جیحون یزدی و خواجوی کرمانی

سیدمحمدعلی گلاب‌زاده
سیدمحمدعلی گلاب‌زاده

غربت‌زدگان دیار کرمان و شیراز

***

نمی‌دانم چه تعداد از همشهریان کرمانی ما با جیحون یزدی «تاج‌الشعراء» آشنایی دارند؟ آیا هرگز در این اندیشه بوده و هستند که سری به گوشه جنوب مدرسه جیحون - واقع در محله خواجه خضر - بزنند و تربت او را زیارت کنند و فاتحه‌ای بخوانند؟ اصلاً در مواقعی که مدرسه تعطیل است، این امکان برای علاقه‌مندان فراهم هست؟ وقتی مدرسه باز است و فعالیت تحصیلی ادامه دارد، امکان حضور افراد عادی بر سر مقبره جیحون و قرائت فاتحه‌ای برای او وجود دارد؟ و نهایتاً آیا خواجوی کرمانی در شیراز غریب‌تر است یا جیحون یزدی در کرمان؟ البته توضیح خواهم داد که اجداد جیحون، از کرمان به یزد رفته‌اند و به این ترتیب، تاج شعر و ادب، نسب از دو سو دارد، لذا به اعتباری در شهر خود غریب افتاده است، به قول: «سایه» بگردید، در این خانه بگردید/در این خانه غریب‌اند، غریبانه بگردید.

باری جیحون یزدی و خواجوی کرمانی، دست‌کم در دو مورد با هم شباهت دارند، نخست این که هر دو «غریبی از شهر آشنایی هستند»، گوئی آن روز که خواجوی کرمانی این سروده را عرضه می‌کرد که:

گفتا تو از کجائی، که آشفته می‌نمایی

گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

جیحون یزدی را هم در نظر داشت، زیرا همان اندازه که او در دیار شیراز غریب بود، جیحون یزدی در خطّه کرمان غریب و ناآشناست.

شباهت دیگر این که هر دو، زمینه اعتراض اصحاب شعر و ادب دیار خود را تا آنجا فراهم ساختند که با رنجش بسیار، پیشنهاد کردند تا بازمانده جسدها را به شهر و دیار خودشان انتقال دهند و غبار غربت، از چهره آن‌ها، یا دست‌کم از سنگ مزارشان بزدایند.

از یاد نمی‌برم در اواخر دهه ۶۰ که طرح برگزاری کنگره جهانی «خواجو» تصویب شد، «سید حسین مرعشی» استاندار وقت کرمان، نامه‌ای به «دانش منفرد» استاندار فارس نوشت و یادآور شد که چون نسبت به مزار «خواجوی کرمانی» بی‌مهری شده و هر یک از همشهریان او که در «تنگ الله‌اکبر» به زیارتش می‌روند آه از نهاد برآورده و زیر لب زمزمه می‌کنند که:

تن خواجوی کرمانی به شیراز

به «تنگ» افتاده است «الله‌اکبر»

لذا بنا دارد، با گرفتن اجازه از حضرت «امام»، نسبت به انتقال قبر «خواجو» به کرمان اقدام کند ضمناً نگارنده و شادروان دکتر «کرباسی»، رئیس دانشکده ادبیات، مأمور پیگیری شدیم. در اولین سفر ما به شیراز، «دانش منفرد» استاندار وقت فارس، فوراً «رجاء» شهردار شیراز را خواست و به او دستور داد تا کار بازسازی مقبره آغاز شود و چنین بود که مزار حضرت «خواجو» بازسازی و تا اندازه زیادی از آن وضع فلاکت‌بار بیرون آمد، هر چند که طرح، به تمامی اجرا نشد زیرا قرار بود در پائین مقبره، کتابخانه‌ای نیز ساخته شود و مقبره «تقی‌خان دُرّانی» حاکم روزگار زندیه کرمان، در همان محل احیاء گردد. به هر حال پس از برگزاری کنگره خواجو در کرمان، مدعوّین به شیراز رفتند و مزار بازسازی شده، با سخنرانی شادروان، «آیت‌الله حائری شیرازی» گشایش یافت؛ و صد البته شیرازی‌ها، سنگ تمام گذاشتند و این همایش جهانی، پایان خاطره‌انگیزی داشت.

اتفاقاً تاریخ تکرار شد و همین وضعیت، برای جیحون یزدی پیش آمد، آن گونه که چندی پیش، پیام‌آورانی از سوی مردم و مقامات یزد، راهی کرمان شدند تا به مدیران مسئول این استان یادآور شوند که یا بنائی شایسته این شاعر بزرگ بسازید و او را از غربت نشینیِ گوشۀ «مدرسه جیحون» - واقع در محله خواجه خضر کرمان - نجات دهید، یا بگذارید بازمانده پیکر او را به یزد انتقال دهیم، تا اگر خاک دیار دارالعباده نتواست جسم شاعر آزاده، «فرّخی یزدی» را در آغوش بگیرد، دست‌کم مردم این خطّه، مقبره جیحون بزرگ را در دسترس داشته و غبار غربت سالیانش را با اشک دیده بشویند و عقده دل بگشایند.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۶ مطالعه فرمایید.

جواد مجدزاده صهبا

حجت گلچین
حجت گلچین

دکترای ابنیۀ تاریخی و عضو هیات علمی دانشگاه

نویسنده، روزنامه‌نگار و رئیس اداره باستان‌شناسی

(۱۳۲۴ - ۱۲۸۶ ش)

***

مقاله

جواد مجدزاده متخلص به «صهبا»، در سال ۱۲۸۶ش در کرمان به دنیا آمد. او فرزند «مجدالاسلام کرمانی» ادیب، روزنامه‌نگار و آزادی‌خواه مشروطه و برادرزاده میرزا محمود درگاهی ملقب به «امین الاسلام»، مشروطه‌خواه و نماینده مجلس شورای ملی بود که نسب خانوادگی‌شان به «درگاه‌قلی‌بیگ» رئیس ایل افشار و از امرای اواخر دوره صفویه کرمان می‌رسد.۱

پدرش احمد مجدالاسلام، در کرمان و اصفهان تحصیل کرد و مجوز اجتهاد خود را از محمدباقر فشارکی دریافت نمود.۲ مجد‌الاسلام روزنامه ندای وطن را در تهران منتشر می‌کرد۳ و با وجود احراز درجه اجتهاد در علوم دینی، روحیه‌ای نو اندیش و قلمی بی‌پروا در نقد کلیشه‌های زمان خود داشت،۴ تا آنجا که در سال‌های حضور خود در اصفهان، به تأسیس دبستانی همت گماشت که البته دوامی نیاورد و جمعی از مرتجعین، درش را بستند.۵

وی درعین حال، شاعری توانا و از جمله نویسندگان و ادبای برجسته‌ عصر خود بود و بعد از بازگشت به زادگاهش ریاست فرهنگ ایالت کرمان را عهده‌دار گردید.۶ میرزا محمود امین‌الاسلام [درگاهی؛ دبستانی]، عموی جواد مجدزاده، نیز علاوه بر نمایندگی مجلس، شاعری چیره‌دست بود که به فارسی و عربی شعر می‌سرود و با زبان‌های فرانسه و انگلیسی آشنا بود.۷

«صهبا» در چنین فضایی از علم و ادب متولد شد و بعد از طی تحصیلات ابتدایی در کرمان، از آنجا که پدرش به دلیل مشاغلی که داشت بیشتر در تهران به ‌سر می‌برد، به تهران عزیمت نمود و در مدرسه دارالفنون مشغول به تحصیل شد. سال ۱۳۱۰ ش. بعد از اخذ دیپلم ادبی مدرسه دارالفنون، برای ادامه تحصیل به «دانشسرای عالی» - که در آن زمان با نام «دارالمعلمین عالی» خوانده می‌شد۸ رفت و در مهرماه سال ۱۳۱۴ ش. دوره لیسانس رشته «تاریخ و جغرافیا» را به انجام رسانید.

در مورد تحصیلات او روایات مختلف و بعضاً متناقضی وجود دارد. دو روایت متفاوت از باستانی پاریزی در این مورد ذکر شده است که در یک جا او را در زمره نخستین دانش‌آموختگان رشته باستان‌شناسی۹ و جای دیگر، در مقدمه‌ای که بر چاپ دوم کتاب صهبا - در باب حافظ‌شناسی و بعد از مرگ او نوشته است - او را فارغ‌التحصیل ادبیات از دانشسرای عالی خوانده است۱۰. روایتی دیگر، بدون ذکر رشته تحصیلی، او را فارغ‌التحصیل دانشکده افسری و دانشسرای عالی خوانده است.۱۱ در جلد اول کتاب «فهرست رساله‌های تحصیلی دانشگاه تهران»، نام مجدزاده صهبا و پایان‌نامه‌اش با عنوان «قالی ایران» در فهرست رشته «تاریخ و جغرافیا» ذکر شده است۱۲ که با تحصیل او در رشته ادبیات مغایر است. از طرفی، با توجه به تأسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ ش. فارغ‌التحصیلی مجدزاده در سال ۱۳۱۴ش. دور از ذهن می‌آید. با همین استدلال و این که آغاز تحصیلات عالی «صهبا» اساساً قبل از تأسیس دانشگاه تهران بوده است، تحصیل او در رشته باستان‌شناسی که بعدتر در دانشگاه تهران تأسیس شد نیز منتفی می‌شود.

مطالعه پیشینه آموزش عالی در ایران نشان می‌دهد که با تأسیس دانشگاه تهران، نهاد آموزش عالی مقدم بر آن یعنی ***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۶ مطالعه فرمایید.