جامعه تاب‌آورتر می‌شود تا اینکه صدای یک گروه بسیار بلندتر از دیگری باشد.

کلام پایانی آنکه افراد از ترفندها و راهکارهایی برای مدیریت بحران و ارتقای تاب‌آوری از طریق رسانه استفاده می‌کنند. گروهی به عادت‌های رسانه‌ای خو می‌کنند‌ و به آن پایبند می‌مانند چون مطابق میل و نظرشان است و دریافت حس خوب از عادت‌‌های رسانه‌ای به آن‌ها انرژی بیشتری برای زندگی و تحمل شرایط می‌دهد. عده‌ای گریز و فرار را انتخاب می‌کنند یعنی از اخبار و برنامه‌های جنگی سراغ سرگرمی می‌روند حتی ممکن است رسانه را کنار بگذارند. گوش دادن فعال، گفت‌وگو و توجه به واکنش‌های عاطفی و بدنی راهکار بعدی است که ما را تاب‌آورتر می‌سازد؛ و مشارکت دادن افکار متنوع در برنامه‌ها و محتوای رسانه راهکاری است که به جامعه حس دیده شدن و شنیده شدن همراه با تعامل فعال می‌دهد. سواد رسانه‌ای با قدرت پردازشگری راهی برای ارزیابی انتقادی محتوای رسانه‌ای است. هرچه توانایی تحلیل انتقادی ما بالاتر برود استقلال فکری و تاب‌آوری ما بیشتر می‌شود.

کابوس‌های بی‌انتها

محمدعلی حیات‌ابدی
محمدعلی حیات‌ابدی

حوالی ۹ صبح چهاردهم مرداد ۱۳۶۴ در روزی گرم که انگار از آسمان آتش می‌بارید سرانجام جنازه سیاه‌پوش «دایی احمد» را برای شستشوی آخر بر روی سنگ غسالخانه گذاشتیم ... آن روزها کابوسی به نام «کیسه جسد» وجود نداشت ... مادرم چادر مشکی محبوبش را از سر برداشته بود و به ما داده بود تا آخرین تن‌پوش برادر از دست رفته‌اش در این لحظات آخر وداع باشد. مرگ احمد همچون طوفانی بود ناگهانی که به یکباره شالوده آسایش و آرامش همیشگی و به باور اشتباه ما بی‌انتهای آشیانه پدربزرگ را از جا کنده بود. تنها دو روز قبل از مرگش به خانه ما آمده بود تا به قول خودش چشمش به دیدن خواهرش روشن شده باشد، شب را همان‌جا در کنار ما در حیاط خانه و در حالی که بی‌انتهایی از ستارگان شب‌های بی‌بدیل کرمان را به تماشا نشسته بودیم به صبح رسانده بود. بامدادان که چشم از خواب برداشتم نگاهم به دایی افتاد، به حمام رفته و در برابر آینه ایستاده بود و موهای پرپشت مشکی‌رنگش را با دقت شانه می‌زد، در چهل و شش سالگی همچنان به چشمانم خوش‌هیکل و خوش‌سیما می‌نمود، همیشه دوست داشتم او را با همان قیافه جوان‌ترش در ده سال پیش که به‌خوبی به ذهن سپرده بودم تصور کنم با سبیلی کوتاه و به دقت پیرایش شده، از مدل جدید سبیل‌کلفت و نعلی شکل او که در امتداد گونه‌هایش تا چانه ادامه داشت خوشم نمی‌آمد، این فرم سبیل در آن دوران به لقب «ایازی» مشهور بود.

کوتاه‌مدتی قبل از انقلاب ۵۷ جنایتی مدهش و سیاه جامعه ایران را در شوک فرو برده بود. در هفته پایانی اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۵ دخترک دانش‌آموز یازده ساله کرجی به نام «مهناز براری» پس از بازگشت از مدرسه با نبود مادر در منزل به بیرون رفته و ناپدید شده بود، نگرانی مادر بی‌قرار کودک با پرس و جو از همسایگان آغاز شد و در ابتدا سراغ دخترک از همسایه دیوار به دیوار منزلشان گرفته شد؛ «ایاز بیات» دکه‌دار به ظاهر مهربانی که با همسر و سه فرزندش در آن جا ساکن بود؛ او از وضعیت دخترک اظهار بی‌اطلاعی کرده بود و در ادامه سایر همسایگان و همکلاسی‌های دختر نیز بی‌خبری خود را با مادر هراسان در میان گذاشتند، خیلی زود پای مأموران کلانتری به ماجرا باز شد. جستجوی همگانی برای یافتن مهناز آغاز شد و ساعتی بعد همسر ایاز خبر از رد مشکوک خون در زیرزمین خانه‌اش داد. مرد بی‌رحم دخترک بی‌نوا را به بهانه‌ای به داخل خانه کشانده بود و در زیرزمین منزل بعد از تعرض به وی با ضربات چاقو به گردن و سینه او را کشته بود. ایاز در اقدامی حساب شده تلاش کرده بود که با شستشوی کف و دیوارها آثار جنایت خود را نابود کند و در انتها پیکر بیجان مهناز را در گوشه‌ای از زیرزمین دفن کرده بود. با کشف جسد به یک‌باره شهر از این مصیبت بزرگ خبردار شد، اعزام خبرنگاران مطبوعات به محل حادثه و انعکاس این رویداد تمامی ایران را متوجه تعقیب و دستگیری قاتل فراری ساخت. یک هفته بعد سیلی از پیشنهادات کلان نقدی از سوی مردم عادی و هنرمندان به مجله «جوانان» که به‌صورت ویژه پیگیر ماجرا شده بود رسید. این حجم از پاداش که قرار بود در اختیار یابنده ایاز قرار گیرد پیگیری اخبار این رویداد را برای تمام قشر روزنامه‌خوان به یک امر مهم تبدیل نمود. تلاش برای یافتن قاتل فراری تا هفته اول دی‌ماه ۱۳۵۶ به طول انجامید و سرانجام او در «ملایر» به دام پلیس افتاد در حالی که طی این مدت با تهیه شناسنامه جعلی و با نام جدید «عباس طهماسبی» در اصفهان با دختری‌ترمی از اهالی شوشتر به نام «فاطمه» ازدواج کرده بود و زندگی این بانوی بی‌گناه را هم به آتش کشانده بود. اردیبهشت‌ماه همان سال پس از برگزاری چندین جلسه دادگاه علنی و استماع دفاعیات وکیل مدافع و دادستان در نهایت حکم اعدام صادر و برای ایاز اجرا شد. بنا به پیشنهاد قاضی قبل از اجرای حکم نماز خواند و چای نوشید و سیگاری دود کرد و در حالی که با خواندن غزل ترسش را مخفی می‌کرد به دار مجازات آویخته شد.

سبیل دایی احمد برایم تداعی‌کننده خاطره تلخ ایاز بود، برایش زمانی از این ارتباط گفتم و او که می‌خندید گفت که این فرم پیرایش چهره از قدیم بوده و تا ابدی که هیچ‌کس از ایاز هم خاطره‌ای به ذهن نداشته باشد باقی می‌ماند. حال بر روی سنگ غسالخانه چهره‌اش با آن سبیل و چهره استخوانی و موهای پرپشت، بس مردانه و پر ابهت می‌نمود. یک روز قبل در گذر از خیابان به‌اتفاق همسر و فرزندانش راننده‌ای بی‌احتیاط به او ضربه‌ای زده بود و برخورد سرش به کاپوت ماشین مرگی ناگهانی و بی‌درد را برایش رقم زده بود. خون خشکیده‌ای بر روی شقیقه‌اش تنها یادگار بجا مانده از آن تصادف بود. هفده ساله بودم و این مصیبت اولین مرگ در خانواده بود. اولین غم‌ها، رنج‌ها، خیانت دیدن‌ها، رها شدن‌ها و ... مثل یک یادگاری ناخواسته به زندگیت می‌چسبند و رهایت نمی‌کنند، حتی در شادترین لحظات زندگیت این خاطرات تیره سرکی به ذهنت می‌کشند و یادآوریت می‌کنند که سهم ما آدم‌ها از خوشی‌های دنیا بسی کمتر از سختی‌ها و رنج‌هایش هست. تازه دیپلم گرفته بودم و اطمینان داشتم که مهر آن سال به‌عنوان اولین نفر در کل خاندان بالاخره راهی دانشگاه خواهم شد، در روزهایی که دنیا بر وفق مرادم بود این فقدان به یک‌باره کامم را تلخ نموده بود. غسال میان‌سال که قامتی کوتاه و لاغراندام داشت طلب یاری نمود و من به‌اتفاق دو نفر دیگر از اقوام از جمع عزاداران و خواهران و مادر و پدر در حال شیون به داخل ساختمان رفتیم. جنازه دیگری بر سنگ مجاور در کنار پیکر دایی قرار داشت. جوانی برومند در سال‌های پایانی دهه بیست زندگی، دست‌ها و صورتی آفتاب‌سوخته و ته‌ریشی نازک بر چهره. غسال گفت که او معتادی گمنام است که در گوشه خیابان یافت شده و حال بایستی در قبرستان مجاور دفن شود، نه نامی و نه نشانی و نه همراهی. از ما خواست که در شستن او که مقدم بر دایی بود همراهی‌اش کنیم، کفن و لباس آخرتی که مأموران شهرداری داده بودند در گوشه‌ای کنار تابوت قرار داشت. شستن پیکر او که آغاز شد محو تماشای رویدادی شدم که با آداب و دقت بسیار در حال انجام بود، بر روی ساعد جنازه آثار سه تزریق به‌صورت مثلثی نامتقارن دیده می‌شد، پیکر را که به پهلو برگرداندیم تا غسل را کامل کنیم لرزه بر تنمان افتاد از پشت گردن تا ساق پایش ردهایی از خون‌مردگی و سیاهی به چشم می‌خورد، مرده‌شور صلواتی فرستاد و همان‌گونه که دعایی زمزمه می‌کرد اشاره نمود که کمک دست او باشیم. به هم نگاه می‌کردیم و سؤالی را که در ذهن داشتیم با چشمانمان از هم می‌پرسیدیم، آن ردهای خونین چه بودند؟ ضربات کابل، تسمه و یا عفونت ناشناخته‌ای که مرگی چنان دردناک را برای آن جوان گمنام رقم زده بود. این شستشو و انتقال جوان کفن‌پوش به داخل تابوت در عمل برای من عزاداری و مصیبت مرگ دایی را تحت‌الشعاع خود قرار داد. خاطره تلخ رفتن احمد با این یادآوری این صحنه سیاهی بیشتری گرفت و در کنج ذهنم کنار رویداد هراس‌آور دیگری که پنج سال قبل دیده بود جای گرفت.

هفته‌های پایانی تابستان ۱۳۵۹ از آخرین فرصت‌های باقی مانده تعطیلات مدرسه نهایت استفاده را می‌کردم. از بامداد قبل از طلوع آفتاب بیدار می‌شدم و شاداب و سرحال سوار دوچرخه زیبای «رالی» سفید و قرمز رنگم می‌شدم. شب‌ها به عادت معمول اهالی کرمان حوالی ساعت ۲۱ موظف به خوابیدن بودیم و همین عادت پسندیده خواب کافی و انرژی بسیار برای استفاده کامل از تمام ساعات روز را برایم رقم می‌زد. آن روز صبح در حرکتی خودجوش از مادرم پول گرفتم و به دکان نانوایی خیابان خواجو رفتم و برای صبحانه خانواده چند نان سنگک برشته خریدم، رکاب‌زنان در آن صبح ساکت و خنک در حالی که نان‌ها را بر روی فرمان دوچرخه‌ام گذارده بودم رکاب‌زنان به سمت خانه می‌رفتم که به ناگاه فریادهای وحشت‌زده بانویی از همسایگان را شنیدم که هراسان از داخل زمین خالی بزرگی که دیوارکم ارتفاع و نیمه مخروبه خشتی به دور آن کشیده بودند خارج می‌شد. او در همان‌جا به زمین خورد و در حالی که توان ایستادن نداشت به دیوار تکیه داد و به جیغ زدن ادامه داد. دوچرخه را به دیوار تکیه دادم و به سمتش دویدم و از دلیل وحشتش پرسیدم با چشمانی از حدقه بیرون زده بدون هیچ کلامی در حالی که لحظه‌ای صدایش قطع نمی‌شد به داخل زمین اشاره کرد. بی‌فکر و تعقل به سمتی که نشان می‌داد رفتم و در آن جا صحنه‌ای را دیدم که هنوز بعد از گذشت نزدیک به پنج دهه با جزئیات تمام در یادم باقی مانده است.

عشق به سینما از همان کودکی به‌واسطه تعریف‌های دایی احمد در دلم جوانه زده بود، دفتر بزرگی با خطوط شطرنجی داشتم که بریده‌های تبلیغ فیلم‌های اکران شده در سینماهای پایتخت را در آن می‌چسباندم، یکی از این آگهی‌ها مربوط به فیلمی از ماجراهای «جیمز باند» بود با نام «پنجه‌طلایی /Gold Finger» مزین به تصویری از «شان کانری» بازیگر مشهور این نقش، یک صحنه شلیک تفنگ و در نهایت پیکر رنگ شده بانویی در لباس شنا که به سینه بر روی تختی افتاده بود و چهره‌ای از او دیده نمی‌شد. حال در عالم واقعیت دور از آن دنیای ساختگی سینما ولی در شباهتی غیرقابل‌انکار بر روی زمین جنازه سوخته مردی میان اندام و برهنه دیده می‌شد، با دست‌هایی رو به بالا، بدون هیچ پوشش و به رنگی به سیاهی آبنوس و تاریک‌ترین شب‌هایی که در زندگی دیده بودم، طناب نازک و آبی‌رنگی به دور گردن آن پیکر مجسمه گون بسته شده بود. در کرمان و آن آرام شهر دوست‌داشتنی که من و والدین به یاد داشتیم حتی تصور دعوا و نزاع بین مردمان عجیب و غیرواقعی می‌نمود و حال دیدن این پیکر مرموز به کابوسی شبانه بیشتر شبیه بود. کمتر از چند دقیقه بعد فریادهای بی‌وقفه بانویی که برای اولین بار جسد را یافته بود همسایه‌ها را به کوچه کشاند و یکی از آن‌ها که به یاد ندارم من را که همچنان کنجکاوانه و شوک زده به صحنه جنایت نگاه می‌کردم از آنجا دور نمود. مادرم را در آستانه زمین دیدم که به سمتم می‌دوید، من را در آغوش گرفت و آنجا در میان آغوش گشاده وی با لرزش دست‌هایم دریافتم که شاهد چه رخدادی بوده‌ام. مأموران آگاهی خیلی زود به موقعیت رسیدند، از من و بانو سؤالاتی پرسیدند، تحقیقات منزل به منزل از همسایه‌ها آغاز شد، هیچ‌کس چیزی ندیده بود، هیچ نشانی از آتش و یا وسیله آتش زنه در آن زمین نبود. حدس و گمان بر این بود که شاید سوزاندن جسد با ماده‌ای ناشناخته جای دیگر صورت گرفته و بعداً به این مکان منتقل شده است، شگفتی عظیم آنجا رخ داد که یکی از مأموران که بر روی لباس فرم شکیل و زیبایش روپوش سفیدی پوشیده بود و دستکش‌های لاستیکی بر دست داشت تلاش نمود که جسد را کمی جابجا کند تا میزان سوختگی قسمت‌های شکم و سینه را که بر روی خاک قرار داشت بررسی کند، به یک‌باره بخشی از دست جسد جدا شد. همگی هاج و واج و حیران به هم نگاه می‌کردند، بدن همچون ذغالی بود که مدت‌ها در میان آتش گداخته باشد و پس از سرد شدن با اندک اشاره‌ای پودر می‌شود. معما پیچیده‌تر شد، چگونه انتقال پیکری آن‌چنان شکننده و ظریف به این مکان انجام شده است؟ یکی از مأموران که من را در حال تماشای این صحنه دید با تشر و دعوا بر سر سایر همکارانش که چرا بعد از سؤال و جواب همچنان این کودک را از موقعیت خارج ننموده‌اند به سمتم آمد و من را به کوچه برد و دستم را در دستان مادرم گذاشت. همسایه‌ها بعدها می‌گفتند که از دور دیده‌اند که جسد را تکه‌تکه در داخل نایلون گذارده‌اند و ازآنجا منتقل کرده‌اند. هیچ‌گاه هویت صاحب آن پیکر مشخص نشد، در یکی از روزنامه‌های کیهان یا اطلاعات حدود یکی دو ماه بعد تصویر کوچکی از چهره سوخته و نامشخص جسد منتشر شده بود و از آشنایان احتمالی درخواست می‌نمود که در صورت شناسایی متوفی به آگاهی کرمان مراجعه نمایند.

دایی احمد را که به گور می‌سپردیم خاطره آن دو گمنام زندگی‌ام هم به این جدایی دردناک پیوند خورد و تا آخر عمرم فراموش نشده باقی ماند.

...

ادامه این مطلب را در شماره ۹۸ ماهنامۀ سرمشق مطالعه کنید