دبیر بخش سینما
https://srmshq.ir/eaky9w
رو در رو در تالارِ گفتوگو با:
«علی خسروی مُشیزی» نقاش و طراح گرافیک
***
در رویارویی با «علی خسروی مُشیزی»، پیش و بیش از هر چیز، این کودکانگی او است که آدمی را مجذوبش میسازد. کودکانگی سرشاری که او، در نهادِ وجودش، آن را زنده نگاه داشته است. شاید ریشههای سرزندگی پر شور و نشاطِ او را بایستی در همین کودکانگی جست. این را در همان نخستین برخوردم با او دریافتم. به گمانم، رازِ پویایی او و پر حرارت بودنِ آثارش نیز در همین سرزندگی کودکانهاش نهفته است. ذوقِ سرشار و جسارت در خلاقیتِ بیمرزِ او را میتوان در خطوطِ طراحیاش، در پوسترهایش و بیش از همه در نقاشیهایش یافت. نقاشیهایی که گویی رؤیاهای رنگینِ جهانِ مینیاتوری کودکی نقاشاند. شاید وجه تفاوت او با سایرِ همنسلانش در این است که او، هرگز به جهانِ بزرگسالان ورود نکرده است. همواره در جهانِ امن و بازیگوشانۀ کودکیاش جستوخیز نموده و آثاری را در همین فضا خلق کرده است. آثاری که هرگز از تماشای آنها سیر نمیشوی: پوسترهایی که برای فیلمهایی چون «مسافران» «بهرام بیضایی»، «لنگرگاه» و «نان و شعر» «کیومرث پوراحمد» و... طراحی کرده است؛ مجموعه نقاشیهایی که در دورانِ شیوعِ ویروسِ «کووید ۱۹»، در قرنطینه ترسیم نموده و از همین رو هم نامش را گذاشته: «رؤیاهای قرنطینه»؛ مجموعه طراحی پرترههای بزرگانِ ایران و کرمان و... لوگوهای بسیاری که طراحی کرده است؛ به ویژه لوگوی «سرمشق» که امروز، زینتبخشِ جلد و صفحهآراییهای این ماهنامه است.
پسینِ روزِ پس از رونمایی از جلد اول کتابش در «تالار فرهنگ و هنر کرمان» -کتاب «نقشی به یاد نکویان اهل کرم» که حاوی مجموعهای از طراحی پرترههایی است که او از چهرۀ مشاهیر و مفاخرِ علمی، ادبی، فرهنگی، هنری، مطبوعاتی و اقتصادی استان کرمان ترسیم کرده- دوستی به دیدارم آمد. با هم به سمتِ کافه- اقامتگاهِ «خانۀ ما» رفتیم تا همچون همیشه چای را در کنار کلمپه بنوشیم. از درِ کوتاه و چوبی آن داخل شدیم. عطرِ قهوه، در دهلیزِ تنگ و باریک عمارت قدیمی پیچیده بود. از دهلیزِ کوتاه گذر کردیم و به حیاط رسیدیم. شماری چند، آنجا دور میزها به گپزدن نشسته بودند. پرتوی زرد رنگِ آفتاب، بالای دیوار افتاده بود. یکی دو تن از همکارانم در بخشِ سینمای «سرمشق» هم آنجا، روی کاناپهای در حیاط نشسته بودند. دمِ غروبِ یکی از آخرین روزهای مهر ماه بود. خنکای مطبوعِ پاییز، محیطِ آنجا را دنج و دلچسب کرده و روح و جان را نوازش میداد. صدای موسیقی ملایمی از باندهای کافه پخش میشد. معماری سنتی آن خانۀ به جا مانده از اواخر قاجار و اوایلِ پهلوی، آرامشِ غروبِ پاییزی را دو چندان میکرد. از کنارِ حوضِ کاشیکاری شدۀ آبی رنگی که فوارهاش باز بود و بر آرامشِ محیط میافزود؛ گذشتیم و به جمع همکارانم پیوستیم. گوشی را برداشتم و با «علی خسروی» تماس گرفتم. با همان صدای گرم و پر انرژیاش پاسخ داد. خواستم تا دیداری داشته باشیم. نشانیمان را پرسید و گفت که به ما میپیوندد. آفتاب غروب کرده و تاریکی سایه افکنده بود. چراغهای «خانۀ ما» یکییکی روشن میشدند. کافه رفتهرفته شلوغ و شلوغتر میشد. چایمان را نوشیدیم و منتظر ماندیم.
«علی خسروی» از در درآمد و با نگاهش محیط را کاوید. از جای برخاستم و به پیشوازش رفتم. روی کاناپۀ رنگ و رو رفته اما تمیزِ کافه نشست. نگاهش روی میز خشکید. چشمش به عکس سیاه و سفیدی افتاد که زیرِ شیشۀ میز قرار داشت. عکس، به نحوِ غریبی خسروی را به خود درگیر ساخته بود. دخترکِ ریز نقشِ کافه، با لبخندی گرم به سوی میزِ ما آمد تا سفارشِ خسروی را بگیرد. خسروی هم، همانند ما چای سفارش داد. اشک از چشمهایش -که چندی پیش به دلیلِ آبمروارید جراحی کرده- مدام جاری بود. دستمال کاغذی تمیزی برداشت و گوشههای چشمانش را پاک کرد. از هر دری گفتیم و شنیدیم. از او خواستم تا اجازه دهد گفتوگویی داشته باشیم و در مجالی مناسب منتشرش کنیم. در آغاز همراهی نمیکرد. سرانجام پذیرفت و من هم ضبطِ صوت را روشن کردم. قرار گذاشتیم تا زمان انتشار جلد دوم کتابش شکیبا باشم و متن گفتوگو را منتشر نکنم. پذیرفتم؛ اما شوربختانه زمانه و روزگار به گونهای گردید که هیچیک گمان نمیکردیم؛ و این گفتوگو ماند برای امروز... .
بنا را بر این نهادیم تا گپی سیال داشته باشیم و افسارِ سخن را به دستِ خودِ سخن بدهیم تا ما را به هر سوی که میرود بکشاند؛ اما نه به بیراهه! در چهارچوب نقاشی، سینما، ادبیات و گرافیک سخن راندیم. دخترکِ سفارشگیرنده، لیوانِ چای را به همراهِ نبات و کلمپۀ کنجدی کرمانی برای خسروی آورد و آرام و در نهایتِ ادب، برگشت و رفت.
از آنجا که میدانستم خسروی بهراحتی پذیرای گفتوشنود نیست، عکاس را به میز گپمان دعوت نکردم. بدین سبب، شوربختانه عکسهای آن گپوگفت ثبت نشدند. خسروی، آرام دست دراز کرد و لیوان چایاش را برداشت. جرعهای نوشید. گرما، سادگی و صمیمیتِ آمیخته با آرامشی همیشگی در رفتار، گفتار و حتی طرزِ نگاه کردنش موج میزند. آرامشی که در ارتباط با فضای معماری خانه، صدای شُرشُرِ حوضِ آب، موسیقی کافه و شبِ خنکِ پاییزی، هماهنگی شگرفی را ایجاد نموده و موجِ آن به درونِ تو نیز راه میجوید.
کورش تقیزاده: بگذارید گپ و گفتمان را با «مرتضی ممیز» آغاز کنیم. از او برایمان بگویید و نقش و تأثیری که بر شکلگیری شخصیت هنری و مسیر حرفهای شما داشت.
[لختی در پاسخ درنگ میکند. سکوتِ او، نشانۀ احترامی ژرف است. احترامی که آوردنِ نامِ «مرتضی ممیز» بر زبان، در او برمیانگیزد. شاید هم از این رو است که نمیداند چه باید دربارۀ او بگوید. گفتهها و ناگفتهها را در خاطرش مرور میکند. به نظرش میرسد که ناگفتهای تازه دربارۀ ممیز وجود ندارد. ذهنش را جمع و جور کرده و سخنش را آغاز میکند.]
علی خسروی مشیزی: «مرتضی ممیز» دوست، معلم و بزرگِ من بود. نه فقط من، بلکه بزرگِ همۀ همکارانی که امروز کار گرافیک انجام میدهند. سخن گفتن دربارۀ او قدری دشوار است. چون همه دربارۀ او گفتهاند. من هم بارها، جاهای مختلفی راجع به او صحبت کردهام. حتی چند مطلب هم دربارۀ همکاری خودم با او - زمانی که در دفترش کار میکردم- نوشتهام. اکنون که او فوت شده و دیگر در میان ما نیست؛ موضوعِ تازه یا ناگفتهای هم دربارۀ او وجود ندارد که بتوان مطرح کرد.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.
دبیر بخش سینما
https://srmshq.ir/ef4kx0
به همراه ویژهنامهای برای نکوداشت زندهیاد «علی خسروی»
***
نشستهام زیر نور کمرمق چراغ مطالعه و به سپیدی کاغذ زل زدهام. تا چشمم به سپیدی کاغذ میافتد، دست و پایم را گم میکنم و هرچه در ذهن داشتهام، به ناگاه و یکجا از ذهنم میگریزند. خاطرهها رنگ میبازند و واژهها، هر کدام در پناه تاریکی خاطرهای، خود را پنهان میسازند. نه اینکه موضوعی برای نوشتن نباشد و سخنی برای به میان آوردن نداشته باشم؛ نه! به عکس؛ آنقدر سخنهای پراکنده و شاخه شاخه ذهنم را انباشتهاند، که نمیدانم از چه بگویم و از کدام یک آغاز کنم؟!
چارهای نمیبینم. باید هر جور شده، تمامی واژگان گریخته به پسِ پستوهای ذهنم را گرد آورده و سرمقالۀ روایی این ویژهنامه را بنویسم. ویژهنامهای که به نام و یاد شادروان «علی خسروی» گردآوری شده و منتشر میگردد. بیگمان، نوشتن دربارۀ انسانی که از جنس واژگان و نوشتار نبود، بسی دشوارتر است. حال آنکه من، هم ساکن سرزمین واژگان و سخنم؛ و هم به سببِ فیلمنامهنویس و فیلمساز بودنم، وابسته به جهانِ تصاویر و انگارههای دیداری.
به شادروان «علی خسروی» میاندیشم. میکوشم او را به یاد بیاورم و این یادآوری را به جهان و زبان واژگان برگردانم. یاد بعضی نفرات در من تازه شده و جان میگیرد. آدمهایی که به قول «احمد شاملو» بزرگ بودند و از اهالی امروز...
«بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را
چه خوب میفهمید»
این سرودۀ شاملو در رثای «فروغ فرخزاد» را به عنوان هستۀ مشترک شخصیت وجودی یا به تعبیر «مهدی فیروزان» عزیز، «مفهوم وجودی» -تعبیری که در متن خود آورده- در نظر گرفته و یاد آن نفرات را زنده میدارم:
«یاد بعضی نفرات
روشنم میدارد...»
«نیما یوشیج»
اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۷ خورشیدی بود. خوب به یاد دارم. آن روزها، پروفسور سِر «تونی کرگ»، مجموعهای از مجسمهها و طراحیهای خود را در موزۀ هنرهای معاصر صنعتی به نمایش گذاشته بود. در همان سفرش به کرمان، دیدار و گفتوگویی با او داشتم. پسینِ همان روز، قرار دیدار و گفتوگوی دیگری با «ابراهیم حقیقی» گذاشتم. قرار بود دربارۀ موضوع تیتراژ با یکدیگر گپ بزنیم. وقتی پی بردم که در این سفر، دوست و همکلاسی قدیمیاش «علی خسروی» نیز با او آمده، بیدرنگ با خسروی تماس گرفتم و از او خواهش کردم تا افتخار دهد و هنگام گفتوگوی من با حقیقی، در کنارمان حضور داشته باشد. او نیز با گرمی پذیرفت. این نخستین تماسِ من با او بود.
هوا کاملاً تاریک شده بود. به اتفاق عکاس مجله، در دفتر «سرمشق» چشم انتظار آمدن حقیقی و خسروی بودم. ساعت هفت بود که از راه رسیدند. پیشاپیش همه، «علی خسروی» از در درآمد و پس از او، حقیقی و بعد هم «محمدرضا هاشمینژاد»... . به رسم ادب، به پیشوازشان رفتم. خسروی به سمتم آمد. دستش را دراز کرد. با من دست داد و گفت: «خسروی هستم.» و بعد هم آقای حقیقی را به من معرفی کرد. نیاز به معرفی نبود. هر سه را به خوبی میشناختم. اما خسروی رسم ادب و احترام کلاسیک را به جا آورد. خصوصیتی که امروز نشانی کمرنگ از آن را، آن هم به سختی میتوان یافت.
این ویژگی، یاد انسان نازنینی دیگر را در من زنده میکند: یاد «خسرو سینایی». مردی آرام، با وقار و متین، که شخصیتش به تنهایی کلاس درس انسانیت بود. وصف او را نیز از زمان نوجوانی و هنرجوییام در کلاسهای سینما، در هنرستان هنرهای زیبا شنیده بودم. به مرور زمان که آثارش را دنبال کردم، دریافتم که تنها سینماگر نیست. تاریخ هنر را میشناسد. در زمینۀ نقاشی و طراحی تبحر دارد. موزیسین است و دستی به ساز «آکاردئون» دارد. معماری خوانده و از آن به درستی شناخت دارد. و... بعدها بر ملا شد که طی همۀ این سالها شعر هم میسروده و رو نکرده است. آن هم چه اشعاری!
آراستگی و متانت سینایی، مرا به خاطرههایم از بزرگی دیگر پیوند میدهد: شادروان «جمشید ارجمند». او نیز همۀ اینها بود. بیآنکه ارزنی از اصالت وجودیاش خدشهدار شود. اصیل بودن و اصیل ماندن، ویژگی مشترک همۀ این بزرگان بود. خصلتی که چونان دُر میماند؛ ارزشمند و نایاب. در روزگار امروز، روزگار بیمایهگی، اصیل بودن و انتخاب اصیل ماندن، بهایی گزاف دارد: گوشهنشینی و تنهایی و تک افتادگی!
ارجمند، همسان نامش «ارجمند» بود. آن چنان که در ویژهنامۀ او در شمارۀ بیست و سوم نیز این نکته را عنوان کردم. کافی بود دمی با او بنشینی تا از زلالی وجودش بهرهها ببری. گوهر وجودی این کاراکترها آنقدر زلال بود، که میتوانست زنگار و آلودگی را از روح و جانِ همنشینش بزداید و او را جلا دهد.
در روزگاری که انسانیت را گم و یا فراموش کردهایم؛ وجود چنین عزیزانی دُر است و گوهر. تا هستند، نمیدانیم چه حضور ارزندهای را در کنارمان داریم. از حضور مکررشان، دچار سهلانگاری و بدیهیپنداری میشویم. خیال میکنیم چنین شخصیتهایی فراواناند و همواره در دسترس؛ اما همین که از دست بروند، تازه همان حسی را پیدا میکنیم، که «ابراهیم حقیقی» در متن خود در همین ویژهنامه، به زیبایی و روشنی هرچه تمامتر بدان اشاره داشته و وصفش کرده است؛ حس بازرگانانی کشتی شکسته، که همۀ سرمایهشان را اسیر امواج دریاها، از کف رفته میبینند. خودِ من، این حس را پس از مرگ همۀ این عزیزان داشتم. یکی از سنگینترینهایش، داغی بود که در سوگ از دست رفتن دوست و استاد بزرگوارم، «احمدرضا احمدی» بر دل و جانم نشست. او را همیشه با شعرهایش میشناختم و داستانهایش. بعدها نمایشنامههایش را هم خواندم؛ نمایشنامههای شاعر... . صدایش را هم روی نریشن فیلم «نار و نی» «سعید ابراهیمیفر» شنیده بودم. اما هرگز خودش را ندیده بودم. نزدیک به یک دهه پیش، با او تماس گرفتم تا برای بهاریۀ سینمایی «سرمشق»، از بهترین فیلمهایی که دیده برایم بگوید و بنویسد. در همان تماس اول، چنان گرم و صمیمانه با من برخورد کرد، که گویی دوستانی بودهایم گمگشته، که حالا پس از سالها یکدیگر را باز یافتهایم. پس از آن، تا واپسین دم زندگانیاش، هر دو برای یکدیگر بدل به دوستانی برای همۀ عمر شدیم. گاه برخی تماسهایمان به یک ساعت هم میرسید. همسخنیمان از شعر و جریانهای شعری معاصر آغاز میشد و میرسید به سینما و علاقهمندیهای مشترک میان من و او.
باور دارم که این دوستیها، با مرگ یکی از دو طرف پایان نمیپذیرد. بلکه پس از آن، در اذهان و خاطرهها به زندگی خود ادامه میدهد. دست کم برای من چنین است. اما کو آدمی که از حیات جسمانیاش گذر کند و به زندگی جاوانهای در یادها برسد؟ گوهر وجودی همۀ نازنینانی که از ایشان یاد کردم، همان انسانیّت، زلالی و کودکانهگیشان است. و آنچه زندگی آنها را حتی پس از مرگ نیز دوام میبخشد؛ جاری شدن این خصوصیات در خاطر من است.
در این شماره، ویژهنامهای برای ادای احترام به نام بلند شادروان «علی خسروی» گرد آوردهایم. سرآغاز این مجموعه، گفتوگویی است با او. گپوگفتی که نتیجۀ ساعتی همنشینی لذتبخش در کنار او است. سپس دوستان دور و نزدیکش از او مینویسند:
«آیدین آغداشلو»، «علی دهباشی»، «داریوش فرهنگ»، «ابراهیم حقیقی»، «مهدی فیروزان»، «ساعد مشکی»، «مَهنوش مشیری»، «امراله فرهادی»، «عباس یاری»، «اصغر مهرپرور»، «بیژن بیژنی»، «هوشنگ مهراردلان»، «شاهین ترکمن»، «بهناز اقبال»، «آرش تنهایی» و «نازلی عباسی»، هریک روایتهایی از او را پیش رو میگذارند که ما را به شناختی دقیقتر از کار و شخصیت او رهنمون میسازد.
در ادامه، شماری از دوستان کرمانیاش از جمله: «سید محمدعلی گلابزاده»، «محسن جلالپور»، «حمید نیکنفس»، و «سید فؤاد توحیدی»، از حضوری دور و نزدیک در کنار او، هر یک تابلوهایی از موقعیتهای مختلف را پیش رو میگذارند که به درک روشنترمان از او یاری رسانده و شناختمان از وی را بسط خواهد داد.
امید که توانسته باشیم یادنامهای همسنگ نام شادروان «علی خسروی» را گرد آورده و منتشر کرده باشیم.
نقاش، طراح گرافیک و پژوهشگر هنر
https://srmshq.ir/v0spxm
ادای احترام به طراحی کمنظیر در تاریخ یکصد سالۀ گرافیک معاصر ایران
***
علی طراح بزرگی بود و نقاشی به تمام معنا؛ و در حیطۀ خودش یگانه بود در میان همۀ ما. با وجود اینکه تاریخ طراحی معاصر ایران، هنرمندان بزرگی مثل «اردشیر محصص»، «کامبیز درمبخش» و... -که البته همگی استادان طراز اولی بودهاند- را به خود دیده، ولی روش «علی خسروی» و هاشورزنیهایش با مرکب بر روی کاغذ، در نوع خود بینظیر بود. او استاد بود به معنای واقعی و تمامِ کلمه. من در نسل گرافیستهای طراح، نظیرش را در قدرت قلم و استادکاری، در طول یکصد سال گذشته سراغ ندارم. جای «علی خسروی» در هنر، طراحی گرافیک، تصویرگری و نقاشی معاصر ایران -اگر نگویم برای همیشه، اما حداقل برای باقی ماندۀ عمر من- خالی خواهد ماند. در کنار همۀ اینها، او، چهرهساز شاخصی بود و قلم فلزی در دستش مثل مومی بود راهوار.
در تاریخ گرافیک معاصر ایران، طراحی با قلم و مرکب، بر روی کاغذ سفید، سابقۀ دیرینی داشته است. استادان بزرگی از جمله «بیوک احمری»، «محمد بهرامی» و... آمدند و کار کردند. بسیاری از این بزرگان، دست استادانهای به قلم داشتند. قلم آهنی و مرکب در دستان آنها، به آسانی بر صفحۀ کاغذ میچرخید. تغییر و تحولات در شیوهها و سبکهای طراحی، باعث شد که به اشتباه گمان کنم که آن نسل و آن شیوۀ کار، دهها سال پیش از این به پایان رسیده است. وقتی به تعقیب آثار «علی خسروی» پرداختم، متوجه شدم که آن شیوه، هنوز هم میتواند ادامه داشته باشد. علی در استادکاری، از هیچکدام از گذشتگان خود کم نداشت. از تماشای آثاری که او با قلم فلزی و مرکب (یا راپید) خلق میکرد، نهایت لذت را میبردم! لحظاتی بود که بعد از دیدن کارهای او، به این نتیجه میرسیدم که من هرگز نمیتوانم به خوبی او کار کنم؛ و همین لحظه بود که آرزو میکردم ای کاش اختلاف سنی میانمان نبود -یا ای کاش من قدری جوانتر بودم- تا (بی هیچ اغراقی در بیان خود) میتوانستم از حضورش بیاموزم.
به جز نقاشی و طراحی، بین من و او، نقاط مشترک زیادی وجود داشت. بخشی از این مشترکات میان ما، دوستانی است که برای هر دوی ما عزیز بودند: «احمدرضا احمدی»، «ابراهیم حقیقی»، «فیروز شافعی» و... بسیاری دیگر. وجود همین مشترکات میان ما، زمینهای را فراهم میکرد که بتوانیم هر چند وقت یکبار همدیگر را ملاقات کنیم. ملاقاتهایی که گاهگدار برای هر دوی ما دست میداد. من در زندگی روزمره، در جلسات مختلف و به بهانههای مختلف او را میدیدم. آخرین بار، علی را در منزل دوست عزیزمان، «فیروز شافعی» دیدم. هیچ اثری از این بیماری جانکاهی که او را از ما گرفت، در وجودش پیدا نبود. بسیار پنهانکار بود. شاید فقط کمی رنگپریدهتر از همیشه به نظر میرسید؛ اما نشانی از پایان راه برای کار و زندگیاش در او دیده نمیشد. آن روز هم مثل تمام دیدارهای دیگرمان، با یکدیگر گفتیم و خندیدیم... . و من در نهایت خوشخیالی، گمان کردم که جلسات دیگری را هم در پیش خواهیم داشت و دوباره او را خواهم دید. همیشه خوشحال بودم که هست و کار میکند. اما افسوس که این خوشحالی دیرپا نیست. چرا که بالأخره مثل امروز، لحظۀ وداع فرا خواهد رسید.
با افسوس بسیار میگویم که من، در فاصلۀ کوتاهی (نزدیک به یک روز) همزمان، هم خبر درگذشت «علی خسروی» و هم «محمودرضا بهمنپور» را شنیدم؛ و همینطور خبر رفتن دوستی قدیمی که از همکلاسیهای سالهای دور من بود! بنابراین، جا دارد بگویم که افسوس بسیار زیادی را تحمل کردهام. انگار قرار است سخت بگذرد. اما از این سخت گذشتن نباید هراسید! بلکه باید تحمل کرد.
«علی خسروی» عزیزم، چه آرام و مهربان بود! گمان میکردیم برای همیشه با ما میماند؛ که نماند و تکۀ بزرگی از یاد و خاطره و معنای ما را با خود برد... و چه حیفِ بزرگی! من بسیار از خبر رفتن او شکسته شدم. قرار نبود به این زودی کسانی که دوست داریم را از دست بدهیم؛ اما این زندگی قرار و مدار خود را دارد و بر پایۀ قرار و مدارهای ما نمیچرخد. با شنیدن خبر رفتن علی افسوس خوردم، اما متعجب نشدم. چون بنا را بر همین اصل میدانم: تنها حقیقت مطلقی که مدام در ما و در میان ما تکرار میشود، مرگ است. مرگ، حقیقت نهایی و محتومی است که از آن گریزی نیست. تأمل دربارۀ این موضوع که زندگی چه مردهریگی از خود بر جای میگذارد، چه جایگاهی را در جهانی که در آن زندگی کردهایم بنا مینهد، و چگونه این جایگاه با مرگ ما خالی میشود -آنگونه که با از دست رفتن «علی خسروی» خالی شد- همان مداری است که جهان بر مبنای آن میچرخد. این مدار و مبنا، به هیچ وجه جای تعجب ندارد، اما جای افسوس بسیار دارد!
همۀ ما ایام خوشی و ناخوشی بسیاری را دیده و سختیهایی را در زندگیمان تجربه کردهایم؛ اما با وجود همۀ اینها، رفتار علی با من همیشه دلپذیر و توأم با مهربانی بود. هر بار که مرا میدید، انگار زمان نگذشته بود. به این معنا که مهر و لطفش، همواره شامل حالم میشد. خلق و خویی بیمانند داشت و حلم و متانت و آرامش و لبخندی که اسباب قوت قلب بود. طی سالهای دراز، هیچ تندی، کجخلقی و بد دلی از او ندیدم. بسیار مهربان بود. فرشتهای بود که کوتاه زمانی همراه ما ماند و زمانش که رسید؛ با همان وقار و آرامش و ملایمت همیشگیاش، بدرود گفت و رفت... .
پژوهشگر و سردبیر مجلۀ «بخارا»
https://srmshq.ir/x4ck5y
یادی از «علی خسروی» و جایگاه والایش در طراحی گرافیک ایران
***
هر موقع سخن از فروتنی و درستی در هنر گرافیک پیش میآید، من یاد استاد مُسَلَم، زندهیاد «علی خسروی» میافتم. حجم کاری که او در رشتۀ خودش ارائه داده، بسیار زیاد است! اگر دقت کنید، میبینید که از سالهای ۵ -۱۳۴۴ ایشان کار گرافیک و طراحی انجام داده است. روی جلدهای مجلاتی مانند «نگین»، بعضی از کارهای او را میتوان دید. همکاری او با زندهیاد «مرتضی ممیز»، نقطۀ عطفی در زندگی آقای خسروی بود. خصوصیت اخلاقی که آقای ممیز داشت این بود که به سختی کسی را میپذیرفت. ولی در خسروی نشانههایی دیده بود که تا پایان عمر، او را دوست میداشت و با نگاهی مهرآمیز به او نگاه میکرد. ممیز، همیشه اسم «علی خسروی» را با احترام میآورد. این در صورتی بود که برای دیگران، اول صفت بدی به کار میبرد و بعد اسمشان را بر زبان میآورد. بخشی از کار ارزشمندی که آقای خسروی انجام داده است، طراحی پرترۀ چهرههای بزرگان موسیقی، نقاشی و حتی ادبیات هستند. این مجموعه فوقالعاده ارزشمند محسوب میشود و باقی خواهد ماند.
چندین بار پیشنهاد برگزاری یک شب از «شبهای بخارا» به نام او را مطرح کردم، اما او با همان فروتنی ذاتی خودش، من را بغل کرد، در آغوش گرفت و گفت:
«دهباشی، بزرگتر از من هستند کسانی که برای آنها شبی را برگزار کنی!»
و دریغ! میتوانست هنوز سالهای سال بماند و کار کند. هنوز دستش لرزش پیدا نکرده بود. میتوانست کارهای ارزشمند بیشتری را در حوزههای طراحی پرترۀ بزرگان و همینطور نقاشی و گرافیک از خود به جا بگذارد. بدون تردید، نام «علی خسروی» در هنر گرافیک و طراحی ایران، جاودان باقی خواهد ماند.
انشاءالله که بتوانیم کاری در خور شأن نام او را در «بخارا» انجام دهیم.
کارگردان و بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون
https://srmshq.ir/248fec
جایی بین خواب و بیداری...
***
نوشتهام را با نام خداوند جان و خرد آغاز میکنم. چرا که هنرمندان مایه از «جان» میگیرند و «خرد». هنر و هنرمندان، همیشه ارتباط نزدیکی با خرد و خردورزی داشته و دارند. امروز هم یکی دیگر از این هنرمندان اهل خرد را از دست دادیم: «علی خسروی».
«سخن هرچه گویم همه گفتهاند
برِ باغ دانش همه رفتهاند»
(فردوسی)
خیلی سخت است که آدم رفیقی به عمر شصت و پنج سال داشته باشد و او را در شرایط سخت بیماری روی تخت بیمارستان و یا جسم بیجانش را روی سکوی ورودی خانۀ هنرمندان، برای وداع آخر ببیند. خیلی تلخ و دردناک است! من چه میتوانم بگویم از کارهایی که از او به یادگار مانده است؟! از کتابش بگویم؟ کتاب «نقشی به یاد...» که از تمام چهرههای فرهنگی و هنری ماندگار این مملکت طراحی کرده است. از «رؤیای قرنطینه» بگویم؟ مجموعه نقاشیهایی که از زنان نوازنده، از دیرباز، از دفزنان و کمانچه نوازان، تا نوازندگان تار و... را بر بوم نقش زده و از او به یاد مانده است. از کدام یک از اینها بگویم؟! همۀ حرفهایی که من بخواهم دربارۀ کارهای بسیار زیاد به جا مانده از «علی خسروی» بگویم؛ در کتابهایش، نقاشیها و تابلوهایش و همینطور نمایشگاههایی که از آثارش برگزار کرده، وجود دارند. مردی بود بسیار متواضع، مهربان، بدون کمترین خودپسندی و کوچکترین تنگ نظری... .
آخرین باری که من علی را دیدم، دقیقاً پنج روز پیش، در سی سی یوی بیمارستان خاتمالأنبیای تهران بود. جا دارد بگویم که کارکنان آن بیمارستان، نسبت به من محبت داشتند و اجازه میدادند که هر روز و در هر ساعتی از شبانه روز، بتوانم آنجا و در کنار او باشم. تمام مدتی که در بیمارستان بود، من هم کنارش بودم. آخرین روز، میگفت و میخندید. آنقدر حواسش بهجا بود که هیچکس تصور نمیکرد که «علی خسروی» یک روز در بین ما نباشد. در همان حال و شرایطش در بیمارستان، وقتی که روی تخت بستری بود و چندین لولۀ مختلف در دهانش قرار داشت و یا از تنش آویزان بود؛ باز هم آن قدر حواسش جمع بود که کارتهای بانکیاش را به من داد و گفت:
«داریوش! این کارتهای من و این هم شمارۀ رمزشان؛ پیش تو باشد، اگر برای خرید دوا یا هر مخارج دیگری احتیاج به پول بود، کم نیاوری!»
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.
طراح گرافیک و عکاس
https://srmshq.ir/85wpk2
این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما میآید؟!
***
پیش از این هم گفتهام که این چند هفته برای من، با تلخی و ناراحتی گذشته است. نمیدانم این حال را چطور میتوان توصیف کرد؟! اما شاید آوردن این مثال بتواند به من، در بازگو کردن این تلخی و ناراحتی کمک کند. حتماً شنیدهاید که بعضی از بازرگانان، در طول تمام عمرشان اندوختههایی را جمع میکنند و دل به سفری دریایی میزنند. بعد یکدفعه به آنها خبر میرسد که کشتیهایشان در دریا غرق شدهاند. هفتۀ پیش، با رفتن علی (و همینطور روز بعدش با رفتن «محمودرضا بهمنپور») من چنین حسی داشتم. علی اندوختۀ پنجاه و هفت سالۀ من بود. از سالی که وارد دانشکده شدیم، او یکی از اولین کسانی بود که همان سال اول تحصیل، وارد دنیای کار شد. در دفتر استاد، دوست و همکار عزیزمان «مرتضی ممیز» کار میکرد. بعدها وارد «انتشارات سروش» و «مجلۀ تماشا» شد و در آنجا، در کنار «قباد شیوا» به کارش ادامه داد. علی جزو پیشکسوتان و پیشگامان طراحی، گرافیک و تصویرسازی ایران بود.
با او سفرهای بسیار کردم؛ از: خراسان، گیلان، مازندران، آذربایجان، کردستان، خوزستان و هرمزگان گرفته، تا یزد و کرمان و کاشان و... . زیر این آسمان. آسمان ایران! این اندوختۀ کمی نیست. این سرمایه، سرمایۀ یک عمر دوستی با علی و محمودرضا است. با او هم زیاد کار کردم. کتابهای بسیاری منتشر کردیم. سفرهای زیادی رفتیم... .
خیلی تلخ است! تلخ است حالت آن بازرگانی که به او میگویند تو دیگر هیچ اندوختهای، در هیچ کشتیای، روی هیچ دریایی نداری! الآن حس من این چنین است؛ اما خوشبختانه هنوز میتوانم بگویم که اندوختههای دیگری نیز در کنار من هستند. استادان عزیزم و دوستان خوبی که هنوز آنها را در کنار خودم دارم. باید با یکدیگر قدر این اندوختهها و سرمایههای باقی مانده را بدانیم. من هر روز که میگذرد، بیشتر ارزش اندوختههایم را میفهمم. چرا که به خوبی میدانم سرمایهای جز این دوستان ندارم. برای همین خودم را ملزم میدانم که از این سرمایه مراقبت کنم. من این سرمایه را همینطور در کشتی و روی دریا رها نخواهم کرد.
رئیس هیأت مدیرۀ زنجیرۀ «شهر کتاب ایران» مؤسس و عضو هیأت مدیرۀ «فیدیبو» مؤسس و مدیر اسبق «انتشارات سروش»
https://srmshq.ir/zebu76
یادداشتی با رویکرد اگزیستانسیالیستی، برای شناخت «مفهوم وجودی» «علی خسروی»
تسلیت! تسلیت به همۀ خوانندگان! اما بیشتر از همۀ دوستان و هنردوستان، باید فقدان یار دیرینهام، «علی خسروی» را به فضیلیتِ «بی آلایشی» تسلیت بگویم.
سوگ و تأمل دربارۀ شادروان خسروی باعث شد مفهومی قدیمی را مرور کنم که بیشتر به «مفهوم زندگی» باز میگردد. چرا «حاتم طایی» در فضیلتِ سخاوت، شهره و مثال همیشۀ تاریخ شده است؟ در حالی که خیلی از اهل فتوت، همزمان با او حتی پس از او، همه ناخدایان دریاهای سخاوت بودند! اما او به کرم و بخشش و عطا شناخته میشود. تاریخ کشتیگیران، مردان مرد کم ندیده است؛ اما چرا تختی در مردانگی مثالزدنی است؟ صوفی و اهل باطن و ریاضتکش و سجادهنشین در تاریخ کم نبودهاند، اما چرا «شاه نعمتالله ولی»، شاهِ اهلِ صفا و عرفان میشود؟
به نظر میرسد که ممکن است اهل فضیلت، چند فضیلت را به صورت همزمان داشته باشند. اینها صفات و ویژگیهای ممتاز آنها است. ولی از میان همۀ سخاوتمندان، مفهوم و عصارۀ «حاتم طایی»، فقط و فقط چنان استمرار و درخشش و بالندگی بی حد و حصری یافته که در ذهن همعصران، منتقدان و ستایشگرانش، هویت سخاوتمندی را حک کرده است. وقتی از آنان میپرسی: مگر فلان و بهمان هم اهل سخاوت نبودهاند؟ پاسخ میشنوی: درست است! «آفاق را گردیدهام، مهر بتان سنجیدهام/ بسیار خوبان دیدهام/ اما تو چیز دیگری».
این احساسِ «اما تو چیز دیگری»، همان «آنی» است که حافظ، در شناخت و تصویر کردنِ شخصیتِ انسانی تألیف کرد و به آن میگوییم: «مفهوم وجودی». مفهوم وجودی تختی، فتوت و پهلوانی است در عین قدرت؛ و تحمل احتمال شکست است، در عین حتمیّت پیروزی. چرا شادروان «محمدرضا شجریان»، در مقام خسرو و پادشاه مُلک غنا و موسیقی در ذهن مردم نقش بسته است؟ مفهوم وجودی عزیزمان، «علی خسروی»، بی آلایشی و پاکی و سادگی، در عین استادی و توانمندی و عسرت است.
مفهوم وجودی، چند ویژگی دارد:
- «شاهدِ بازاری» نیست که همه داشته باشند یا بشناسند. بلکه آن مفهوم «پردهنشین» است. کمیاب و مغتنم!
- هویت قابل تعریف در ذهن همۀ کسانی است که او را میشناسند. بیش از دیگرِ صفاتِ او، فوراً به ذهن میآید.
- خودِ آن «مفهوم»، مورد نیازِ مردم و جامعه است. وقتی در جامعهای پیچیدگی و چند لایه بودن و شفاف نبودن، سکۀ رایج روزگار میشود و به اسم قدرت و سیاستورزی، ستودنی میگردد؛ آنگاه بی آلایشی و بی رنگی و یک رویی «میدرخشد» و به داد همه میرسد.
شادروان «علی خسروی» -که مرگش باورم نمیشود و بر زبانم نمیچرخد- هنرمند بود، گرافیست بود. آرمِ خوب و لوگو و نشانِ خوب میآفرید. در پرترهنگاری با خطوط کم هاشور، سرآمد بود. این اواخر، در نقاشی هم آثار خوبی را خلق کرد. این همه بود، اما مهمتر از همۀ این خوبیها و امتیازها، «مفهوم وجودی» او نزد همه، سادگی، بی آلایشی، پاکی و صاف و صادق بودناش است که او را برجسته میکند و هویت اصلی او را در ذهن مردم میسازد. زیرا هم هنرمند خوب، هم طراح، لوگوساز، نقاش و پرترهنگار خوب داریم. آری... خسروی همۀ اینها هست، اما بیشتر از همه، «بی آلایش» است. بی آلایشی او، هم در چهره، هم در گفتار، هم در رفتار حرفهای و دوستانهاش و هم در آثارش جلوه کرده است. چرا بی آلایشی او در زمانۀ ما، زمانۀ واگراییها، سختی معیشت، نا امنی ذهنی، جنگ، بلاتکلیفی، از هم دور شدگی اجباری و... مهم است؟
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.
طراح گرافیک و مدیر «انتشارات مشکی»
https://srmshq.ir/cixs12
یادداشتی کوتاه، برای او که کویری بود، اما دریادل
***
لهجه نداشت، اما خلقوخویاش کرمانی بود. کویری بود، اما دریادل. صاف، ساده، بیغش، متواضع و... مهربان. از وقتی میشناختمش، خیاموار زندگی میکرد. تعلقی نداشت. زیستش شادمانه بود. هر چند از درونش بیخبر بودم. شاید با آن هوای آفتابیِ بیرونش، درونی ابری و گرفته داشت. اهل درد دل که نبود. شاید وانمود میکرد که دردی ندارد تا درد دل کند!
زیاد خوانده بود، خیلی میدانست، اما بروز نمیداد، مگر به ضرورت. ادبیات میشناخت، سینما میدانست، با تاریخ انس و الفتی داشت، آدمها را بیقضاوت نگاه میکرد و توان اجراهایش در دیزاین گرافیک فوقالعاده بود. با این وجود، من جاهطلبیای در علی نمیدیدم. معنایش این بود که از نفس کار و کار کردن لذت میبُرد؛ فارغ از نتیجهاش. چه موهبتی است چون این خصلت!
آنچه برای من حسرت برانگیز است، رفتن «علی خسروی» نیست. مرگ سراغ همۀ ما خواهد آمد، دیر یا زود؛ اما غبطهای که میخورم بر زندگی او است، بر زیستن خیاموارش.
گرافیست، تصویرگر و نقاش
https://srmshq.ir/2ckfuz
جای خالی «دوست»، در روزهای خاکستری، سیاه و شوم «گئورنیکایی»۱
***
خانه هنرمندان، اندوهگین و سوگوار؛ و تصویر «دوست»، آویخته بر دیوار، زیر آفتاب روز دوشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ با کلاه و لبخندی آشنا. در آخرین وداع دوستان با جسم خالی دوست!
از اصحاب هنر، کسانی میآیند و دقایقی سخن میگویند:
- از سابقه طولانیاش در عرصه گرافیک.
- از توانمندیهایش در «هاشور».
- از پرترهنگاریهایش.
- از اینکه اهل مهاجرت نیست و ریشه در خاک اینجا دارد.
- از دوران کودکی تا همین پریروز پیش از امروز.
- از خاطرات ایام دبستان.
- از دوچرخهسواری دور حوض میدان شهر بچگی.
- از تابلونویسی سردر سینماها.
- از سادگی و بیآلایشیاش.
- از خلقوخوی بیتکلفش.
و...
گفتنی بسیار است و با هر جمله، خاطرهای از خاطرات دوست به خاطر میآید. و افسوس که جای «دوست» خالیست... .
کاش بودی و خود را تماشا میکردی، از دریچۀ چشمان غمگین آشنایانت؛ و نام خود را میشنیدی از کلام بغض کردۀ آنان. و میدیدی که دوستان جمعاند و جای تو خالی! و نگاه میکردی به آخرین امضایت، که نقش بسته بر آخرین بوم بی طرح و رنگ، بر ردای سفید مرگ، پوشیده بر پیکری که جایت در آن خالیست! امضایی که خود اثری هنری است.
***
حالا من ایستادهام روی پلکان مشرف به ردیف پیاپی صندلیهای صحن «خانه دوستان»! عدهای نشسته و گروهی ایستادهاند. غمگیناند و بعضی دستمال بر چشم گریان گرفتهاند. دلتنگم. به یاد شوخی همیشگیمان میافتم. مکالمهای که دیگر تاریخمصرفش به پایان رسیده و طعم و بویش را از دست داده و همچنین لحن طنزآلودش را!
***
[پاشنۀ کفشها را محکم به هم میکوبد. راست میایستد و دست را به روی پیشانی سایبان میکند. سلام میگیرد و با صدای بسیار رسمی و جدی میگوید:
- قربان! عدهای از عاشقان پشت در هجوم آورده، تجمع کردهاند و همگی ناله سر دادهاند. دستور چیست؟ چه فرمان میدهید؟ دستگیرشان کنیم و به زندان بریم؟
و من میگویم:
- بگذارید بنالند همه. مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم!]
کاش بودی و دوباره به این گفتوگو میخندیدیم... .
***
و اما...
چه میتوان گفت در آخرین وداع با کسی که بیش از پنجاه سال با او همرشته، همکلاس، همدرس، همکار و همشوخی بودهام؟ آنهم در چند جمله کوتاه! جز آنکه از زبان سعدی بگویم:
«کس اندر زندگانی قیمت دوست
نداند، کس چنین قیمت مداناد»
***
آخرین دیدار با او در سی.سی.یوی بیمارستان بود. سه روز قبل از امروز. بهوضوح سایۀ مرگ روی تخت افتاده و سنگینی آن، راه نفسش را تنگ کرده بود. به جایی غیر از اینجا نگاه میکرد. انگار او نیز «او» را میدید! برخلاف همیشه ساکت بود و دل و دماغ جواب دادن به شوخی همیشگیمان را نداشت. گفتم:
«خسرو! به قول خودت بهترین کاری که بتوان کرد، نقاشی است. بلند شو؛ به کارگاهت برو و بهترین کارت را انجام بده!»
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.
طراح گرافیک
https://srmshq.ir/crgxh4
به یاد «علی خسروی» و شور و شیداییِ روحِ زلالِ کودکانهاش
***
«دوست مهربان من!»... این عبارتی بود که در ابتدای هر تماس تلفنی و هنگام خداحافظی میگفت... و هم آخرین بار؛ روز قبل از رفتناش، هنگام خداحافظی در بیمارستان خاتم، که «ابراهیم حقیقی» قرار سفر اردیبهشتمان را به او یادآور میشد و حکم میکرد که برخیزد!
آن روز و بسیاری روزهای قبلش بود که «بیژن بیژنی»، «بهرام جلالی» و «جمال طباطبائی»، همسایگان و همکاران و یاران وفادارش را در بیمارستان میدیدیم؛ به همراه «ابراهیم حقیقی» که بیش از یک ماه و نیم بود یک روز در میان به دیدارش میرفتیم. به جز دو سه روزی بعد از عمل، که با بیرمقی و سکوت و نگاه بیحالش ناامیدمان کرده بود، باقی دفعهها همواره با لبخند و شوخطبعیهای شیریناش پذیرایمان بود و ما را به دوستان و یاران دیگر کرمانیاش معرفی میکرد. یکبهیک با مشخصات و موقعیت و جایگاه هرکدام. به دقت. دستهایمان را محکم میگرفت و رها نمیکرد. نگاههای مهربانانۀ سپاسگزارش را نصیبمان میکرد و میگفت: «دوست مهربان من...!»
یاد سفرهای به یادماندنیمان میافتم: لاهیجان، رشت و کرمان، چند بار برای سالگشت نکوداشت استاد ممیز. سفر ۱۳ روزهمان به اصفهان و شیراز و ایل قشقایی و عسلویه و بندرعباس و میناب و کرمان و یزد و کاشان، که روی صندلی پشتی ماشین پهن میشد و چرتهای کوتاه میزد و گاهی هم مزهای میپراند، یا آوازهایی زمزمه میکرد.
و سفر خاطرهانگیز تبریز و نخجوان و آن رقص بیمحابایش در ورودی یکی از مراکز خرید نخجوان، که اهالی را به وجد و حیرت آورده بود! و دیگر آن رقص تنهائی شورانگیزش در کویر «شهداد» کرمان که توسط تماشاگران کویر به یوتیوب کشانده شد و هزاران هزار بار تماشائی شد!
اینها همه از شور و شیدایی روح زلال کودکانهاش بود که به روایت «شاهین ترکمن»، همچون کودکی فرشتهوار روحش را پرواز میداد و دیگران را هم در آن سهیم میکرد. سالم و ساده - بیهیچ غش و تعارف!
«علی خسروی»، مهربان بود، فروتن بود، بیریا و بیتکلف بود. همه را دوست داشت و از توفیق همگان خشنود میشد و از ناخوشی آدمها دلش سنگین. انگار علی هیچگاه از هیچچیز ناراضی نبود و اگر هم میشد، به لهجۀ شیرین کرمانی میگفت؛ «وِلَش کن!»
شوخ بود و پرشور و زندگی را با همۀ خوشی و ناخوشیهایش، بیگلایه دوست داشت. علی برای دوستانش رفیق شفیق بود.
به سخاوت او بود که از درآمد حاصل از فروش تعدادی از طراحیهایش از چهرههای طراحان گرافیک ایران -که در نگارخانۀ ویژه به نمایش گذاشت- توانستیم صندوقی به نام «صندوق همیاری دوستی» بسازیم که در این روزگار وانفسا بلکه مددی باشد برای برخی نیازهای دوستان طراح گرافیک. بیست- سیتایی از این طراحیهایش را هم هدیه کرد به صاحبانشان. مهربانانه برای سپاس از دوستیشان.
عاشق سینما بود و حافظهاش باورنکردنی بود. گوئی دائرۀالمعارف سخنور فیلم بود و سینما و یاد و یادگار آدمها و اسم و رسمهایشان، آدمهای خوب! فیلمهای خوب.
انجمنمان را دوست داشت و در همه حال پشتیبانش بود. هر کمکی از دستش برمیآمد دریغ نمیکرد؛ چون وفادار بود به قدر و قیمت تلاشهای بزرگان و رفیقانش که این تشکل یکتا را شکل داده و نگهدارش هستند.
چه خوب که سال گذشته، مجمع انجمن صنفی طراحان گرافیک ایران، او را به عنوان عضو افتخاریاش برگزید که افتخار بزرگی برای انجمن هم بود.
یادت گرامی، دوست مهربان من!
منتقد سینما و بنیانگذار مجلۀ الکترونیکی «سینمای بدون مرز»
https://srmshq.ir/j4sfcu
و حکایتِ روزهای تلخ و شیرینِ دیدار در روزهای بمب و آتش...
***
علی جانِ خسروی نازنین!
چقدر حیف که با وداعِ ناگهانی و تلخات، شانسِ دیدارهای پرخاطره مثلِ گالری رفتنها و بسیاری مناسبتهای هنری و موسیقایی درکنارِت، از من دریغ شد.
سهشنبۀ آخرین ساعتهای حضورت در این جهانِ خاکی -که همراه همسرم و جمعی از یارانِ وفادارت، در (سی.سی.یویِ) بیمارستانِ خاتمالانبیا، به دیدارت آمدیم- هرگز فکر نمیکردم این آخرین دیدارمان باشد و روز بعد، تختات خالی باشد و در سردخانۀ بهشتِ زهرا، آرام خوابیده باشی. توی حیاط بیمارستانِ خاتم، تنی چند از یارانِ تو، مثلِ «ابراهیم حقیقی»، «امراله فرهادی»، «بیژن بیژنی»، «جمال طباطبایی» و... منتظرند تا ساعتِ سه و سی دقیقه بتوانند برای دیدارت، واردِ بخشِ مراقبتهای ویژه شوند. پس تو تنها نیستی؛ هرچند اعضای خانوادهات (دخترت تارا و پسرت هومن و نوههایت) به خاطر شرایطِ جنگی، نتوانسته بودند خودشان را از سوئد به تو برسانند و در تمامِ این دورۀ بیماری، چشم به راهشان ماندی و نشد.
ما واردِ آن بخش که میشویم، تو بیرمق روی تخت خوابیدهای، رنگپریده و کمجان. دستگاه اکسیژن در بینی و چندین سیم و کابل و شیلنگ به بدنت وصل است و تصویری از خطوط مثلثی، روی مانیتورِ بیمارستان، نشان میدهد وضعیتِ جسمیات از چه قرار است.
تو در همان نگاهِ اول، لاغرتر شدهای! صدایت درنمیآید و اولش ما بهسختی میتوانیم حرفهایت را بشنویم؛ میگویی: «بیست کیلو از وزنم کم شده.»
معلوم است که درد داری اما به روی خودت نمیآوری. من برای این که فضا را عوض کنم، سرِ شوخی را باهات باز میکنم تا لبت به خنده باز شود. میگویم: «علی! اگر دیدی دخترها زیاد دور و برت میچرخند، بدان که خیلی خوشتیپتر از همیشه شدهای!»
آن روز خیلی درد داشتی و لبهایت تکان میخورد. ابی و امراله احساس میکردند در دیدارهای قبلی سرِحالتر بودهای. من چقدر در آن بخشِ ویژه، باهات شوخی کردم تا لبت به خنده باز شود. احساس میکردم آن فضایِ تاریک، غمگین و پر از حزن -که سرشار از بویِ انواعِ داروهاو ناله و درد بود- به این خنده و نشاط نیاز دارد.
موقع خداحافظی تا درِ خروجی، چند بار برگشتم و با دست، برایت بوسه فرستادم. تو هم روی تخت، با لبی پر از لبخند، برایمان بوسه فرستادی. حیف که فردای آن روز را ندیدی و رفتی، اما عطرِ بوسههای پرمهرت، حتماً و تا همیشه در آن بیمارستان خواهد ماند و به همتختیهایت امیدِ زندگی دوباره میدهد. شاید بیمارانی که روی آن تختها، به امیدِ سلامتی، سِرم در مچ و ماسک اکسیژن در بینی خوابیده بودند؛ روز بعد، با نبودنت، احساس کرده باشند تو با این حالِ خوب، منتقل شدهای به بخش؛ یا شاید هم از بیمارستان ترخیص شده باشی.
میدانستم ساعتی بعد از این که ما برویم و دیگر هیچ ملاقاتکنندهای در بیمارستان نباشد، داریوش (فرهنگ) و همسرِ مهربانش نازی، مثلِ همۀ روزها، بعد از ساعتِ ملاقاتی، به دیدارت خواهند آمد و نازی با این صدای پرمهر و خواهرانه، کنارِ گوشات زمزمه خواهد کرد:
«علی جون! فکر نکن تنهایی. درسته که بچههایت نیستند، اما من مثل خواهری دلسوز تا هر لحظه اراده کنی، در کنارت خواهم بود. تا با حالِ خوب، برگردی خوونه»...
بعد او از کیفِ دستیاش چند دستمالِ معطر بیرون میآورد و پیشانی و صورت و گردنت را تمیز میکند و با لوسیون و کِرمِ معطر، پاهایت را ماساژ میدهد. تو هوسِ آبِ سیب میکنی، نازی به همسرش، «داریوش فرهنگ» اشاره میکند:
«داریوش! بِپر یک شیشه آب سیب بگیر؛ چون وقتِ ملاقات نیست، نگهبانها با تو کاری ندارند، اما من را نمیشناسند، شاید من پشتِ در بمانم...»
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.
عضو هیأت مدیرۀ انجمن ویراستاران ایران مدیر نشر «کتاب فرزانه»
https://srmshq.ir/4l5jki
نیم نگاهی به گوشههایی از زندگی و کار «علی خسروی»
***
شادروان استاد «علی خسروی» در ۱۴ اسفند ۱۳۲۷ خورشیدی در کرمان چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر گذراند. در عنفوان نوجوانی استعداد هنری او شکوفا شد و برای امرارمعاش و گذران زندگی ناچار شد کار کند؛ کاری مطابق با میل و هنرش، بنابراین کارهای اجرایی و هنریِ سینما درخشان کرمان را -که مردی زردشتی و بسیار شریف مدیر و صاحب آن بود- پذیرفت. در آن زمان برای اطلاعرسانی فیلمی که در سینما نمایش داده میشد، در چهارراهها و مکانهای پر ترددِ منطقهای که سینما در آن جا قرار داشت، تابلوهایی نصب شده بود که عنوان فیلم، هنرپیشهها و کارگردان فیلم، روی مقوا یا کاغذ ضخیم با خط درشت و زیبا نوشته و روی تابلوهای مذکور چسبانده میشد و با عوض شدن فیلم، نوشتههای روی تابلوها هم تغییر میکرد.
«علی خسروی» -که خطی خوش و زیبا داشت- در سن ۱۵ - ۱۴ سالگی یکی از کارهایش در سینما، طراحی و نوشتن متن همین تابلوها بود که برای هر تابلو باید بهگونهای نوشته میشد که بیننده بتواند از فاصله نسبتاً دور تمام اطلاعات مربوط به فیلم را دریافت کند. علی در همین زمان به نقاشی روی آورد و به کشیدن نقاشیهایی از طبیعت، مناظر و چهرهها پرداخت.
پس از دریافت مدرک دیپلم به تهران مهاجرت کرد و بلافاصله در آتلیه استاد «هوشنگ مهراردلان» به آموزش طراحی گرافیک و تصویرسازی پرداخت و در کنکور «دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران» پذیرفته شد و در رشته گرافیک ادامه تحصیل داد. پس از فارغالتحصیل شدن، در سال ۱۳۵۳ خورشیدی در «انتشارات سروش» وابسته به سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران استخدام شد و در واحد گرافیک سروش -که استاد «قباد شیوا» مدیریت آن را عهدهدار بود- به طراحی و اجرای کارهای هنری و گرافیکی سروش همت گماشت و پس از ۲۰ سال در سال ۱۳۷۳ خود را بازنشسته کرد.
رفاقت و همکاری حقیر با استاد «علی خسروی» از خرداد سال ۱۳۵۶ خورشیدی آغاز شد؛ زمانی که به درخواست استادم شادروان «کریم امامی» از «موسسۀ انتشارات فرانکلین» به «انتشارات سروش» پیوستم. دوستی، همکاری و رفاقتمان تا آخرین روزهای عمر پربرکت و پرثمر او ادامه یافت و ۴۹ سال بهعنوان همکار و همراه در کنار علی از او آموختم و شاهد طراحی و اجرای کارهای گرافیکی و هنری علی در «انتشارات سروش»، «کتاب فرزانه»، «شهریاران»، «دفتر پژوهشهای فرهنگی» و ... بودم. متأسفانه شرح کارهای اجرا شدۀ استاد خسروی در این مقال نمیگنجد؛ بنابراین بر خود واجب میدانم کمی به خصوصیات شخصی و روحی علی بپردازم:
«علی خسروی» هنرمندی بنام و گرافیستی بیبدیل بود. تواضع، سادگی و بیادعایی او، زبانزد همگان است. کتابهای چاپ و منتشر شده «نقشی به یاد...»؛ «گزیده آثار گرافیک و تصویرسازی علی خسروی» و کتابهای در دستِ چاپِ «نقشی به یاد نکویان اهل کرم، گزیده طراحی پرترۀ علی خسروی از مفاخر کرمان»؛ «چهرهنگار فرهنگ، نگاهی به زندگی و آثار علی خسروی»؛ «نقشی به یاد...» جلد دوم و «توانگران مهر، هنرمندان برجسته موسیقی اقوام ایرانی» شواهدی هستند بر این مدعا.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.
معمار و استاد دانشگاه
https://srmshq.ir/t59ahz
در بدرقۀ یارِ دیرین و چهرۀ ماندگارِ کرمان؛ «علی خسروی»
***
آمیخته با بغضی سنگین؛ سینه میگشایم و با قلمی لرزان و احوالِ پریشان و پرده اشکی بر چشم، همدل و همصدا با یاران و ستایشگرانش، این نوشته را به مجله «سرمشق» میسپارم.
نمیدانستم همیشه نوشتن آسان نیست؛ اما این بار دانستم چه سنگین است در یادوارۀ عزیزی چون «علی خسروی»- قلمزنی و قلمفرسائی.
آری و باری- «علی خسروی» کرمانی را اگر بتوانم، میتوان این چنین تعریف کرد: آرام/ فروتن/ بی تکلّف و حاشیه/ بسیار مهربان/ ساده زیست/ خوشرو و مهمانپذیر... و گاه آتشفشانی از خشم و هیاهو در میان جمع اما تنها و به طرز خارقالعادهای همیشه در کار.
جوششی [که] از هفده- هژده سال پیش در نقاشی او جان گرفت، از آنجا بود که در مقام نقاشی توانا و صاحب سبک به خلق آثاری پرداخت که نمونه نداشتهاند؛ بطور مثال «خنیاگران» و «رؤیای قرنطینه» بهترین نشانه است. او بی آنکه خود بداند -ناخودآگاه؛ پیشگوی جریانی گردید که مهربانوان و دختران با کووس و کرنا و دهل و نقاره و تار و تنبور- آئینهدار موج زمانه شدند.
از قرار آخرمان بگویم که برای مشورتی خواستم به دیدارش بروم؛ خسته دل و رنجور گفت حال خوشی ندارد و راهی بیمارستان است و بیمارستان پایان راهش بود. و چنین شد که انتظار دیدار با او -یعنی انتظاری تا انتهای ابدیّت... راستی چه زود دیر میشود.
https://srmshq.ir/lqnebs
یادداشتی کوتاه در رثای «علی خسروی»
***
«بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را
چه خوب میفهمید»
«احمد شاملو»
استاد «علی خسروی»، نقاش و گرافیست پر آوازۀ ایران، به هفت هزار سالگان پیوست. آشنایی من با استاد برمیگردد به سال ۱۳۵۶ در واحد گرافیک «انتشارات سروش». در آن جمع توانایی که با هنرمندان گرافیست همراه بودم، تنها استاد «علی خسروی» بود که با شور و شیدایی خاصی نقاشی میکرد تا به اکنون.
در این سالها، یکی از پرکارترین نقاشان معاصر ایران بود؛ بهویژه سیاه طرحهایی که از نویسندگان، شاعران، هنرمندان گرافیک، موسیقی، سینما و مشاهیری که در حوزههای مختلف سرآمد بودند را در آثارش ارائه کرده است. در حقیقت جناب خسروی، جان تازهای به این هنرمندان و مشاهیر داده و میتوانم به جرأت بگویم جان و جهانش را در نقاشیاش گذاشته بود.
یکی از کارهای با ارزش «علی خسروی»، طراحی بیش از هزار چهرۀ تأثیرگذار در عرصههای مختلف فرهنگ و هنر ایران است که بخشی از این چهرهها، در کتاب «نقشی به یاد» منتشر شدهاند و من این اقبال را داشتم که عنوان کتاب را با خط نستعلیق خوشنویسی کنم. کتابهای دیگری نیز از ایشان در دست چاپ است که هنوز منتشر نشده است.
در سالهای اخیر، بهویژه در دوران کووید ۱۹، آثاری روی بوم با آکریلیک در قطعهای بزرگ خلق کرد که بسیار مورد استقبال نقاشان و اهل هنر قرار گرفت. در این تابلوها، مهربانوان خنیاگر -که هر کدام سماع کنان سازهای ایرانی اعم از دمام، تار، تنبور و سهتار در دست داشتند- را با رنگهای شاد نقاشی کرد. این دوره از نقاشی را «رؤیای قرنطینه» نامگذاری کرد. این آثار در «گالری سهراب» به نمایش گذاشته شد و همینطور چند تابلو در حراج تهران پذیرفته شد.
کوچ استاد «علی خسروی»، همۀ دوستداران گرافیک، نقاشی و اهل فرهنگ را بهشدت داغدار کرد.
***
ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.
مدیر «گالری سهراب»
https://srmshq.ir/plcdj8
نگاهی به رویکرد اسطورهمحور و حماسی «علی خسروی» به زنان جامعۀ امروز ایران در مجموعۀ «رؤیای قرنطینه»
***
«علی خسروی» مردی از دیار کرمان، خونگرم، دلپذیر، شفاف، جاری، دوستداشتنی، همراه و پذیرا، بسیار فروتن، سرشار از مهر و دوستی و عشق بود. زیستی عاشقانه داشت و به دور از هرگونه چالشی با همه ارتباطی دوستانه برقرار میکرد. با هنرمندان جوان بسیار مهربان بود و در نهایت فروتنی از آنها حمایت میکرد و در کنار اساتید پیشین خود -که یاران امروز او بودند- همواره کسوت و مرتبۀ استادی را رعایت میکرد. هرچند که نیازی به این همه فروتنی نبود.
سالهای بیشمار، مستمر و خستگیناپذیر کار کرده بود و مدتها بود که کسوت استادی داشت، ولی هیچگاه خود را استاد نمیدانست.
اولین روزهایی که افتخار آشنایی با «علی خسروی» برایم مهیا شد، گفتم: استاد خسروی! افتخار حضور دادین»؛ پاسخ داد: «به من استاد نگو، چرا که مقام استادی شأن و منزلتی دارد که خودم را در این مقام و منزلت نمیبینم.» چقدر محجوب، دوستداشتنی و فروتن بود!
او در عکاسی، طراحی، گرافیک و نقاشی، به معنای واقعی «استاد» بود. با عشق و علاقۀ بیپایان صدها پرتره از نامداران فرهنگ و هنر ایران خلق کرد، که مجموعهای غیرقابل تکرار و ماندگار هستند. تواناییاش در طراحی و استفاده از هاشور مثالزدنی بود؛ و تصاویری را خلق کرد که علاوه بر شباهتهای بصری، روح سوژه و شور و حال و موقعیت را آشکار میساخت. پرترههای خسروی روایتی تصویری از رنج زمانه، تفکر آدمی، اندوه زندگی و جایگاه انسان در جامعۀ غبارزدۀ امروز ما است. به عبارتی دیگر، از تاریخ فرهنگ معاصر ایران، به روایت تصویرگری «علی خسروی»، مستندی ماندگار و تکرارنشدنی خلق شده است.
نقاشیهای «علی خسروی» دورههای متفاوتی را شامل میشد. به تمامی ابزارهای نقاشی تسلط کامل داشت. مجموعهای بینظیر از نقاشیهای آبرنگ کشید و دورههای متنوعی از نقاشی با رنگ و روغن و آکرولیک از او باقی مانده است. تمامی دورههای نقاشی را بسیار خوب میشناخت. نقاشیهای روز دنیا را دنبال میکرد و نقاشان دورۀ مدرن و پست مدرن را بسیار خوب میشناخت و به خوبی آنها را تحلیل میکرد. از دانش و دانایی خود برای کمک به هنرمندان و نقاشان جوان، هیچوقت دریغ نمیکرد.
دوره امپرسیون نقاشی را بسیار دوست داشت و از نحوۀ رنگگذاری و نگاه آنها نسبت به طبیعت بسیار الهام میگرفت. خسروی از نقاشیهای مونه، شاگال و ونگوک تأثیر گرفته بود. همچنین تحت تأثیر نقاشان و سبک اکسپرسیون در دورۀ مدرنیست بود و با آگاهی از آنچه آموخته و الهام گرفته بود؛ دو دورۀ آخر نقاشی خود، «رؤیای قرنطینه» و «باغهای اناری» را خلق کرد که بسیار مورد توجه مخاطبان قرار گرفت.
«علی خسروی» به روح آدمی ایمان داشت و مهر و عشق را بستر هستی میدانست. زنان سرزمین خود را همواره میستود. زنانی که مظهر ایمان، عشق و باروری بودند. زنانِ نقاشیهای «علی خسروی» تنومند بودند. زنانی بسیار بلندقامت، همچون قهرمانان اسطورهای که از دل داستانها و روایتهای حماسی و تاریخی ایران بیرون آمده بودند. زنانی که هرچند مادران و همسرانی پرمهر و سرشار از عشق و نماد باروری هستند؛ ولی توانا و مقاوم در برابر ناملایمات زندگی ایستادگی کرده و در قامت نوازندگانی حضور دارند که طبل و دف و ساز جنگ مینوازند و همه را به پایداری، ایمان و زندگی و آزادی دعوت میکنند. «علی خسروی» زنان جامعۀ امروزه را همچون اسطورهها و قهرمانان حماسهساز تاریخ، ولی با روایت تصویری خود خلق کرده است.
در دورۀ اخیر نقاشیهای «علی خسروی» -که در رنگگذاری از نقاشان مکتب امپرسیونیسم الهام گرفته و در طراحی تحت تأثیر نقاشان مکتب اکسپرسیونیسم است- به ما یادآوری میکند که زنان ایران زمین، همچون الهه باروری و جنگ (آناهیتا) نگهبانان این سرزمین بوده، هستند و خواهند بود.
«علی خسروی» هنرمندی بزرگ بود که روایتی شخصی، خاص و ناب از تاریخ فرهنگی ایران بر جای گذاشت که یادش همیشه در یادها خواهند ماند و حسرت حضورش همیشه با ما است. انسانی بزرگ بود که عاشقانه زیست، عاشقانه طراحی و نقاشی کرد و به ما عاشقانه زیستن را آموخت و با رفتنش، در دل و جان ما حفرهای عمیق بر جای گذاشت.
طراح، نویسنده و سردبیر مجلۀ «آنگاه»
https://srmshq.ir/mlwvyq
یادی از «علی خسروی» که حضورش دیگر به جسم محدود نیست
***
درگذشت آقای «علی خسروی»، تنها پایان یک زندگی نیست؛ بیشتر شبیه گسسته شدن رشتهای است که ما را -بیآنکه خود بدانیم- به لایههای عمیقتری از دیدن و حس کردن پیوند میداد. برخی آدمها در جهان حضور دارند، اما حضورشان فقط در زمان و مکان تعریف نمیشود؛ آنها به نوعی «جریان» تبدیل میشوند. جریانی که در سکوت، در رنگ، در مکث و در نگاه ادامه پیدا میکند. خسروی از همین جنس بود.
او جهان را صرفاً نمیدید؛ با آن مکالمه میکرد. انگار میان او و هر آنچه پیرامونش بود، نوعی همزبانی پنهان وجود داشت؛ همزبانیای که نه با واژه، بلکه با رنگ و بافت و خلأ بیان میشد. در آثارش، گاه آنقدر سکوت هست که آدم احساس میکند اگر کمی بیشتر خیره شود، چیزی درونش خواهد شکست، یا شاید برعکس، چیزی درونش آرام خواهد گرفت. این همان مرزی است که هنر، از «دیدن» عبور میکند و به «تجربه شدن» میرسد.
خسروی در نقاشیهایش، نهتنها جهان بیرون، بلکه نوعی سلوک درونی را به تصویر میکشید. هر تابلو، میتوانست مرحلهای از یک سفر باشد؛ سفری از کثرت به وحدت، از آشفتگی به آرامش، از ظاهر به باطن. او بهدنبال آن نبود که جهان را توضیح دهد؛ بیشتر میخواست آن را «حس» کند و این حس را، بیواسطه، به دیگری منتقل کند. شاید به همین دلیل است که در آثارش، نوعی بیزمانی جاری است؛ گویی نه متعلق به گذشتهاند و نه کاملاً در اکنون میگنجند.
در اینجا، کلام مولانا رنگ دیگری پیدا میکند:
«از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم به حیوان سر زدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟»
اگر این نگاه را بپذیریم، مرگ برای خسروی نه یک گسست، بلکه نوعی عبور است؛ عبوری از مرتبهای به مرتبهای دیگر، از تجلیای به تجلیای دیگر. او که سالها در بومهایش، میان بودن و نبودن حرکت میکرد، اکنون خود به بخشی از همان راز تبدیل شده است. شاید آنچه ما «فقدان» مینامیم، در افقی دیگر، نوعی «حضور» باشد؛ حضوری که دیگر به جسم محدود نیست.
آنچه آثار او را عمیقاً انسانی میکرد، نهفقط مهارتش، بلکه نوعی صداقت بیدفاع بود. او چیزی را پنهان نمیکرد؛ حتی اندوه را؛ اما این اندوه، از جنس تاریکی نبود؛ بیشتر شبیه نوری ملایم بود که از دل تاریکی عبور کرده است. در مواجهه با کارهایش، انسان احساس نمیکند که با اثری مواجه است که میخواهد چیزی را تحمیل کند؛ بلکه بیشتر حس میکند به مکانی دعوت شده که میتواند در آن، با خودِ واقعیاش روبهرو شود.
خسروی همچنین در نسبت با سنت و زمانه، راهی میان این دو گشود؛ نه در گذشته متوقف شد و نه در هیاهوی اکنون گم. او با نوعی درک شهودی، عناصر آشنا را در بستری تازه قرار داد؛ گویی میخواست نشان دهد که معنا، نه در تکرار، بلکه در بازدیدن نهفته است. این همان کاری است که عارفان نیز با جهان میکنند: دیدنِ دوباره، اما اینبار از درون.
اکنون که او رفته است، آنچه باقی مانده، تنها مجموعهای از آثار نیست؛ بلکه نوعی «نحوۀ دیدن» است. خسروی به ما یاد داد که جهان را میتوان آهستهتر دید، عمیقتر لمس کرد و صادقانهتر بازتاب داد. در جهانی که هر روز بر سرعت و سطحینگریاش افزوده میشود، این یادآوری، خود نوعی مقاومت است. شاید در نهایت، بهترین توصیف برای او این باشد که بگوییم: او نقاش نبود، بلکه «شاهد» بود؛ شاهدی که آنچه را دید، بیادعا و بیهیاهو، به ما سپرد؛ و اکنون، در غیاب ظاهریاش، این ما هستیم که باید ببینیم آیا هنوز توان دیدن داریم یا نه؟