صاحبامتیاز، مدیرمسئول و سردبیر
https://srmshq.ir/j3cpze
مرد آرام و دوستداشتنی
***
هر از چند گاهی که جسته و گریخته سری به مجموعه آثار هنری هنرمندان میزنم، هم لذت میبرم، هم تحسین میکنم، حسرت میخورم و گاهی دلم سخت میگیرد، نمیدانم چرا؟ اما همیشه حس از دست دادنشان نگرانم میکند.
هنر در ذات خود نعمت خدادادی است هرچند با پشتکار و ممارست کامل شده و هنرمند به تکامل میرسد، اما آنچه که آن را ارزشمند و تأثیرگذار میکند نقش هنرمند در تعامل و دوستی با دیگران است. کلید درک هنر از طرف مخاطب در همین نکته است، من علی خسروی را چنین هنرمندی دیدم، مردمی، فروتن، مهربان بیتکلف و بسیار صبور و دریادل.حیف که ما آنطور که باید قدر هنرمندان را نمیدانیم، هر چند تواضع و فروتنی بیش از حد ما کرمانیها هم بهانه خوبی برایکمتر دیده شدن است.
علی خسروی ویژگیهای شخصیتیِ خاصی داشت، بسیار حلیم و بردبار بود، کمتر کسی را دیدهام که در مقابل ناملایمات و نامهربانیها تا این حد صبور باشد، به هر حال انسان مجموعهای است از احساسات و عواطف و حالات و احوالات مختلف و از همه ارتباطات و ناملایمات و نامهربانیهایی تأثیر میگیرد، اصلاً غیر از این نمیشود، مهم این است که بتوانیم تدبیر کنیم، علی خسروی از معدود انسانهایی بود که میتوانست با بردباری از سد ناملایمات عبور کند.انگار مبنای زندگیاش بر هنر و مهربانی استوار شده بود. هر چند گاهی از دل همه این ارزشها یک مصیبت بیرون میآید!
اولین آشنایی من با علی خسروی برمیگردد به سال ۱۳۷۰. بنا به پیشنهاد استاندار وقت کرمان (سید حسین مرعشی) قرار شد برای معرفی هر چه بهتر استان کرمان مجموعهای شامل عکسهایی از مناطق تاریخی و جذابیتهای استان تهیه شود، مسئولیت انجام کار بر عهده من بود و طراحی و نظارت بر کار چاپ به علی خسروی سپرده شد. هیچ آشنایی با هم نداشتیم، هرگز ایشان را ندیده بودم. اولین ملاقات نه چندان جالب ما! در دفتر نشریه سروش در تهران انجام شد و در نهایت تبدیل شد به یک همراهی بسیار صمیمانه و دوستانه که تا لحظه درگذشت ایشان ادامه داشت. نتیجه همکاری ما هم طی سالها کتابهای کرمان، سیرجان و ارگ بم بود که هر سه با طراحی بسیار عالی ایشان ماندگار شد.
سال ۱۳۹۴ من مجوز ماهنامه سرمشق را گرفتم، با اولین کسی که برای شروع کار و چاپ مجله مشورت کردم علی خسروی بود. ابتدا لوگوی زیبای سرمشق را برایمان هدیه داد. در ادامه چاپخانه تندیس نقرهای را معرفی و خودش با من به چاپخانه آمد و مرا با زندهیاد علیرضا جمشیدی که او هم انسان شریفی بود، آشنا کرد، همکاری من با چاپخانه همچنان ادامه دارد.
زندهیاد خسروی انسان آدابدان و اخلاقمداری بود، سرمشق را مرتب برایش میفرستادیم، مجله که میرسید بلافاصله با پیام یا تلفن یا وویسهای محبتآمیز خبر رسیدن مجله را میداد، بیاعتنایی نمیکرد روش و منش ارزشمندی که کمتر دیدهام.
آخرین دیدار ما هم در دفتر سرمشق بود، بسیار دلتنگ و دلآزرده بود، هرگز او را اینطور پریشان و آشفتهحال ندیده بودم. آن روز بسیار دلگیر بود و درد دل کرد.بعد از آن هرگز مجال پیدا نشد به کرمان سفر کند.
جنگ دوازده روزه که شروع شد زنگ زدم و دعوت کردم به کرمان بیاید که گفت، ممنون دوست عزیز، تهران خیلی خلوت و آرام است و من سرگرم خواندن و فیلم دیدن و نقاشی هستم و آرامش دارم.
اسفندماه که جنگ شد دوباره زنگ زدم، معمولاً خیلی سریع جواب میداد، با لحنی محکم و پرانرژی، این بار اما احساس کردم صدایش مثل همیشه نیست، گرفته و خسته بود، گفت، چند روزی بیمارستان بستری بودم دیروز مرخص شدم. مشخص بود که حال خوشی ندارد. اوج جنگ بود و تهران و بیشتر شهرها زیر بمباران قرار داشتند روزی نبود که تهران بمباران نشود.
چند روز بعد که تلفن زدم دوباره در بیمارستان بستری شده بود. این آخرین مکالمه ما بود، تا عصر روز چهارشنبه نهم اردیبهشت که خبر رفتنش را شنیدم.
به هر حال زندگی پر است از این تصاویر مهآلود و غمگین. حقیقت وجود انسان همین است.
کورش تقی زاده، دبیر بخش روایت با علی خسروی گفتوگوی مفصل و جذابی داشت که قرار بود زودتر از این کار شود، اما علی خسروی اصرار داشت همزمان با رونمایی از کتابش باشد که قرار بود در دیماه برگزار شود. مراسم به خاطر حوادث دیماه و بعد هم جنگ به تأخیر افتاد و بعد هم انگار زور مرگ بیشتر بود! با اندوه فراوان در این شماره تقدیم مخاطبان محترم مجله میشود ۰
علی خسروی هم چنان آرام و صبور اما چشم به راه رفت.
یادش گرامی باد.
روزنامهنگار، دکترای علوم ارتباطات
https://srmshq.ir/2seicl
یادداشت
سال، سال کبیسه بود نه به اعتبار تقویم که به حال و روز مردمان و وطن.
زمستان همچنان تمدید شده و از آن خارج نشدیم. باشد که جوانه خرد بر درخت سیاست بنشیند و عطر شکوفههای نوروزی پخش شود. صدای پرندگان به گوش رسد مردمان لبخند زنند و زندگی به ایران، سلامی دوباره کند.
آرزوی زیادی نیست اما چه کنیم که ما در هیاهوی درودها و مرگ گفتنهای پرشمار، شادی را از یاد بردهایم. بیشتر اوقات هم اگر شادی کنیم نه از تحقق آرزو و خواستههاست که از نرسیدن شرایط به اوضاع بدتر است. شادی میکنیم که از بد به بدتر نرسیدیم.
این خاک عزیز این ایران کهن و این مردمان وطندوست شایسته بهترینها هستند.
آنها بیش از همه تاریخ در این سالها پای وطن ایستادهاند که بیشترین نمودش در جنگ هشت ساله بود. در جنگ ۱۲ روزه و جنگ اخیر نیز اختلافها و ناملایمات را کنار گذاشتند و پشت ایران ایستادند.
ایستادگی نیز گونهگونی و تنوع داشته و دارد. تقلیل آن به یک سبک خاص مانند حضور در خیابان و تعمیم به کل جامعه و انتظار رفتار یکسان از همه ما را دچار خطا خواهد کرد.
امید میرود پس از گذر از این تنگنا و تنگه سرنوشتساز، گشایشهای واقعی در ابعاد مختلف رخ دهد و صدای همه ایرانیان برای تصمیمگیریها شنیده شود.
هر نوع تصمیم سازی و تصمیمگیری باید با مشارکت مردم و نمایندگان افکار مختلف روی دهد.
جسارت به رسمیت شناختن اشتباهات و اقدام عملی برای تغییرات جدید متناسب با نیاز و سلایق جامعه موجب همراهی مردم با سیاستگذاریها میشود.
اگر چنین نشود جامعه به ورطه انزوا و خشم میافتد و سرمایه اجتماعی و قدرت برآمده از درون جامعه دچار فرسایش میشود.
برای تحقق این امر باز کردن فضای رسانهای، ارتباطی و فضای عمومی ضروری است.
پس از شروع جنگ اخیر تقریباً حضوری از صاحبنظران داخلی در حوزههای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و... در رسانه صداوسیما ندیدیم. در بخشهای مختلف خبری نیز استنادها و نقلقولهای متعدد از چهرههای مختلف غیرایرانی را میبینیم اما کمتر شاهدیم استادان دانشگاهی و صاحبنظران ایرانی به تحلیل شرایط بپردازند یا نظرات آنها مورد استناد قرار گیرد. این رویه گروه نخبه دانشگاهی و صاحب نظر را از ارتباط با مردم در شرایطی که اینترنت بینالملل و دسترسی به سکوهای مجازی قطع است محروم میسازد و البته اعتباری هم به رسانه محرومکننده نمیبخشد.
منظورم شخصیتهای حقوقی نیست که به سبب مسئولیت نه جایگاه علمی در رسانه ظاهر میشوند.
قطعی اینترنت بینالملل و اعطای اینترنت بهاصطلاح طبقاتی نیز حس تبعیض را در مردم ایجاد کرده است.
چنین تصمیمهایی شاید در کوتاهمدت به دلایل امنیتی قابل توجیه باشد اما تداوم چنین وضعیتی ضمن از دست رفتن کسب و کارهای آنلاین و ارتباطات فراگیر ایرانیان؛ فرصت دفاع از کشور را در رسانههای اجتماعی در بستر اینترنت سلب کرده است.
اینک مخاطبان در یک حباب رسانهای محدود شدهاند و رسانههای رسمی با شیوه یکسویه و حذف دیدگاههای متنوع، شهروندان را به سمت سایر رسانهها سوق میدهند.
البته دسترسی به رسانههای مختلف حق شهروندان است و محدودسازی شهروندان، با مردمسالاری و عدالت اجتماعی در تعارض است.
به نوروز برمیگردم که امسال متفاوت از سالهای قبل بود. آئینی که نماد امید و ایستادگی است و فراتر از همه آئینها با ایران و ایرانیها تا امروز آمده است.
قدر داشتهها مان را بدانیم. نوروز مرزهای ایران را گسترده است و ما در بستر آن میتوانیم حق همسایگی را تعاملیتر با همسایگان و جهانیان بجا آوریم. ما اشتراکات فرهنگی فراوانی با دیگران داریم آنقدر و آنقدر که فرصت برای اختلاف و درگیری نخواهد رسید.
وطندوستی و عشق به میهن ملت ایران را کنار هم قرار داد؛ اما همچنان که در تهدید دشمن به برگرداندن ایران به عصر حجر همه از سابقه تمدنی ایران گفتند و به آن چنگ زدند برای همیشه چنین کنند نه صرفاً در بزنگاههایی که بحث بقا مطرح میشود.
همبستگیها آنگاه ماندگارند که مصنوعی و تحت تبلیغات نباشند. از عمق بجوشند و به فضای عمومی برسند نه بخواهند مسیری وارونه طی کنند که با حذف تبلیغات و تکراری شدن تکنیکها رنگ میبازند.
ما همچنان منتظریم جوانههای خرد بر درخت سیاست بنشیند وگرنه این ساختار از درون خواهد پاشید.
https://srmshq.ir/2s4vuf
جُستاری پیرامون رویدادهای پیش آمده در چند ماه گذشته
***
از چه بنویسم؟ شما بگویید! چه میخواهید بخوانید؟ اخبار جنگ را؟ جزئیات حملۀ مشترک نیروهای نظامی دولتهای آمریکا و اسرائیل را؟ یا خبر آتشبس کوتاهمدت دو هفتهای که رئیسجمهور ایالاتمتحده آن را دوباره تمدید کرد؟ از چه چیز دوست دارید بشنوید؟ نیاز نیست بگویید! میدانم اخبار جنگ -آن هم اگر خودت زیر آتشبارانش باشی- جذاب است و هیجانانگیز! اما به چه قیمتی؟!
پیش از اینکه ادامۀ این نوشتار را بخوانید، بد نیست بدانید آنگونه که من خبردار شدهام، گردانندگان مجلۀ «سرمشق» بنا دارند تا در همین اوضاع و احوال و در بین تمام تنشها و درگیریها، مجله را در صفحاتی محدود به چاپ رسانده و منتشر کنند تا هم حیات ممتد و مستمر مجله را حفظ کرده باشند و هم شمهای از آنچه در این روزگار میگذرد را به ثبت برسانند. تصمیمی است شگفتآور، اما ارزشمند و احترامبرانگیز! من هم از همین رو است که پذیرفتهام تا همپای سایر آن عزیزان، قلمی بگردانم تا هم در کنارشان باشم و هم از خودم بنویسم. درست فهمیدید. از خودم! نوشتن، برای من، آن هم در این روزهای ناآرام، میتواند کارکرد درمانی داشته باشد. بارها پیش آمده در چنین اوضاع و احوالی (فردی یا اجتماعی) به تنگ آمدهام و از ستوهش به نوشتن پناه بردهام. نوشتن مأمن و پناهگاهی است که میتوان در آن هم خود را گم کرد و فراموش و هم پیدا کرد. نمیدانم فیلم «همینگوی و گلهورن» را دیدهاید یا نه! اگر ندیدهاید، حتماً ببینید. دربارۀ رابطۀ عاشقانۀ «ارنست همینگوی»، نویسندۀ نامور آمریکایی با «مارتا گلهورن»، روزنامهنگار برجستۀ جنگ است. در یکی از سکانسهای این فیلم میبینیم که همینگوی، زیر آتش جنگ، ایستاده است و با ماشین تحریرش، یک بند مینویسد. او در یکی از دیالوگهایش در همین سکانس، به گلهورن پیشنهاد میکند که تا میتواند بنویسد. همینگوی در این فیلم، نوشتن را آسانترین کار دنیا میداند. من هم بر این باورم که درست میگفت. فقط کافی است قلمی بردارید و هر آنچه در ذهن دارید را روی کاغذ بیاورید. پیشنهاد میکنم برای یک بار هم که شده امتحان کنید. باور کنید این یکی از روشهای سالم و بیهزینهای است که میتوانید خودتان پالایش کنید. راههای دیگری را میجویید؟ بسیار خب! راه بیافتید و از شهر بیرون بروید. بروید به دامن طبیعت. جای دنجی را بیابید و خودتان را به جریان انرژی سیال طبیعت بسپارید تا روحتان تازه شود. از این روش هم اگر به نتیجه نرسیدید، پس دیگر راهی نمیماند جز اینکه از همان نقطه، راهتان را کج کنید به سمت کوه، دشت یا هر جایی که از آدمها به دور باشید. به شما اطمینان میدهم که بعضی وقتها، دور بودن از آدمها باعث میشود بتوانید خودتان را بازیابی کنید. اگر دیدید این راه هم جواب نداد، دیگر راهی نمیماند جز این که از همان نقطه، از همان جایی که ایستادهاید، هر دو دستتان را روی گوشهایتان بگذارید و با تمام توانتان فریاد بکشید. فریادهایی از ته دل. چیزی شبیه به تابلوی «جیغ» از «ادوارد مونک». شاید این کار کمکتان کند تا خودتان را سبک کنید. اگر باز هم احساس سبکی نمیکنید، دیگر راهی نیست جز اینکه ادامۀ متن را بخوانید... .
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.
دبیر بخش سینما
https://srmshq.ir/mh1qbc
به همراه ویژهنامهای برای نکوداشت زندهیاد «علی خسروی»
***
نشستهام زیر نور کمرمق چراغ مطالعه و به سپیدی کاغذ زل زدهام. تا چشمم به سپیدی کاغذ میافتد، دست و پایم را گم میکنم و هرچه در ذهن داشتهام، به ناگاه و یکجا از ذهنم میگریزند. خاطرهها رنگ میبازند و واژهها، هر کدام در پناه تاریکی خاطرهای، خود را پنهان میسازند. نه اینکه موضوعی برای نوشتن نباشد و سخنی برای به میان آوردن نداشته باشم؛ نه! به عکس؛ آنقدر سخنهای پراکنده و شاخه شاخه ذهنم را انباشتهاند، که نمیدانم از چه بگویم و از کدام یک آغاز کنم؟!
چارهای نمیبینم. باید هر جور شده، تمامی واژگان گریخته به پسِ پستوهای ذهنم را گرد آورده و سرمقالۀ روایی این ویژهنامه را بنویسم. ویژهنامهای که به نام و یاد شادروان «علی خسروی» گردآوری شده و منتشر میگردد. بیگمان، نوشتن دربارۀ انسانی که از جنس واژگان و نوشتار نبود، بسی دشوارتر است. حال آنکه من، هم ساکن سرزمین واژگان و سخنم؛ و هم به سببِ فیلمنامهنویس و فیلمساز بودنم، وابسته به جهانِ تصاویر و انگارههای دیداری.
به شادروان «علی خسروی» میاندیشم. میکوشم او را به یاد بیاورم و این یادآوری را به جهان و زبان واژگان برگردانم. یاد بعضی نفرات در من تازه شده و جان میگیرد. آدمهایی که به قول «احمد شاملو» بزرگ بودند و از اهالی امروز...
«بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را
چه خوب میفهمید»
این سرودۀ شاملو در رثای «فروغ فرخزاد» را به عنوان هستۀ مشترک شخصیت وجودی یا به تعبیر «مهدی فیروزان» عزیز، «مفهوم وجودی» -تعبیری که در متن خود آورده- در نظر گرفته و یاد آن نفرات را زنده میدارم:
«یاد بعضی نفرات
روشنم میدارد...»
«نیما یوشیج»
اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۷ خورشیدی بود. خوب به یاد دارم. آن روزها، پروفسور سِر «تونی کرگ»، مجموعهای از مجسمهها و طراحیهای خود را در موزۀ هنرهای معاصر صنعتی به نمایش گذاشته بود. در همان سفرش به کرمان، دیدار و گفتوگویی با او داشتم. پسینِ همان روز، قرار دیدار و گفتوگوی دیگری با «ابراهیم حقیقی» گذاشتم. قرار بود دربارۀ موضوع تیتراژ با یکدیگر گپ بزنیم. وقتی پی بردم که در این سفر، دوست و همکلاسی قدیمیاش «علی خسروی» نیز با او آمده، بیدرنگ با خسروی تماس گرفتم و از او خواهش کردم تا افتخار دهد و هنگام گفتوگوی من با حقیقی، در کنارمان حضور داشته باشد. او نیز با گرمی پذیرفت. این نخستین تماسِ من با او بود.
هوا کاملاً تاریک شده بود. به اتفاق عکاس مجله، در دفتر «سرمشق» چشم انتظار آمدن حقیقی و خسروی بودم. ساعت هفت بود که از راه رسیدند. پیشاپیش همه، «علی خسروی» از در درآمد و پس از او، حقیقی و بعد هم «محمدرضا هاشمینژاد»... . به رسم ادب، به پیشوازشان رفتم. خسروی به سمتم آمد. دستش را دراز کرد. با من دست داد و گفت: «خسروی هستم.» و بعد هم آقای حقیقی را به من معرفی کرد. نیاز به معرفی نبود. هر سه را به خوبی میشناختم. اما خسروی رسم ادب و احترام کلاسیک را به جا آورد. خصوصیتی که امروز نشانی کمرنگ از آن را، آن هم به سختی میتوان یافت.
این ویژگی، یاد انسان نازنینی دیگر را در من زنده میکند: یاد «خسرو سینایی». مردی آرام، با وقار و متین، که شخصیتش به تنهایی کلاس درس انسانیت بود. وصف او را نیز از زمان نوجوانی و هنرجوییام در کلاسهای سینما، در هنرستان هنرهای زیبا شنیده بودم. به مرور زمان که آثارش را دنبال کردم، دریافتم که تنها سینماگر نیست. تاریخ هنر را میشناسد. در زمینۀ نقاشی و طراحی تبحر دارد. موزیسین است و دستی به ساز «آکاردئون» دارد. معماری خوانده و از آن به درستی شناخت دارد. و... بعدها بر ملا شد که طی همۀ این سالها شعر هم میسروده و رو نکرده است. آن هم چه اشعاری!
آراستگی و متانت سینایی، مرا به خاطرههایم از بزرگی دیگر پیوند میدهد: شادروان «جمشید ارجمند». او نیز همۀ اینها بود. بیآنکه ارزنی از اصالت وجودیاش خدشهدار شود. اصیل بودن و اصیل ماندن، ویژگی مشترک همۀ این بزرگان بود. خصلتی که چونان دُر میماند؛ ارزشمند و نایاب. در روزگار امروز، روزگار بیمایهگی، اصیل بودن و انتخاب اصیل ماندن، بهایی گزاف دارد: گوشهنشینی و تنهایی و تک افتادگی!
ارجمند، همسان نامش «ارجمند» بود. آن چنان که در ویژهنامۀ او در شمارۀ بیست و سوم نیز این نکته را عنوان کردم. کافی بود دمی با او بنشینی تا از زلالی وجودش بهرهها ببری. گوهر وجودی این کاراکترها آنقدر زلال بود، که میتوانست زنگار و آلودگی را از روح و جانِ همنشینش بزداید و او را جلا دهد.
در روزگاری که انسانیت را گم و یا فراموش کردهایم؛ وجود چنین عزیزانی دُر است و گوهر. تا هستند، نمیدانیم چه حضور ارزندهای را در کنارمان داریم. از حضور مکررشان، دچار سهلانگاری و بدیهیپنداری میشویم. خیال میکنیم چنین شخصیتهایی فراواناند و همواره در دسترس؛ اما همین که از دست بروند، تازه همان حسی را پیدا میکنیم، که «ابراهیم حقیقی» در متن خود در همین ویژهنامه، به زیبایی و روشنی هرچه تمامتر بدان اشاره داشته و وصفش کرده است؛ حس بازرگانانی کشتی شکسته، که همۀ سرمایهشان را اسیر امواج دریاها، از کف رفته میبینند. خودِ من، این حس را پس از مرگ همۀ این عزیزان داشتم. یکی از سنگینترینهایش، داغی بود که در سوگ از دست رفتن دوست و استاد بزرگوارم، «احمدرضا احمدی» بر دل و جانم نشست. او را همیشه با شعرهایش میشناختم و داستانهایش. بعدها نمایشنامههایش را هم خواندم؛ نمایشنامههای شاعر... . صدایش را هم روی نریشن فیلم «نار و نی» «سعید ابراهیمیفر» شنیده بودم. اما هرگز خودش را ندیده بودم. نزدیک به یک دهه پیش، با او تماس گرفتم تا برای بهاریۀ سینمایی «سرمشق»، از بهترین فیلمهایی که دیده برایم بگوید و بنویسد. در همان تماس اول، چنان گرم و صمیمانه با من برخورد کرد، که گویی دوستانی بودهایم گمگشته، که حالا پس از سالها یکدیگر را باز یافتهایم. پس از آن، تا واپسین دم زندگانیاش، هر دو برای یکدیگر بدل به دوستانی برای همۀ عمر شدیم. گاه برخی تماسهایمان به یک ساعت هم میرسید. همسخنیمان از شعر و جریانهای شعری معاصر آغاز میشد و میرسید به سینما و علاقهمندیهای مشترک میان من و او.
باور دارم که این دوستیها، با مرگ یکی از دو طرف پایان نمیپذیرد. بلکه پس از آن، در اذهان و خاطرهها به زندگی خود ادامه میدهد. دست کم برای من چنین است. اما کو آدمی که از حیات جسمانیاش گذر کند و به زندگی جاوانهای در یادها برسد؟ گوهر وجودی همۀ نازنینانی که از ایشان یاد کردم، همان انسانیّت، زلالی و کودکانهگیشان است. و آنچه زندگی آنها را حتی پس از مرگ نیز دوام میبخشد؛ جاری شدن این خصوصیات در خاطر من است.
در این شماره، ویژهنامهای برای ادای احترام به نام بلند شادروان «علی خسروی» گرد آوردهایم. سرآغاز این مجموعه، گفتوگویی است با او. گپوگفتی که نتیجۀ ساعتی همنشینی لذتبخش در کنار او است. سپس دوستان دور و نزدیکش از او مینویسند:
«آیدین آغداشلو»، «علی دهباشی»، «داریوش فرهنگ»، «ابراهیم حقیقی»، «مهدی فیروزان»، «ساعد مشکی»، «مَهنوش مشیری»، «امراله فرهادی»، «عباس یاری»، «اصغر مهرپرور»، «بیژن بیژنی»، «هوشنگ مهراردلان»، «شاهین ترکمن»، «بهناز اقبال»، «آرش تنهایی» و «نازلی عباسی»، هریک روایتهایی از او را پیش رو میگذارند که ما را به شناختی دقیقتر از کار و شخصیت او رهنمون میسازد.
در ادامه، شماری از دوستان کرمانیاش از جمله: «سید محمدعلی گلابزاده»، «محسن جلالپور»، «حمید نیکنفس»، و «سید فؤاد توحیدی»، از حضوری دور و نزدیک در کنار او، هر یک تابلوهایی از موقعیتهای مختلف را پیش رو میگذارند که به درک روشنترمان از او یاری رسانده و شناختمان از وی را بسط خواهد داد.
امید که توانسته باشیم یادنامهای همسنگ نام شادروان «علی خسروی» را گرد آورده و منتشر کرده باشیم.