سلاح دشمن و صلاح دوست

سیدمحمدعلی گلاب‌زاده
سیدمحمدعلی گلاب‌زاده

از دشمن بدسگال نمی‌ترسیم، از دوست بدخیال می‌ترسیم

***

نمی‌دانم آنچه این روزها بر کشور ما می‌گذرد، آرامش قبل از طوفان است یا توقف ماندگار حملات دشمن؟ هرچه باشد و این رویداد به هر کجا که بیانجامد، سه نیاز عمده را فرا روی خود دارد و توجه ما را جلب می‌کند. این سه اصل عبارت است از:

اندیشه درست و تدبیر بایسته، آن‌گونه که در همه میدان‌های نبرد، نقش عمده را ایفا می‌کند. در عرصه‌های گوناگون ورزشی که اتفاقاً شباهت بسیار با صحنه‌های جنگ دارد، اساسی‌ترین نقش، به عهده مربی و رهبری است آن‌گونه که سربازان خود را راهنمایی می‌کند، کژی و کاستی‌های آن‌ها را یادآور می‌شود، گاه فرمان حمله می‌دهد و زمانی صلاح را در عقب‌نشینی می‌داند و نهایتاً تا آخرین لحظه که صدای سوت داور، پایان نبرد را اعلام می‌کند، از پای نمی‌نشیند و این همان الگویی است که در میدان کنونی نبرد ما با دشمنان غدّارمان، عالی‌ترین شیوه به شمار می‌رود.

اصل دیگر، حضور و نقش‌آفرینی مردم است که به حق باید گفت، سنگ تمام گذاشتند و تصویری از ملتی بزرگ - که میراث نیاکان آن‌ها است - بر پیشانی تاریخ نقش زدند. کم نیستند کسانی که بر عملکرد دولتمردان ما، ایرادهای جدّی دارند و یا گروه‌هایی که به هر دلیلی، سازش با نظام را برنمی‌تابند، اما وقتی وطن خود را در خطر تجزیه و پاره‌پاره شدن می‌بینند، جان بر کف به میدان آمده و فریاد برمی‌آورند که:

روزی اگر بناست که بر تن کفن کنیم

ما آن کفن به تن ز برای وطن کنیم

حسن ختام این اصل آن که، ملت بزرگ و سلحشور ما، با هر عقیده و مرام و آیین و نحله‌ای، تمام همت خود را بر میدان آوردند و هیچ بهانه‌ای برای دولتمردان ما بر جای نگذاشتند.

و اما اصل سوم ترس و نگرانی از تفرقه و اختلاف و ورود افرادی خود خوانده به عرصه تصمیم‌گیری است، همان‌ها که نه به مردان باتجربه و سیاستمداران کارکشته بهایی می‌دهند و آن‌ها را می‌پذیرند، نه به اراده تیم مذاکره‌کننده عنایتی دارند و نه حاضر به قبول واقعیت‌ها هستند.

تاریخ بیانگر این واقعیت است که هر قوم و ملتی در گذر روزگاران، گرفتار تفرقه و جدایی شد، خود را بر باد داد و جز نام و نشانی از خود بر جای نگذاشت، اختلاف و تفرّق یا همان پدیده ناستوده‌ای که همچون موریانه، بنای یک حکومت را از درون فرو می‌ریزد و آسیب‌هایی وارد می‌کند که از عهده هیچ دشمن غدّاری ساخته نیست، باز هم به این نکته کلیدی و بسیار مهم اشاره می‌کنم که:

وقتی مردم در بیان صریح و مستقیم «ترامپ»، خطر تجزیه و ایرانستان شدن وطن را احساس کردند، با هر مرام و عقیده و آرمانی به میدان پاسداری از میهن خود برآمدند و از جان و مال خود، در این راه مقدس دریغ نکردند، مردمی که از لهیب آتش دشمن نهراسیدند و در میان بمب‌افکنی‌ها و ستمگری‌های آن مردانه ایستادند و پرچم افتخار وطن را بر چکاد زمان برافراشتند، اما همین مردم، نگران‌اند که برخی تندروهای مهربان‌تر از مادر، قد برافراشته و به‌صراحت با دولت و وزرای برگزیده مردم، به مخالفت برخاسته و حرکت رو به جلو تیم مذاکره‌کننده را با کندی مواجه سازند و بالاخره قدرت تصمیم‌گیری را از آن‌ها سلب کنند، آن‌وقت مُلک و ملت را در خطر و خود را آشفته‌حال و نگران می‌بینند. شگفتا که برخی از تفرقه‌افکنان کسانی هستند که بارها و بارها، پاسخ منفی جامعه و عدم پذیرش خود را دریافت کرده‌اند، با این همه، باز هم کوس لمن‌الملکی سر می‌دهند و نمی‌گذارند راهی که خیر و صلاح همگان در آن است، پیموده شود.

جای دوری نرویم و برگی از تاریخ کهن دیار خودمان کرمان را دلیل این اظهارنظر قرار دهیم.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.

چریک‌های درباری

جمشید شهابی
جمشید شهابی

اگر گوشه‌ای از تاریخ معاصر ایران را ورق بزنیم، با روایت‌هایی روبه‌رو می‌شویم که در آن‌ها نقش‌ها به‌ سادگی جابه‌جا شده‌اند. حقیقت‌ها گاه در غبار زمان پنهان مانده‌اند و برخی روایت‌ها - که عمداً یا ناخواسته کنار گذاشته شده‌اند - در لابه‌لای اسناد تاریخی چشم‌انتظار بازخوانی‌اند. در این میان، مرز میان همراهی با قدرت و ایستادن در برابر آن گاه به شکلی شگفت‌آور تغییر کرده است.

یکی از این روایت‌ها به گروهی از جوانان تعلق دارد که در فضای دربار و در میان رفاه و امکانات رشد کرده بودند، اما در مقطعی نگاهشان به همان ساختاری که در آن پرورش یافته بودند دگرگون شد. آنان به‌تدریج به این باور رسیدند که جامعه در چرخه‌ای از فساد و بن‌بست گرفتار شده و تغییر از مسیرهای معمول ممکن نیست. از همین جا بود که برای برخی از آنان، نقد و اعتراض جای خود را به اندیشه مبارزه قهرآمیز داد.

در آن سال‌ها، به‌ویژه پس از واقعه پانزده خرداد ۱۳۴۲، ایده مبارزه مسلحانه در میان بخشی از جوانان جدی شد؛ جریانی که تنها محدود به طبقات معترض نبود و حتی ردّ آن را در میان برخی خانواده‌های نزدیک به قدرت نیز می‌توان دید. از جمله این افراد می‌توان به «علی پاتریک»، فرزند «علیرضا پهلوی»؛ «کاترین عدل»، دختر پروفسور «یحیی عدل»؛ «خسرو جهانبانی»، فرزند تیمسار «امان‌الله جهانبانی»؛ و «بهمن حجت کاشانی»، برادرزاده تیمسار «حجت کاشانی» اشاره کرد.

سرگذشت این افراد نمونه‌ای از تناقض‌های درونی ساختار قدرت است؛ کسانی که با وجود برخورداری از رفاه و نزدیکی به دربار، راه اعتراض و حتی مبارزه را در پیش گرفتند.

در میان این نام‌ها، «کاترین عدل» جایگاهی متفاوت دارد؛ نه فقط به سبب انتخاب‌های شخصی‌اش، بلکه به دلیل جایگاه پدرش در ساختار علمی و حتی سیاسی آن دوران. پروفسور «یحیی عدل» از برجسته‌ترین چهره‌های پزشکی نوین ایران بود؛ شخصیتی که اعتبار علمی، موقعیت اجتماعی و نفوذ حرفه‌ای‌اش فراتر از محیط دانشگاهی می‌رفت. همین اعتبار، او را به عرصه سیاست نیز کشاند و زمینه‌ساز حضورش در سطوحی از قدرت شد؛ حضوری که تا نزدیکی به دربار و جلب اعتماد شخص شاه امتداد یافت.

برای فهم بهتر مسیر زندگی «کاترین عدل»، ناگزیر باید نخست با جایگاه و کارنامه پدری آشنا شد که نامش در تاریخ پزشکی و ساختار قدرت معاصر ایران ثبت شده است.

«یحیی عدل» در سال ۱۲۸۷ ش. در تبریز، در خانواده‌ای صاحب‌نام و پیوند خورده با دو کانون مهم قدرت - آذربایجان و خاندان قاجار - زاده شد. پدرش «یوسف عدل»، ملقب به «مکرم‌الملک»، از مقامات ارشد ولایت آذربایجان بود و مادرش «قمرخانم»، دختر «مقتدرالدوله» و نوۀ «عباس‌ میرزا»، ولیعهد نامدار قاجار.

تحصیلات ابتدایی را در مدرسه حکمت تبریز گذراند و پس از مهاجرت خانواده به کرمانشاه، دوره دبیرستان را در آن شهر به پایان رساند. سپس برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت؛ جایی که ابتدا فلسفه و ریاضی خواند، اما با راهنمایی عمویش مسیر خود را به دانشکده پزشکی پاریس تغییر داد. سال‌ها تحصیل و کار بالینی سرانجام با نگارش رساله‌ای درباره درمان آدنوپاتی سِلی به ثمر نشست که در سال ۱۳۱۷ ش. موفق به دریافت مدال نقره دانشکده پزشکی پاریس شد. او یک سال بعد، اندکی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، به ایران بازگشت.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.