دانشجوی کارشناسی رشتۀ «سینما»
https://srmshq.ir/dyiulv
تحلیل نشانهشناسانه فیلم «مسخرهباز»
***
فیلم «مسخرهباز» اثر همایون غنیزاده است؛ که در سال ۱۳۹۷ ساخته شد و از همان نخستین نمایش خود در جشنواره فیلم فجر، بهواسطه زبان بصری متفاوت، ساختار روایی غیرمتعارف و بهرهگیری گسترده از ارجاعات بینامتنی، توجه بسیاری از منتقدان و پژوهشگران سینما را به خود جلب کرد. این فیلم در ظاهر داستان جوانی به نام «دانش» را روایت میکند که در یک سلمانی مشغول به کار است و آرزو دارد روزی به بازیگری شناختهشده تبدیل شود؛ اما روایت فیلم به هیچ وجه در سطح یک داستان ساده درباره آرزوهای یک جوان باقی نمیماند. غنیزاده با خلق جهانی آمیخته به واقعیت، خیال، ابزورد و هجو، بستری فراهم میکند که در آن هر شخصیت، هر شیء و حتی کوچکترین جزئیات میزانسن، کارکردی فراتر از نقش روایی خود پیدا میکنند و به نشانههایی تبدیل میشوند که مخاطب را به خوانشهای متعدد دعوت میکنند.
«مسخرهباز» بیش از آنکه داستان فردی به نام دانش باشد، پرترهای از جامعهای است که در چرخهای از سکون، روزمرگی، آرزوهای محققنشده، خوابزدگی و حتی رویابافی تاریخی گرفتار شده است. جهان فیلم بر پایه استعاره بنا شده و از این منظر، عناصر ظاهراً عادی آن -- از سلمانی گرفته تا مو، آینه، قیچی، صندلی اصلاح، نورپردازی اغراقآمیز و حتی سکوتهای ممتد شخصیتها -- همگی به نظامی از دلالتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی تبدیل میشوند. از همین رو، فهم این فیلم بدون بهرهگیری از رویکردهای نشانهشناختی، تنها به درک سطح روایی آن محدود خواهد شد و بسیاری از لایههای معنایی اثر پنهان میمانند.
فیلم با بهرهگیری از ساختاری پستمدرن، مرز میان واقعیت و خیال را بارها درهم میشکند. ارجاعات مکرر به تاریخ سینما، بازآفرینی صحنههایی از آثار کلاسیک و تلفیق جهان واقعی با ذهن آشفته شخصیت اصلی، فضایی خلق میکند که در آن معنا از خلال ارتباط میان نشانهها تولید میشود. از این منظر، «مسخرهباز» را میتوان متنی دانست که پیوسته مخاطب را به رمزگشایی فرا میخواند؛ متنی که هر بار تماشای دوباره آن میتواند به کشف لایهای تازه از معنا منجر شود.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۶ مطالعه فرمایید.
https://srmshq.ir/ujg0qr
بازخوانی «دایره مینا»؛ از کالاییشدن بدن تا جامعهای که داراییهایش را برای بقا میفروشد
***
سینمای اجتماعی، بیش از آنکه راوی زمانه خود باشد، حافظه آینده است. فیلمهایی هستند که در سال تولیدشان تنها روایتی از یک بحران به نظر میرسند، اما با گذشت دههها، به آیینهای تبدیل میشوند که نسلهای بعد، سیمای خود را در آن بازمییابند. «دایره مینا» از همین جنس آثار است؛ فیلمی که هرچند در دهه پنجاه ساخته شد، اما مسئلهاش محدود به همان دوره نماند. آنچه داریوش مهرجویی به تصویر کشید، صرفاً بحران نظام انتقال خون یا فساد یک ساختار درمانی نبود؛ او مناسباتی را روایت کرد که در آن، فقر آرامآرام انسان را به کالا بدل میکند.
اقتباس مهرجویی از جهان تلخ غلامحسین ساعدی، بیش از آنکه بر بیماری جسم متمرکز باشد، بر بیماری جامعه تمرکز دارد. بیمارستان در «دایره مینا» تنها یک مکان نیست؛ استعارهای از جامعهای است که برای ادامه حیات خود، خون فقرا را مصرف میکند. دوربین، نه بهدنبال نمایش قهرمان است و نه ضدقهرمان. شخصیتها، قربانیان ساختاری هستند که ارزش انسان را نه با منزلت او، بلکه با قابلیت مصرف شدنش میسنجد.
خون در این فیلم، دیگر صرفاً مایع حیات نیست؛ به کالایی اقتصادی تبدیل میشود. انسانها در صف نمیایستند تا جان ببخشند، بلکه ایستادهاند تا بخشی از جان خود را بفروشند. بدن، آخرین سرمایهای است که هنوز امکان معامله دارد. این همان لحظهای است که «دایره مینا» از یک فیلم اجتماعی به اثری فلسفی بدل میشود؛ زیرا پرسشی را مطرح میکند که همچنان زنده است: وقتی انسان دیگر چیزی برای فروش ندارد، آیا نوبت به خود او میرسد؟
این پرسش، امروز نیز همچنان موضوعیت دارد؛ نه به این معنا که شکل معاملات همان است، بلکه از آن رو که منطق فقر تغییر چندانی نکرده است.
جامعهشناسان فقر، سالها است میان «نداشتن» و «محروم شدن» تفاوت قائل میشوند. فقر، تنها خالی بودن جیب نیست؛ فرایندی است که بهتدریج، قدرت انتخاب را از انسان میگیرد. در چنین وضعیتی، مسئله دیگر انتخاب میان خیر و شر نیست؛ انتخاب میان دوام آوردن و فروریختن است. فقر، پیش از آنکه داراییها را از انسان بگیرد، افق آینده را از او میگیرد. برنامههای بلندمدت، جای خود را به محاسبه هزینههای فردا میدهند و رؤیاها، زیر فشار معیشت، به فهرست خرید روزانه تقلیل مییابند.
در اینجاست که جهان «دایره مینا» به شکلی شگفتآور با تجربه زیسته بسیاری از انسانها در جامعه معاصر ایران همصدا میشود. اگر در فیلم، بدن آخرین سرمایه قابل مبادله است، در زندگی امروز نیز بسیاری از افراد، هنگامی که درآمد دیگر پاسخگوی هزینههای اولیه نیست، ناچار میشوند لایهلایه از سرمایههای زندگی خود چشم بپوشند. نخست، پساندازها مصرف میشوند؛ سپس زیورآلات، ابزار کار، سرمایههای کوچک، کتابخانه، وسایل خانه یا هر آنچه سالها با زحمت اندوخته شده است. آنچه به فروش میرسد، تنها یک شیء نیست؛ بخشی از تاریخ زیسته یک انسان است.
از این منظر، «دایره مینا» فیلمی درباره فروش خون نیست؛ فیلمی درباره فروش «آخرین امکان» است.
در اقتصاد، از کاهش قدرت خرید، تورم و فشار معیشتی سخن گفته میشود؛ واژگانی که در نمودارها و گزارشها معنا پیدا میکنند؛ اما سینما، چهره انسانی همین مفاهیم را آشکار میسازد. اقتصاد از کوچک شدن سفرهها میگوید، اما سینما، لرزش دست مردی را ثبت میکند که حلقه ازدواجش را روی پیشخوان میگذارد؛ مادری را نشان میدهد که سهم غذای خود را پنهانی به کودک میدهد؛ یا انسانی را که ارزشمندترین یادگار زندگیاش را میفروشد تا چند روز دیگر دوام بیاورد.
این همان نقطهای است که تصویر، جای آمار را میگیرد.
مهرجویی، با حذف هرگونه قضاوت اخلاقی، به تماشاگر اجازه میدهد با پیچیدگی فقر روبهرو شود. فروشندگان خون در «دایره مینا» نه فاسدند و نه قهرمان؛ آنان محصول شرایطی هستند که میان کرامت و بقا، مرزی باریک کشیده است. دوربین آنان را سرزنش نمیکند؛ بلکه از مخاطب میخواهد درباره ساختاری بیندیشد که انسان را به چنین انتخابی میرساند. شاید تلخترین دستاورد فقر، نه گرسنگی، بلکه تغییر معنای اشیا باشد. برنج دیگر فقط برنج نیست؛ نان فقط نان نیست. هرکدام، به نشانهای از امنیت، اضطراب یا ادامه زندگی بدل میشوند. در چنین وضعیتی، حتی اخلاق نیز چهرهای تازه پیدا میکند. یکی، برای حفظ غرورش، کیسه برنج را به زمین نمیگذارد و ترجیح میدهد از آن چشم بپوشد؛ دیگری، همان برنج را برمیدارد، زیرا گرسنگی منطق دیگری دارد. هیچکدام را نمیتوان تنها با معیارهای انتزاعی اخلاق سنجید؛ زیرا فقر، قضاوت را دشوار میکند. آنچه از بیرون بهصورت انتخاب دیده میشود، از درون، اغلب فقدان انتخاب است. در جامعهشناسی، از مفهومی به نام «اقتصاد بقا» سخن گفته میشود؛ وضعیتی که در آن، تصمیمهای انسان نه برای پیشرفت، بلکه صرفاً برای ادامه حیات گرفته میشوند. در چنین شرایطی، خانوادهها بهتدریج سرمایههای مادی و حتی نمادین خود را مصرف میکنند. فروش داراییها، تنها از دست دادن یک کالا نیست؛ فرسایش سرمایه اجتماعی، احساس امنیت و امید به آینده نیز هست. هر شیئی که از خانه خارج میشود، بخشی از حافظه آن خانه را نیز با خود میبرد.
اگر در «دایره مینا»، خون از بدن جدا میشود، در زندگی امروز، گاه خاطره، امنیت، آرامش و آینده از زندگی جدا میشوند. تفاوت تنها در شکل معامله است؛ منطق آن همان است: برای حفظ امروز، باید بخشی از فردا را فروخت.
از همین رو، اهمیت «دایره مینا» تنها در ارزش تاریخی آن نیست؛ بلکه در تواناییاش برای آشکار کردن رابطه میان اقتصاد و کرامت انسانی است. فیلم نشان میدهد که فقر، پیش از آنکه مسئلهای اقتصادی باشد، مسئلهای انسانی است. جامعهای که افرادش ناچار میشوند ارزشمندترین داراییهای خود را برای تأمین ابتداییترین نیازها خرج کنند، تنها با بحران معیشت روبهرو نیست؛ با فرسایش تدریجی سرمایه انسانی خود مواجه است.
شاید به همین دلیل است که «دایره مینا» پس از گذشت دههها همچنان زنده به نظر میرسد؛ زیرا مسئله اصلی آن، خون نیست؛ شأن انسان است. فیلم، از ما میپرسد جامعهای که برای ادامه حیات خود، از جان فرودستان تغذیه میکند تا کجا میتواند خود را سالم بنامد؟
در پایان، آنچه در ذهن مخاطب باقی میماند، تصویر سرخ خون نیست؛ بلکه سکوت سنگین انسانهایی است که در برابر ضرورت بقا ایستادهاند. «دایره مینا» یادآوری میکند که بزرگترین تراژدی فقر، گرسنگی نیست؛ لحظهای است که انسان، برای زنده ماندن، ناچار میشود گرانبهاترین بخش زندگی خود را به بازار ببرد.
و شاید راز ماندگاری این فیلم نیز همین باشد؛ اینکه بیش از آنکه درباره فروش خون سخن بگوید، درباره فروش انسان هشدار میدهد.