یادداشت دبیر بخش ادبیات

صدرا پاریزی
صدرا پاریزی

به این شکوفه نازک

که سر برون زده در دود و انفجار سلام

***

«از خواب بیدار شوم و تو را کنارم نبینم. چشمم بیوفتد به نامه‌ات، روی در یخچال، که نوشته‌ای

«عزیزم امروز از دیروز بیشتر دوستت دارم اما نشد که از پنجره خودم را پرت نکنم، به امید دیدار»

و من آتش بگیرم، بروم بنشینم توی همان یخچال، تا آخرِ زمان از عشق تو بسوزم، تا شاید خسته‌ شوی از همان پنجره برگردی درِ یخچال را باز کنی، یک لیوان آبِ خنک بنوشی و هرچه بگردی مرا پیدا نکنی. » حسین زنگنه

این دفتر را با بریده‌ای از داستان حسین شروع کردم تا برگردم به زمانی که خودم هم‌سن‌وسالش بودم و همین حس‌وحال را تجربه می‌کردم، یک چالۀ بزرگ و عمیق میان سینه‌ام زبانه می‌کشید و من می‌ترسیدم سیدمحمد از جبهه برنگردد؛ برنگشت و هنوز که هنوز است این آتشفشانِ خاموش همان‌قدر زبانه دارد.

حالا سال‌های سال است که میان سینۀ تک‌تک ما یک گُر گرفتگی غریب ساکن شده و ما را به مردمانی تبدیل کرده که برای هیچ جنگی تره هم خرد نکنیم.

حال‌مان این است که می‌خواهیم کنار هم بمانیم تا اگر قرار است اتفاقی بیفتد هیچ بازمانده‌ای نداشته باشیم.

برای نسل ما صلح و جنگ فرسایشی شده، فکرش آتش می‌اندازد به جانمان و این آتش هرروز و هرروز با هر صلح و هر آتش‌بسی زبانه می‌کشد آن‌قدرها که قدمت و قداستی پیدا می‌کند و می‌تواند از ما آدم تفت‌دیده‌ای بسازد تا توی بمباران‌ها کنار هم پناه بگیریم، با هم پای اخبار بنشینیم و خبر شهادت پسرهای خودمان و پسرهای همسایه را بشنویم و صبور باشیم شاید فردا حال‌مان بهتر بشود.

این تاریخ بشریت هست که مدام برای ملت‌ها تکرار می‌شود برای احقاق حقوق از دست رفته و پایمال شده تا بلکه بتوانند پرچم حقانیت خویش را با افتخار به اهتزاز در بیاورند و بهایش هرچه که باشد؛ پرداختنی‌ست.

فرق نمی‌کند کجا باشی چه جنسیت، ملیت یا مذهبی داشته باشی، درست همان‌جایی که عزت و احترام و آبرویت هدف گرفته بشود تبدیل می‌شوی به سلاحی که آمادۀ شلیک است. بسته به این‌که دامنۀ این ستم‌دیدگی چقدر گسترش داشته باشد تو پرت می‌شوی به دوران تاب‌آوری، دوره‌ای که از قبل هیچ برنامه‌ای برایش نداشته‌ای و از همین‌جا هست که سردرگم و مضطرب می‌شوی و از یادداشت‌های روی در یخچال و پیام‌های نخوانده‌ات می‌ترسی که مبادا امروز هم فقدان دیگری تجربه کنی.

برای این شماره باید به دوستانم گران‌قدرم در تحریریه سرمشق زنگ می‌زدم و زمان تحویل مطالب را یادآوری می‌کردم. باید تماس می‌گرفتم با سیدعلی میرافضلی؛ سید کرمانیات، دکتر حسنی باقری استاد نامه‌هایی دربارۀ کلیله‌ودمنه، با محمد شکیبی با پروین روانبخش... اما روحیۀ اجتماعی‌ام آن‌قدر بی‌قوت شده که دلش را ندارم دوباره دربارۀ جنگ صحبت کنم و بگویم ان‌شاءالله که همه‌چیز به خیر می‌گذرد. زنگ می‌زنم به خانم عقیلی تا ببینم اصلاً قرار است چاپی داشته باشیم یا نه، آن‌هم با توجه به مشکلاتی که برای ارسال مطالب داریم؛ قرار می‌شود این شماره را مفید و مختصر کار کنیم اما حضور دکتر محمد کرام‌الدینی در سیرجان و دغدغۀ آدم‌هایی مثل من که آرزو دارند سر کلاس درس ایشان بنشینند این امکان را فراهم آورد تا گفت‌وگویی مفصل با او داشته باشیم. در این گفت‌وگو، خیلی تخصصی به مسألۀ فقدان چیزی که مدت‌ها با آن درگیریم، پرداخته‌ایم.

داستان‌های «دم» و «پروانه‌های دیمه» هم پیرامون همین موضوع خلق شده‌اند تنها تفاوت‌شان تجربۀ زیستۀ دو نویسنده است که در نهایت به یک برآیند رسیده و فقدان را فریاد می‌زنند. یک عذر تقصیر و اصلاحیه مربوط به ویژه‌نامۀ نوروز ۱۴۰۵. در (صفحات ۳۰ تا ۳۲) این شماره، مقاله‌ای با عنوان «نقطه» از دکتر باقر امیرحیدری (داروساز و شاعر) چاپ شد که در آن به گزینش «نقطه» به‌عنوان نام ادبی (تخلّص) و امضای هنری او، بر پایۀ تفألی به دیوان خواجۀ حافظ، اشاره شده بود. این مقاله به همراه دو غزل و دو رباعی از شاعر و نیز چند نقطۀ تحریری نستعلیق به قلم استاد محمد میرزایی منتشر شد. متأسفانه به دلیل کم‌دقتی‌های نگارنده؛ اشعار بدون ذکر نام شاعر در صفحه‌ای نامرتبط، چاپ شد همچنین لغزشی در مقدمۀ مقاله و گسستی میان نقاط تحریری و نام صانع خط رخ داد از این‌رو، ضمن پوزش، مقدمۀ اصلاح‌شده و اشعار یادشده را در پایان همین یادداشت می‌آورم با شروعی متفاوت برگرفته از پیام کوتاه سیدعلی میرافضلی:

به این بهار سلام

به این شکوفه نازک

که سر برون زده در دود و انفجار سلام.

سال نو مبارک.

با پوزش از دکتر باقر امیرحیدری متخلص به نقطه

باقر امیرحیدری متولد ۱۳۴۶ جیرفت و ساکن کرمان است. کرمانی‌ها او را به عنوان داروساز و بیوتکنولوژیست می‌شناسند اما اهالی شعر، از او به عنوان شاعری با دغدغه‌های اجتماعی و هنری یاد می‌کنند.

خودش می‌گوید شعر همواره پناهگاهی برای تاب‌آوری و بیان دغدغه‌های درونی، اجتماعی و ملی‌اش بوده و این دغدغه را در قالب‌های غزل، رباعی و شعر سپید دنبال کرده است.

امیرحیدری به عنوان شاعری جویندۀ معنا، از تجربۀ زیستۀ خود در عرصۀ علم و شعر، به مفهوم «نقطه» نگرشی چندلایه و میان‌رشته‌ای بخشیده است. او که طی سال‌های اخیر به طبع‌آزمایی در قالب‌های گوناگون شعری به ‌ویژه غزل و رباعی پرداخته‌، با تأمل و تفأل به دیوان حضرت حافظ و مواجهه با بیت

«آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو‌ نقطه عاقبتم در میان گرفت»

و بررسی متون کلاسیک فارسی، واژۀ «نقطه» را به‌عنوان نام ادبی و امضای هنری خویش برگزیده‌ است.

مقالۀ تخصصی او را می‌توانید در سرمشق ۹۴ بخوانید.

چند غزل از باقر امیرحیدری «نقطه»

بادوار از دودمانِ بی‌وطن‌ها نیستم

پای‌بندِ خاک، هم‌سان‌گون‌ها نیستم

خود بتم، خود بت‌پرستم، خود خلیلم، خود تبر

خام و رامِ ادعای بت‌شکن‌ها نیستم

قصۀ فرهاد و شیرین در کتابِ عشق هست

من شریکِ سرنوشت کوه‌کن‌ها نیستم

بی‌تو سرسبزی دنیا را نمی‌گیرم به هیچ

بی‌تو جویایِ بهاری در چمن‌ها نیستم

کوچه‌پیما و خیابان‌گرد و پایِ کافه‌ها

بی‌حضورت از قماشِ پَرسه‌زن‌ها نیستم

راه دادی، ساکنِ بطن چپ قلبت شدم

دیگر از آمارِ بی‌گور و کفن‌ها نیستم

در دلم هستی، اگر گاهی به دستِ سرنوشت

بینِ‌مان فرسنگ‌ها راه است، تنها نیستم

***

روزی از این غربالِ روزآمد می‌افتادم

من‌اتفاقی بودم و باید می‌افتادم

از وصلت یک «لم یَلِد» با یک «وَلَم یُولَد»

در بختِ این اجدادِ «لَم یُوجَد» می‌افتادم

باید به دریا می‌رسیدم، رودوار امّا

در برکه یا در چشمه یا در سد می‌افتادم

هرگاه میلِ ساحلِ آرام می‌کردم

در چنبرِ گیج‌آبِ جزر و مد می‌افتادم

من یاکریمی بودم و افتادنی! آن روز

هر کودکی ریگی به من می‌زد؛ می‌افتادم

تو در حیاطِ خانه می‌رقصیدی و لابد

از آسمانت می‌شدم تا رد می‌افتادم

وقتی بنا باشد بیفتی، بیست سدّی نیست

در درسِ تو صد می‌شدم، در صد، می‌افتادم

ما شیر و خطِ پشت و روی یک تومن بودیم

تو خوب می‌افتادی و من؛ بد می‌افتادم

گفتند نامش را چه بگذاریم می‌افتد؟

انگار شیطان بود پشت سیب، گفت: «آدم»

***

از منظره‌تان چنار سر خواهد زد

از حنجره‌تان هزار سر خواهد زد

با عشق اگر رفیق و روراست شوید

از بهمن‌تان بهار سر خواهد زد

***

چون شیرِ اسیرِِ نقشِ قالی، هر روز

سرگرم کمین، همین حوالی هر روز

آهو به چرایِ دشتِ قالی، من نیز

محکومِ شکار و دستِ خالی هر روز

بدون فقدان، هویت کامل نمی‌شود

ابوالفضل عمادآبادی
ابوالفضل عمادآبادی

گفت‌وگویی مفصل با دکتر محمد کرام‌الدینی؛ نویسنده، پژوهشگر، مترجم، مؤلف و معلم ایرانی

****

دکتر محمد کرام‌الدینی اگرچه اهل سیرجان است اما نامش در حافظۀ آموزش علوم زیستی ایران، با چند دهه تألیف، ترجمه، ویرایش و سیاست‌گذاری آموزشی گره خورده است. مؤلف و مترجمی که آثارش از کتاب‌های درسی و دانشگاهی تا مجموعه‌های مرجع کودکان و نوجوانان را دربرمی‌گیرد و کارنامه‌اش با عناوینی چون «کتاب سال»، «مترجم برگزیده»، «مؤلف پیش‌کسوت کتاب‌های درسی»، داور رویدادهای علمی، آموزشی و هنری و «سردبیر موفق مجلات علمی آموزشی رشد» همراه است. او از نسل چهره‌هایی است که آموزش را صرفاً انتقال داده‌های علمی نمی‌دانند، بلکه آن را تجربه‌ای انسانی، اخلاقی و فرهنگی تلقی می‌کنند.

از «فتوسنتز» که به‌عنوان اثر برگزیدۀ جشنوارهٔ کتاب‌های آموزشی رشد شناخته شد تا ترجمۀ آثار مرجع همچون «زیست‌شناسی با رویکرد مولکولی» و کتاب سال «گیاهان» و نیز مجموعه‌های گسترده‌ای چون دانستنی‌های جانوران ایران و جهان، فعالیت او نشان‌دهندۀ تعهدی مستمر به ارتقای زبان علمی و فرهنگ زیست‌شناختی در ایران است. این مسیر حرفه‌ای که با تقدیرهای متعدد ملی همراه بوده، تنها یک کارنامۀ آموزشی نیست؛ بلکه روایت زیستیِ اندیشمندی است که سال‌ها با مفهوم «زندگی» در سطوح مختلف آن—از سلول‌به‌سلول—زیسته و اندیشیده است.

شاید به همین دلیل باشد که گفت‌وگو با او دربارۀ «فقدان» معنایی ویژه پیدا می‌کند. برای کسی که سال‌ها از حیات، تکامل، بقا و سازگاری سخن گفته، فقدان صرفاً نبودن نیست؛ بخشی از چرخۀ زندگی است. در زیست‌شناسی، مرگ، حذف، انقراض یا دگرگونی، شرط تداوم و زایش شکل‌های تازه‌اند؛ اما در تجربۀ انسانی، فقدان با حافظه، عاطفه و هویت گره می‌خورد.

در فرصتی که پیش آمد او را ببینیم و از زبانش بشنویم «سیرجان آن شهری نیست که من از آن رفتم» احساس تلخی بود که با ایدۀ این شماره همراهی می‌کرد. در این گفت‌وگو می‌خواهیم از دکتر کرام‌الدینی بپرسیم:

فقدان در نگاه او چیست؟ آیا می‌توان آن را همچون پدیده‌ای زیستی فهمید، یا باید آن را در قلمرو فرهنگ و معنا جست؟ آیا آنچه از دست می‌رود، به شکلی دیگر در ما باقی نمی‌ماند—چنان‌که ماده در طبیعت از میان نمی‌رود بلکه دگرگون می‌شود؟

این مصاحبه تلاشی است برای پیوند دادن دو ساحت:

ساحت علم و ساحت زیستِ انسانی، جایی که آموزش، خاطره، گذر زمان و اندیشه دربارۀ بودن و نبودن، در برابر یکدیگر قرار نمی‌گیرند، بلکه یکدیگر را روشن می‌کنند.

بیایید از اینجا شروع کنیم دیدگاه شما به عنوان کسی که سال‌ها در حوزۀ پژوهش، ترویج علم و نویسندگی با مفاهیم پیچیدۀ انسانی سر و کار داشته‌ دربارۀ فقدان چیست؟

خب، می‌دانید که فقدان را گم کردن یا از دست دادن کسی یا چیزی دانسته‌اند؛ بنابراین، فقدان یعنی نبودِ چیزی که قبلاً موجود و ملموس بوده، ولی حالا نیست. تفاوتِ مهمِ واژۀ فقدان با واژۀ عدم یا نیستی محض همین است. عدم چیزی است که هرگز وجود نداشته است.

به نظر من فقدان دو مفهوم متناقض دارد: حضور در عین غیاب و غیاب در عین حضور؛ یعنی چیزی یا کسی که بوده، دیگر نیست، ولی در ذهن ما حاضر است. فقدان نوعی وجود حاضرِ غایب است. عقل می‌گوید که نیست، ذهن می‌گوید که هست.

آیا این تجربه‌ صرفاً شخصی است یا بُعدی جهان‌شمول دارد؟

به نظر من فقدان هم شخصی است و هم جهان‌شمول. بُعد شخصی آن منحصر به فرد است و از تفاوت در روابط، خاطرات و وابستگی‌های انسان‌ها با هم آب می‌خورد. دردِ فقدان در زیست‌جهانِ منحصربه‌فردِ هر فرد شکل خاصی دارد. این شکل برای همان فرد اختصاصی، ولی در افراد دیگر به گونه‌های دیگر است.

از سوی دیگر، شک نداریم که همۀ انسان‌ها فقدان را لمس می‌کنند. مرگ، جدایی، دگرگونی‌های ناخواسته، محدودیت‌های هستی، همه جهان‌شمول‌اند. واکنش‌های پایه به فقدان، یعنی اندوه، دلتنگی و مانند این‌ها الگوهای مشترک فرافرهنگی و جهان‌شمول دارند، هرچند نحوۀ ابرازشان متفاوت است.

مشاهده می‌کنید که ماهیت متناقض فقدان اینجا هم نمایان است: فقدان، حسی کاملاً شخصی است که ما را از دیگران جدا می‌کند، ولی در عین حال ما را به دیگران نزدیک و وصل می‌کند؛ یعنی حس فقدان در درونی‌ترین و خصوصی‌ترین بخش‌های احساسی هر انسان ریشه دارد، برای هر کس کاملاً منحصربه‌فرد است، ولی در عین حال، یکی از مسائل بنیادی زندگی همۀ آدمیان است. فقدان، دیوار تنهایی می‌سازد، چون هرکس آن را در خلوت خود و متفاوت نسبت به دیگران تجربه می‌کند، ولی در عین حال پل همدلی را هم می‌سازد، چون رنج ازدست‌دادن، تجربۀ مشترک انسان‌هاست و ما را به درک و همدلی با یکدیگر می‌رساند.

ادبیات و هنر، همواره بازتاب‌دهندۀ تجربۀ فقدان بوده‌اند. از منظر شما، چه نقشی می‌توانند به‌ویژه ادبیات در فهم، پذیرش یا عبور از فقدان داشته باشند؟

عرض کردم فقدان هم دیوار تنهایی می‌سازد و هم پل همدلی. نقش ادبیات و هنر را دقیقاً می‌توان در همین ماهیت متناقض جست‌وجو کرد. ادبیات به کسانی که دچار درد فقدان‌اند، نشان می‌دهد که درد تنهایی‌ آن‌ها غیرعادی نیست. وقتی شخصیتی در رُمانی حس مبهمِ فقدان را تجربه می‌کند، خواننده احساس می‌کند کسی به درونی‌ترین لایه‌های عاطفی او وارد می‌شود، به دیوار تنهایی او نفوذ می‌کند و با او سخن می‌گوید. از سوی دیگر، ادبیات با روایت فقدان‌های گوناگون، از مرگ عزیزان تا ازدست‌رفتن اشیا و پدیده‌های خاطره‌ساز نشان می‌دهد که الگوهای رنجِ فقدان تکراری‌اند. ***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.

دم

معصومه نژادکورکی
معصومه نژادکورکی

داستان

***

بقچه سبز، توی دست‌هایم یخ کرده و گرمای دم صبحش را ندارد. چند قدمی جلوی در سفید کوچک، روبروی زنی که روی چهارپایه نشسته قدم می‌زنم.

صورتم هر لحظه از سرما و عصبانیت برافروخته‌تر می‌شود.

رو به روی زن می‌ایستم:

_پس کی می‌تونم ببینمشون؟

_وقتی‌که مسئولشون بیاد...

قدم زدن را از سر می‌گیرم.

سنگینی نگاه زن سفیدپوش را که دم‌به‌دم زیرچشمی می‌پایدم، به سبکی پر توی هوا حس می‌کنم.

چشم‌هایش را از زیر عینک، روی مجله ریز می‌کند و بلند می‌خواند: آدم بدون سر

مرا نگاه می‌کند. من هم به دنبال صدایش، او را نگاه می‌کنم. چشم توی چشم می‌شویم. می‌گویم: دم

نگاهش را به مجله می‌دوزد و انگار که توقع جواب دیگری برای این معما را داشته باشد، ابروهایش را بالا می‌کشد و همان‌جا نگه می‌دارد.

دستش را میانِ چانه و میز آهنی جلویش حائل می‌کند و با دست دیگرش دم را توی جدول جا می‌دهد.

می‌گوید: راه دیگه‌ای هم هست...

چیزی نمی‌گویم. نگاهش می‌کنم.

: می‌تونی خودت بگردی و پیداش کنی.

نگاهش می‌کنم. عینکش را درمی‌آورد. دستش را به زانو تکیه می‌دهد و بلند می‌شود. درِ سفید پشت سرش را باز می‌کند و چیزی زیر لب زمزمه می‌کند.

ذکر یا شعری به زبانی دیگر، نمی‌دانم ولی سوزش به جانم می‌نشیند. در را می‌بندد و دیگر نمی‌بینمش.

سر برمی‌گردانم و تصویر حیاط سرد را توی نگاهم حل می‌کنم. انگار سردی تنِ آدم‌های خوابیده روی زمین، سرمای هوا را بیشتر می‌کند.

شالم را می‌کشم روی پیشانی‌ام، دولای پالتویم را به هم نزدیک می‌کنم. خودم را در آغوش می‌گیرم. سگ‌های آن‌طرف حیاط ساکت‌اند فقط گاهی ناله‌ای می‌آید شبیه ناله‌ی طفل از مادر مانده. به‌طرفشان که قدم برمی‌دارم ناله هم نمی‌کنند. کنار تک‌درختِ گوشه حیاط می‌نشینند و نگاهم می‌کنند. بقچه را باز می‌کنم. آخرین هُرمِ گرمای کلوچه‌ها بلند می‌شود. بقچه را جلوی سگ‌ها روی زمین صاف می‌کنم. سگ‌ها پوزه‌شان را به کلوچه‌ها نزدیک می‌کنند و بو می‌کشند.

دیشب همسایه‌ها خبر آوردند فردا آخرین پیکرها را می‌آورند...

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.

تحلیل داستان «دم»

سیوا قرنی
سیوا قرنی

جایی که همه‌چیز برعکس اتفاق می‌افتد

***

در داستان «دم» اثر معصومه نژادکورکی چند تم اصلی در هم تنیده شده‌ و به‌جای این‌که به‌صورت جداگانه بیان شوند، از دل حس و فضا بیرون می‌آیند. این باعث می‌شود اثر معنا را نشان دهد، نه این‌که بگوید.

مرگ و مواجهه با فقدان

محور اصلی داستان، رویارویی راوی با مرگی است که باید آن را ببیند، لمس کند و بپذیرد.

اما این «دیدن» به تعویق می‌افتد: ابتدا زنِ سفیدپوش مانع دیدن می‌شود بعدش «مسئولی» باید بیاید و وقتی درها باز می‌شوند، پیکر «بی‌سر» است.

این تأخیر، درواقع می‌تواند تأخیری در پذیرش سوگ باشد. راوی هنوز نمی‌خواهد باور کند.

مرگ در این داستان فقط فیزیکی نیست؛ یک فرآیند روانی و روحی است. خواننده دقیقاً در همین مسیر با او پیش می‌رود تا لحظه‌ای که دیگر «هیچ راه دیگری» نمی‌ماند.

سرما و انجماد (رکود درونی)

تقریباً تمام داستان در دمایی نزدیک به انجماد اتفاق می‌افتد: «بقچه یخ‌کرده»، «دیوار سیمانی سرما را بیشتر می‌کند»، «پاها نای جلو رفتن ندارند»...

سرما نه‌تنها وضعیت هواست، بلکه درون راوی است؛ یعنی درونِ منجمد، احساسِ یخ‌زده و با پیشرفت داستان، وقتی اندک گرمایی می‌آید (خورشید، یاد کلوچه‌ها)، بلافاصله دوباره به سرمای سرد زمین حیاط برمی‌گردیم.

درنهایت سرما درونی‌ترین حالت روانی راوی می‌شود: او در پذیرش فقدان «منجمد» است، درست تا وقتی کنار پیکر دراز می‌کشد؛ یعنی لحظه‌ای که سرما و مرگ را در آغوش می‌گیرد.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.

پروانه‌های دیمه‌

صدرا پاریزی
صدرا پاریزی

داستان

***

روی پاگرد سیمانی پله‌ پر بود از رد پاهایی که بی‌محابا از روی بستر خشک نشدۀ آن گذشته بودند.

از پشت شیشه پرهان را دیدم که مشغول کار بود.

شیشه‌های مغازه تمیز بودند و می‌شد عکس خودت را توی آن ببینی. پرهان مثل همیشه پیراهن چهارخانه آبی و سرمه‌ای رنگش را پوشیده بود. داشت دانۀ لاله‌های عباسی را از پای گلدان جمع می‌کرد و آن یک‌نفر دیگر که بهانۀ همیشگی‌ام بود برای آمدن به ساعت‌فروشی تا سینه خم شده بود روی میز و داشت با دل‌ورودۀ ساعت روی میز، ور‌می‌رفت.

***

در را باز کردم. در با صدای غریژ مرده‌ای باز شد. بعد بوی کهنه و آفتاب‌خوردۀ چرک و عرق، خورد توی صورتم و آن را در هم کشاند. دلم نمی‌خواست کسی این حالتم را ببیند.

***

رفتم توی مغازه. پرهان خوابیده بود روی تختی که با یک پالت و تختۀ سه‌لایی درستش کرده بودند. روی تخته قالی رنگ‌ورورفته‌ای زار می‌زد و دوروبر تخت پر بود از خرده‌شیشه. بیشتر موهای پرهان ریخته بود و همان مقدار اندک را بی‌بی حنا کرده بود، قرمزی موها، به صورت روح‌گرفته‌اش حالت خاصی از عتیقگی و تمدن داده بود. توی چشم‌های پرهان فقط می‌شد درد را دید و پشت‌بندش بغض و آزردگی.

آن یک‌نفر دیگر پشت به من، کنار دستگاه اکسیژنِ پرهان، توی خرده‌شیشه‌ها نشسته و سرش را گذاشته بود روی زانوهایش. بی‌بی بالای سر پرهان مثل کرۀ وارفته تسبیح به دست با بلاتکلیفی رقت‌باری به بیرون از مغازه خیره شده بود و زیر لب ذکر می‌گفت.

***

پرهان ‌سرش را چرخاند طرف من ماسک اکسیژنش را گرفت بالا، گفت دیدی خواهر بالاخره فلج شدم، پاهام حس نداره اما درد داره ولی نمی‌دونم از کجا؟ بعد دستش را گذاشت روی پهلوش و با اشاره به آن گفت: انگار هزارتا زنبور دارند از اینجای زانویم تا نوک انگشتای پام رو نیش می‌زنن.

و به جای اشاره به نوک انگشت‌ها، زانویش را نشان داد.

***

دیدن پرهان تحملی می‌خواست که حالا دیگر داشتمش. من هر روز او را دیده بودم که از زیر آینه و قرآن رد می‌شود، از توی سینی، نقل‌ها و شکلات‌هایی که بی‌بی برایش گذاشته، برمی‌دارد و هر بار با یادآوری بی‌بی قرآن را می‌بوسد. هر روز سوار مینی‌بوس خاکستری می‌شود و من از پس چادری که روی صورتم کشیده‌ام نگاهش می‌کنم تا بفهمد آشتی نکرده‌ام گفته بودمش نمی‌خوام، یکی دیگه نمی‌خوام و بعدازآن هر روز او را می‌دیدم که خودش را می‌اندازد روی سیم‌های خاردار هامون تا بقیه از رویش رد بشوند... و هر روز به خاطر این‌که هیچ‌کدامشان برنگشته بودند از دستشان عصبانی بودم.

اما حالا که آن‌ها گذاشته بودند و رفته بودند؛ بعد از دوقلوها طاقتش را داشتم این‌طوری ببینمش. گفتم هیس آفتاب برات خوبه برادر. باید خودت رو به پنجره برسونی و پشت به آفتاب بخوابی تا مهره‌های کمرت خوب آفتاب بخورن...

بی‌بی آه عمیقی کشید و به من نگاه کرد. با نگاهش داشت فحشم می‌داد که چرا وعدۀ بیهوده می‌دهم؛ اما من ایمان داشتم که آفتاب برایش خوب است؛ آفتابی که باید چشمش را باز می‌کرد تا قهر خواهرش را ببیند از مینی‌بوس پیاده شود برگردد، برویم محضرخانه و طیبه را که نه یک دل که هزار دل می‌خواستش برایش عقد کنیم و بیاریمش پیش خودمان برای خودش.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.

تحلیل پروانه‌های دیمه

صهبا توکلی
صهبا توکلی

مدرس دوره‌های داستان خلاق کودک و نوجوان_ سیرجان

تکه‌های شکستۀ تاریخ روی بال پروانه‌های دیمه

***

داستان پروانه‌های دیمه در بستری تاریخی و اجتماعی روایت می‌شود که در آن، زنان (بی‌بی، راوی و پروانه فرزند راوی) و مردانِ خانواده (پدر، دایی و پرهان) هرکدام به شیوۀ خود، درگیرِ مبارزه یا قربانی شدن در مسیرِ آزادی هستند.

داستان در فضایی سورئال و وهم‌آلود، گذشته و حالِ درهم‌تنیده را به تصویر می‌کشد. راوی به مغازۀ ساعت‌فروشی، سر می‌زند به بهانۀ دیدن اسماعیل دوست برادرش اما در تصویر بعدی حضورِ پرهانِ بیمار، مادرش (بی‌بی) و یک آن دیگری (که بعدها مشخص می‌شود اسماعیل دیگری است)، رشتۀ روایت را پاره می‌کند. در ادامه با هر بار چرخش در، روی لولا راوی به زمان و مکان دیگر پرتاب می‌شود تا خواننده با مرور خاطراتِ گذشته و شرایطِ سختِ حال او روبرو ‌شود.

گذرهایِ زمانی با استفاده از *** به شکلی سیال، راوی را بینِ صحنه‌هایِ حالِ مغازه، گذشتۀ پرهان (سوار شدن به مینی‌بوس، دل‌بستگی به طیبه) و حوادثِ تلخِ دیگری (مراسمِ تشییع، بازداشتگاه، خیابان و صحنۀ جنازه‌ها) جابه‌جا می‌کند. در این بخش، حسِ تداومِ رنج، بیماری و دل‌تنگی برایِ عزیزانِ ازدست‌رفته یا غایب، پررنگ است.

در ادامۀ داستان با تغییر راوی از من به ما و دوباره اول‌شخص و همین‌طور تمرکز بر اعتراضات و لایه‌هایِ زمانیِ پیچیده‌تر مخاطب همراه با راویان واردِ تجربۀ اسماعیلِ دیگر، پرهان دیگر و پروانه می‌شود.

این لایه‌مندی روایی و پیچیدگی شخصیت‌ها و لایه‌بندیِ زمانی، نشان‌دهندۀ چرخۀ سرنوشت‌هایِ مشابه و تکرارِ تراژدی‌ها در طولِ نسل‌هاست. استفاده از ستاره‌ها به‌عنوان لولا برایِ تفکیکِ صرفاً زمانی، مکانی، یا ترکیبی؛ به عمقِ ساختارِ داستان افزوده است تا به سرگذشت سه نسل در بستری از جنگ، آشوب و اعتراض بپردازد.

الف) بستر روایی: زمان و مکان نامشخص، روایت سه نسلی

نکته قابل‌توجه این است که داستان فاقد زمان و مکان مشخص است. این ویژگی، به داستان حالتی فراگیر و اسطوره‌ای ‌بخشیده و امکان می‌دهد تا سرگذشت سه نسل که هر یک به نحوی درگیر جنگ، آشوب و اعتراض‌اند، به‌صورت موازی و پیوسته روایت شود. این عدم قطعیت مکانی-زمانی، باعث می‌شود که مضامین اصلی داستان (سکوت و فقدان) جنبه‌ای جهانی‌تر به خود بگیرند و خواننده بتواند آن را به بسترهای تاریخی و اجتماعی مختلف تعمیم دهد.

ب) ساختار روایی و زاویه ید:

داستان عمدتاً از زاویۀ دیدِ اول‌شخص من روایت می‌شود، اما دارایِ پیچیدگی‌ها و تحولاتی است که آن را از یک روایتِ صرفِ اول‌شخص متمایز می‌کند:

اول‌شخص مفرد (من): راوی اول مادر پروانه، همسر شهید اسماعیل دیمه و خواهر جانباز پرهان است. او در ابتدا، به‌صورت من صحبت می‌کند و تجربیاتِ شخصیِ خود را روایت می‌کند. این زاویه دید، صمیمیت و نزدیکیِ خواننده با شخصیتِ اصلی را فراهم می‌آورد و امکانِ درکِ عمیقِ احساسات و مشاهداتِ او را می‌دهد.

«پرهان ‌سرش را چرخاند طرف من ماسک اکسیژنش را گرفت بالا، گفت دیدی خواهر بالاخره فلج شدم، پاهام حس نداره...»

تکامل راوی به اول‌شخص جمع (ما»): نکتۀ کلیدی داستان، ادغامِ راوی با دخترش و تبدیلِ من به ما است. این اتفاق، نشان‌دهندۀ یگانگیِ نسل‌ها، تکرارِ سرنوشت‌ها و اشتراکِ تجربۀ درد و مقاومت در میانِ زنانِ خانواده است. مای داستان، تنها شاملِ راوی و مادرش نیست، بلکه می‌تواند نمایندۀ تمامِ زنانی باشد که در طولِ تاریخ، بارِ سنگینِ فداکاری و تاب‌آوری را به دوش کشیده‌اند. این تغییرِ زاویه دید، از منِ فردی به مای جمعی، بُعدِ نمادینِ داستان را به‌شدت تقویت می‌کند.

«در را روی لولا چرخاندیم دوباره صدای غیژ مرده‌ای بلند شد به پاگرد پلۀ مغازه نگاه کردیم که هنوز سیمانش خیس بود...»

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.

مقایسۀ داستان‌های «دم» با «پروانه‌های دیمه»

مارال پناهی
مارال پناهی

هر دو داستان در فضایی سنگین و با مضامینِ مرگ، فقدان و آسیب روحی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، اما نحوۀ پرداخت و تمرکزشان متفاوت است.

موضوع و تم‌ها:

در «دم» تمرکز اصلی داستان بر مرگِ عریان، فقدانِ هویت (مردِ بی‌سر)، تروما و جستجو برای معنا یا پاسخی در میانِ این ویرانی است. همچنین، وارونگیِ جهان (همه‌چیز برعکس اتفاق می‌افتد) و عناصرِ سورئال/غیرواقعی (بوی نارگیل از جسد، سگ‌ها، زنِ سفیدپوشِ مرموز) نقش پررنگی دارند. در لایۀ عمیق‌تر، می‌توان ردپای سوگِ فردی و تلاش برای کنار آمدن با فقدان را دید، هرچند در بستری بسیار خشن و غیرمنتظره.

در «پروانه‌های دیمه» اگرچه مرگ و فقدان در آن حضور دارد، اما تمرکز اصلی آن بر چگونگی گسترشِ تراژدی از سطحِ خانوادگی به جمعی، تروما در مقیاس جنگی و آسیب روحی ناشی از خشونت سازمان‌یافته است. «پروانه‌های دیمه» بیشتر به علل و پیامدهای اجتماعی و تاریخی خشونت می‌پردازد.

فضا و اتمسفر:

«دم» فضایی به‌شدت سورئال، وهم‌آلود و سرد دارد. حضور سگ‌ها، بوی نارگیل، جسدها و زنِ سفیدپوش، فضایی کابوس‌وار و غیرقابل توضیح ایجاد می‌کنند. سرما (هم سرما‌ی هوا و هم سرمایِ فقدان) در این داستان برجسته است.

فضای درونی «پروانه‌های دیمه» خفقان‌آور (مغازه) و فضایی بیرونی آن آشوب‌زده و ویران (کوچه‌های بن‌بست، خیابان‌های یک‌طرفه) است. این فضا (هرچند در شرایط بحرانی) بیشتر واقع‌گرایانه است و حس اضطراب و هرج‌ومرج ناشی از آشوب را منتقل می‌کند.

شخصیت‌پردازی:

شخصیت اصلی «دم» در موقعیتی بسیار منفعل و در حالِ مشاهده قرار دارد. او سرگردان است و به دنبال پاسخی برای پدیده‌های پیرامونش می‌گردد. شخصیت «زن سفیدپوش» مرموز و نمادین است و نقش یک «معما» یا «راهنما»ی گنگ را بازی می‌کند. شخصیت «مردِ بدون سر» نیز نمادی از فقدانِ هویت و مرگ است.

شخصیت‌های «پروانه‌های دیمه» (راوی یا راویان) فعال‌تر و بیشتر با دردهایِ شخصی و جمعی درگیرند. آن‌ها در حال تلاش برای بقا، محافظت، یا درک شرایط‌اند. آن‌ها (حتی در شرایط سخت) دارای هویت مشخص‌تری (برادر، خواهر، سرباز، بازداشتی) هستند، درحالی‌که در «دم» هویت‌ها کمرنگ و مبهم‌اند.

ساختار روایی و سبک:

ساختار روایی «دم» غیرخطی و تکه‌تکه است و با عناصرِ قویِ سورئال و نمادین آمیخته شده. زبانِ داستان موجز و گاهی شاعرانه است اما با ضربه‌های قوی تصویری همراه است (مثل بوی نارگیل، جسد بی‌سر) و بر تجربۀ حسی و درونی راوی در مواجهه با پدیده‌های غیرقابل درک تمرکز دارد. «دم» بیشتر شبیه به یک «مونولوگ درونی» در فضایی کابوس‌وار است.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۵ مطالعه فرمایید.