نغمه‌ها در رثای خون، سرخ‌اند

سید فؤاد توحیدی
سید فؤاد توحیدی

یادداشت

امروز جمعه است. قرار است سیاسیون گفت‌وگو کنند و خیلی‌ها دلواپس این گفت‌وگو. من هم که چندین روز است باید برای سرمشق می‌نوشتم و ننوشته‌ام.باور کنید همین حالا هم نمی‌دانم این نوشتار به جایی می‌رسد یا نه! حال هیچ‌کداممان خوب نیست‌ الآن که می‌نویسم هنوز روی تن خیابان می‌شود جای خون‌های ریخته را دید. آرزوهایی که به جای رسیدن لگدمال شدند. حرف‌هایی که بجای شنیده شدن خاموش شدند. جوان‌هایی که نه شور جوانی را دیدند و نه پختگی پیری را.

هیچ‌گاه در زندگی‌ام این حال را نداشته‌ام.تنها هم بغض من سازهای من‌اند. این مدت هر وقت دست به ساز برده‌ام جز مویه نصیبمان نشده. من و ساز هق‌هق کرده‌ایم بجای اجرای موسیقی. یادم نمی‌رود پنجشنبه بعد از آن پنجشنبه در محفلی عارفانه نشسته بودم. جایی که جز حرف‌های معنوی مثل رهایی از خود و بازی‌های دنیایی و حقیقت جهان و وجود مطلق و یکسان دیدن و بایزید و ابوسعید چیزی گفته نمی‌شد. یک لحظه حس کردم در مکعبی نشسته‌ایم که روی امواج دریا تکان می‌خورد و می‌چرخد ولی ما بی‌توجه برای آسمان شعر می‌گوییم. بعد از مراقبه و آن حرف‌های عارفانه نوبت سه‌تار نوازی من شد که در همان حال و هوا چیزی بنوازم. سه‌تار را که برداشتم انگشت‌هایم طغیان کردند و بجای شور عارفانه بدون هماهنگی با من سراغ این تصنیف عارف رفتند‌. از خون جوانان وطن لاله دمیده از ماتم سرو قدشان سرو خمیده. چه کژ رفتاری‌ای چرخ. چه بدکرداری‌ای چرخ. سر کین داری ای چرخ. نه دین داری نه آیین داری ای چرخ. هنوز ابتدای ملودی بود که شیون حاضران برخاست. انگار همه آن حرف‌های پرطمطراق و مطنطن شوخی بوده است. چنان جذبه و حس و حالی در حاضران افتاد که گویی سال‌ها در انتظار این لحظه بوده‌اند که بغض شان را بی رودروایسی با فریاد و ضجه تاخت بزنند.

آری حقیقت همین است. ما ایرانی‌ها قرن‌ها است که بجای فریاد شعر گفته‌ایم. بجای اعتراض به هنر پناه برده‌ایم. بجای طغیان به سراغ عرفان و تصوف رفته‌ایم. همین است که هنر و ادبیات ایرانی این‌قدر مرموز و حیرت‌انگیز است. ایرانی‌ها آرزوها و حسرت‌ها و ناله‌هایشان را در هنر و ادبیات پیچیده‌اند و نثار کرده‌اند‌‌. ما قرن‌ها است که رنگ شادی را ندیده‌ایم. حتی وقتی می‌خندیم فکر می‌کنیم داریم امری خلاف انجام می‌دهیم‌ و منتظر پاد افره آنیم. تا خواسته‌ایم سبز شویم، تاشی سرخ روی‌مان را پوشانده است. حال ما هیچ‌گاه خوب نبوده است. ما با هنر و ادبیات خود را سرپا نگه داشته‌ایم تا شاید روزی از دل بخندیم و طعم شادی را مزه مزه کنیم.

من در همین‌جا اقرار می‌کنم موسیقی ایران غمگین است. باید هم باشد. اگر غمگین نبود به معنای دیوانه بودن و بی‌شعوری نغمه‌پردازان ما بود. موسیقی و هنر هر ناحیه‌ای ترجمان حال و هوای آنجا است. مگر می‌شود کسی که شادی را ندیده است آن را وصف کند؟ موسیقی ما غمگین است و این حُسن آن است نه ایراد آن. ما خون خورده‌ایم و خون دیده‌ایم. همین است که هنرمان سرخ است. این یعنی هنرمندان و ادیبان ما درست ساخته‌اند و درست نوشته‌اند. هنر ما سرخ است ولی سیاه نیست و این تنها یک معنی می‌دهد. ایرانیان همیشه امیدوارند. همیشه چشم به در دارند تا شادی دستش را بر آن بکوبد و بگوید من آمدم. شما بگویید آیا آن روز می‌آید؟

نوای سُرنا در بامِ کرمان

آریابرزن غیبی
آریابرزن غیبی

«نگاهی به پنجمین جشنواره موسیقی نواحی استان کرمان»

***

شهر بافت در شهریور امسال همچون سالیان پیش، میزبان جشنوارۀ موسیقی نواحی استان کرمان بود. جشنواره‌‌ای که هر سال، موسیقی‌دانان و موسیقی‌دوستان را از سراسر استان به شهر بافت می‌کشاند تا در دو روز میزبان آنان باشد و فارغ از هر چیزی هنرِ موسیقیِ اصیلِ کرمانی را نمایش دهد. نوزدهم و بیستم شهریور امسال پنجمین جشنوارۀ موسیقی نواحی استان کرمان با محوریت ساز سُرنا به دبیری سیدفواد توحیدی با هماهنگی ادارۀ کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان کرمان، ادارۀ فرهنگ و ارشاد بافت و به همت شرکت احیا استیل فولاد بافت برگزار شد.

جشنوارۀ موسیقی نواحی استان کرمان در سال پیش با محوریت ساز نی‌مشکی (نی‌انبان) برگزار شد و امسال ساز سُرنا به عنوان ساز محوری این جشنواره انتخاب شده بود. حضور یک ساز محوری، رنگ و بوی ویژه‌ای به جشنواره داده و اجرا‌ها را تخصصی‌تر و منسجم‌تر کرده بود. همۀ گروه‌ها، از نقاط دور و نزدیک استان، با محوریت ساز سُرنا و سُرنا نوازی به جشنواره‌ آمده بودند و هرکدام با توجه به فرهنگ و هنرِ ویژه‌ی خود به‌گونه‌ای متفاوت و خاص سُرنا می‌نواختند.

استان کرمان سازهای بادی گوناگونی دارد و جشنوارۀ دو سال اخیر موسیقی نواحی با محوریت دو ساز بادی مخصوص کرمان برگزار شد. سیدفواد توحیدی در کتاب «نگاهی به موسیقی نواحی کرمان» در مورد سازهای بادی می‌نویسد: سازهای بادی استان شامل سُرنا، کَرنا، سفیدمهره، نِی محلی، نِی جفتو، نِی مشکی، فیقو، شاخ‌نفیر (بوق و بوق‌شاخی)، سوتک، کُفکو، سوتک اناری و بِلبون است. سُرنا شاخص‌ترین ساز محلی استان است که جایگاه ویژه‌ای در میراث موسیقایی دیار کریمان دارد و به طور کلی قصه‌گوی حماسۀ خون و جنون و سور و سوگ است. سُرنا در تمام مناطق استان حضور پررنگ‌تری نسبت به سایر سازها دارد. برای همین به سُرنا در اصطلاح محلی «ساز» و به نوازندۀ آن «سازی» گفته می‌شود.

سُرنا و سُرنانوازی در استان کرمان دارای سابقه‌ای طولانی است. باستان‌شناسان در کاوش‌های باستانی منطقۀ بَشاگرد به نوعی سُرنا دست‌یافته‌اند که قدمتی هفت هزار ساله دارد. سُرنای دیگری مربوط به دورۀ هخامنشی در موزۀ ساز کرمان نگهداری می‌شود. کلمۀ سُرنا از ترکیب سور و نای به وجود آمده است که به معنی نایِ شادی‌بخش است. سیدفواد توحیدی انواع ساز سُرنا در استان کرمان را به چهار نمونه دسته‌بندی کرده است که به گفتۀ ایشان سه نمونه از آن در سراسر کشور یگانه است.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.

تأثیر موسیقی بر سیاست در تاریخ جهان و ایران

شهاب جعفری
شهاب جعفری

مدرس موسیقی و پژوهشگر هنر

تحلیلی میان‌رشته‌ای

از قدرت، ایدئولوژی و مقاومت

***

موسیقی در طول تاریخ بشر نقشی فراتر از کارکرد زیبایی‌شناختی ایفا کرده و به‌عنوان رسانه‌ای فرهنگی، در شکل‌دهی به آگاهی سیاسی، هویت جمعی و کنش اجتماعی مؤثر بوده است. این مقاله با رویکردی تاریخی-تحلیلی و میان‌رشته‌ای، تأثیر موسیقی بر سیاست را در بسترهای جهانی و به‌طور خاص در ایران بررسی می‌کند. یافته‌ها نشان می‌دهد که موسیقی همواره در فضایی دوسویه میان قدرت و مقاومت عمل کرده و در ایران، به‌دلیل محدودیت‌های ساختاری بر بیان سیاسی، نقش نمادین و اعتراضی پررنگ‌تری یافته است.

واژگان کلیدی: موسیقی و سیاست، موسیقی اعتراضی، ایران، قدرت فرهنگی، هویت سیاسی

مقدمه

در مطالعات معاصر علوم اجتماعی، موسیقی دیگر به‌عنوان پدیده‌ای خنثی یا صرفاً هنری تلقی نمی‌شود. پژوهشگران نشان داده‌اند که موسیقی در بستر روابط قدرت تولید، توزیع و دریافت می‌شود و از این‌رو، واجد دلالت‌های سیاسی است (Street, ۲۰۱۲). این مسئله در جوامعی که بیان سیاسی رسمی با محدودیت همراه است، اهمیت مضاعف می‌یابد؛ زیرا موسیقی به یکی از مسیرهای غیرمستقیم کنش سیاسی تبدیل می‌شود.

موسیقی و قدرت سیاسی در جوامع پیشامدرن

در جوامع پیشامدرن، موسیقی اغلب بخشی از نظم سیاسی و دینی محسوب می‌شد. همان‌گونه که افلاطون موسیقی را عنصری تعیین‌کننده در ثبات یا فروپاشی نظم سیاسی می‌دانست، در بسیاری از تمدن‌ها نیز موسیقی با آیین، قدرت و مشروعیت سیاسی پیوند داشت (Plato, ۲۰۰۸). این نگاه، موسیقی را نه صرفاً بازتاب فرهنگ، بلکه ابزار حکمرانی تلقی می‌کرد.

۳. موسیقی و سیاست در دوران مدرن

با شکل‌گیری دولت-ملت‌ها، موسیقی نقشی محوری در تولید هویت ملی ایفا کرد. سرودهای ملی، موسیقی‌های انقلابی و آثار ملی‌گرایانه، در اروپا و آمریکا به ابزار بسیج سیاسی بدل شدند. این روند نشان داد که موسیقی می‌تواند سیاست را از سطح نخبگان به عرصۀ توده‌ها منتقل کند و احساس تعلق جمعی ایجاد نماید (Frith, ۱۹۹۶).

۴. موسیقی اعتراضی در قرن بیستم

در قرن بیستم، موسیقی اعتراضی به یکی از اشکال مهم کنش سیاسی تبدیل شد. در ایالات‌متحده، موسیقی فولک و راک با جنبش‌های ضدجنگ و حقوق مدنی پیوند خورد. در آمریکای لاتین، جنبش Nueva Canción نمونه‌ای بارز از استفاده آگاهانه از موسیقی برای مقابله با دیکتاتوری‌های نظامی بود (Eyerman & Jamison, ۱۹۹۸).

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.

در آموزش نمی‌توان محیط را نادیده گرفت

امید آزادگان
امید آزادگان

ایجاد شالیزار در دل کویر کاری بسیار طاقت فرسا است

***

این مقاله در نهایت احترام به پیشکسوتان آموزش موسیقی در ایران و کرمان نگارش شده است. آن‌هایی که در اوج محدودیت‌ها و سختی‌ها، عاشقانه به کار خود ادامه دادند و چراغ آموزش این هنر ارزشمند را در سرزمین مادری ما زنده نگاه داشتند.

پیشگفتار

در گفتار پیشین درباره روش زبان مادری در آموزش موسیقی و منبع پیدایش آن در آموزش موسیقی کلاسیک غربی مطالبی را ارائه دادم. این روش آموزش شاید به نام متد سوزوکی در ایران نو پا باشد، اما برای قرن‌ها مبنای اساسی آموزش موسیقی و سازهای ایرانی در بین اقوام ایرانی بوده است. همچنین موسیقی مقامی در ایران در پهنه وسیعی از جغرافیا و حتی در بسیاری از آکادمی‌های موسیقی هم به همین روش آموزش داده می‌شود. پس شاید در ادامه مطالبی نه‌چندان تازه از لحاظ فرهنگی و شناختی، اما بسیار مهم در ارتباط با پیشرفت‌های لازم عنوان خواهد شد.

دکتر شین ایچی سوزوکی بارها و بارها در مسائل مرتبط با آموزش و پرورش کودکان از تأثیر به سزای محیط بر روی کودکان سخن به میان می‌آورد. علاوه بر این یک مثلث را هم به عنوان عوامل اصلی در آموزش معرفی می‌کند:

اگر کودک را از بدو تولد در ایجاد محیط لازم برای آموزش صحیح ناتوان در نظر بگیریم، بخش عمده‌ای از مسئولیت ایجاد محیط سالم برای رشد از بدو تولد ابتدا بر دوش والدین، سپس بر دوش مربی در تعامل با والدین و در نهایت جامعه خواهد بود.

در ادامه مطلب به قیاسی سطحی بین آن چه که شخصاً در مسیر آموزش و پرورش در خانواده، مدارس و اجتماع تجربه و مشاهده نمودم با آن چه که این روزها در کشور بلژیک به عنوان یک کشور پیشرفته که تلاش برای ایجاد بهترین کیفیت در آموزش برای کودکان و شهروندان را در اولویت قرار داده، خواهم پرداخت تا در حاشیه این مقایسه شاید بتوان نتایجی برای بهبود شرایط یا ایجاد تغییراتی کوچک اما اساسی به دست آورد.

معلم‌ها بخشی جدایی‌ناپذیر از محیط آموزش هستند

مهرماه ۱۳۶۹ برای تحصیل در کلاس اول دبستان وارد مدرسه شدم. به نظر شما اولین صحنه‌ای که با آن موجه شدم و بعد از ۳۵ سال به روشنی هنوز جلوی چشمانم هست چه بود؟ «معاون مدرسه با کمربند مشغول تنبیه دانش‌آموز دبستانی بود» همان روز وقتی از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، پسری قلدر راه من را سد کرد و من هم کتک خورده با لباس‌های خاکی و چهره‌ای گل‌آلود از خاک و اشک به خانه رسیدم.

در کلاس دوم دبستان معلمی داشتیم که هر روز صبح وقتی پشت میزش می‌نشست، ابتدا تکه‌ای از تسمه‌پروانه خودرو، نیم متری کابل روکش‌دار برق، یک خط کش چوبی ضخیم از کیفش درمی‌آورد و سپس نوبت به کتاب درسی می‌شد. کمترین معدل تحصیلی من تا ۸ سال بعد به کلاس این معلم تعلق داشت چون همیشه آموزش در اولویت چهارم یا پنجم کلاس او پس از انواع شکنجه‌های جسمی بود. یک روز صبح به کلاس آمد و باافتخار گفت که «بچه‌ها میدونین اگر ترکه انار رو زمستون شب بذاریم توی آب یخ بزنه دردش از تسمه‌پروانه ماشین بیشتره» بعد از ۳۴ سال این جمله از ذهن من پاک نشده اما هیچ جمله درسی را از کلاس آن معلم به خاطر نمی‌آورم. مدیر مدرسه ما آن سال هر روز صبح سر صف به‌گونه‌ای سخنرانی می‌کرد که انگار دارد برای زندانیان حبس ابد و جرائم خط و نشان می‌کشد... سال چهارم از آن مدرسه جابه‌جا شدم اما به خاطر نمی‌آورم که کسی از بچه‌های آن دو مدرسه قبل در جمع افراد مؤثر در جامعه قرار گرفته باشند.

این چرخه باطل از خشونت سازمان یافته (به نظر من البته) در تعداد بی‌شماری از مدارس و در بسیاری از شهرهای کشور ما جریان داشته و شاید هنوز هم در جریان است و گاه‌گداری ویدئوهایی از این قسم خشونت‌ها در فضای مجازی توسط دانش آموزان منتشر می‌شود.

در دهه‌های پیش از آن در کشور ژاپن این جمله توسط دکتر سوزوکی مطرح می‌شود (جایی که عشقی عمیق وجود دارد، دستاوردهای زیادی هم ممکن می‌شود):

البته در تمام آن سال‌ها حضور معلمانی دلسوز و مهربان و از خود گذشته سبب ادامه علاقه من به تحصیل شده‌اند و بعد از ۳۶ سال هنوز هم به وقفه به آموختن ادامه می‌دهم. شاید بخش عمده‌ای از تفاوت سطح علمی و تکنولوژیکی بین این دو کشور حاصل همین نگرش باشد؛ عشق در آموزش.

البته نباید کلمه عشق در آموزش را با مهربانی بی‌قید و بند اشتباه گرفت. شاید اولین تعبیر از عشق در آموزش را بتوان در تخصص معلم‌ها جستجو کرد. جایی که معلم و مربی چیزی برای آموزش به هنرجو ندارند، اما ظاهراً به هنرجو و کلاس خود علاقه بسیار دارند. این یک دروغ بزرگ است، زمانی که شخصی عاشق و شیفته آموزش دادن باشد، ابتدا خود مسیر دشوار را طی می‌کند، تمام زوایای آن را درمی‌یابد و سپس اقدام به گذر دادن هنرجو از آن مسیر می‌کند.

سال ۱۳۸۱ به کلاس آواز یک مربی رفتم که اتفاقاً انگار او هم از روش آموزش سینه‌به‌سینه استفاده می‌کرد. از من تست گرفت و مرا به کلاس خودش راه داد. کلاس‌هایش گروهی بودند و در آن کلاس بی‌مقدمه اقدام به خواندن گوشه‌ای از دستگاه شور کرد. در آن کلاس نه کسی حق ضبط صدا را داشت و نه الگویی برای شنیدن وجود داشت. مربی یک‌بار شعری را با آواز می‌خواند و سپس از هنرجویانی که در حلقه‌ای در اطراف او بودند می‌خواست که آن آواز را تکرار کنند. هر کسی هم که توان تکرار نداشت از او رد شده و به نفر بعدی می‌پرداخت. چند جلسه‌ای گذشت و این دور باطل همچنان ادامه داشت و هر جلسه‌ای شعری جدید در گوشه‌ای جدید. روزهای اول من را به سخره می‌گرفت که کوک صدایت اشتباه است بعد از چند هفته بالاخره نوبت به تعریف از من رسید؛ اما آن مربی نمی‌دانست که این پیشرفت حاصل حضور من در کلاس سلفژ مربی دیگر و کار کردنم با گروه موسیقی دیگری بوده و به پای کلاس بیهوده خود می‌نوشت.

از هر روی از ادامه این دور باطل با آن مربی خسته شدم. سال‌ها بعد زمانی که درس آواز کلاسیک را در شهر تهران نزد استاد آرمینه ادامه دادم، روزی به من گفت که تمام این سال‌ها کجا بودی؟ صدای تو مثل یک الماس درخشان است و روند آموزش را به سرعت طی می‌کنی؛ اگر زودتر با تو آشنا شده بودم حتماً برای ادامه تحصیل در آواز کلاسیک و اپرا تو را به همکاران و دوستانم معرفی می‌کردم. از کلاس درس استاد آرمینه هنرجویان زیادی موفق به کسب مدال‌های جهانی در مسابقات آواز شدند؛ اما از کلاس مربی اول هیچ‌کس برون نیامد که توان اجرای ساده‌ترین موسیقی‌ها را هم داشته باشد. در کمال تعجب فرد اول همچنان در تمام مجامع کرمان با عنوان استاد خطاب می‌شود و استاد آرمینه مجبور به مهاجرت و ترک وطن شد. تفاوت عشق در تدریس را می‌توان در رفتار این دو مربی دریافت. خانم آرمینه می‌گفت زمانی که برای تحصیل پداگوژی آواز به ناچار در ارمنستان زندگی می‌کردیم، دخترم از شدت سرمای هوا در زمستان هر روز گریه می‌کرده؛ اما عشق به آموزش باعث تا آن‌ها هرگز متوقف نشوند.

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۴ مطالعه فرمایید.